آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت۸

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

ظرف سالاد خوشگل و تزئین شده رو گذاشتم روی میز و یه قدم رفتم عقب و یه نگاهه کلی به میز انداختم…

همه چی مرتب و خوب بود..

غذارو گذاشتم وقتی سامیار اومد بکشم که یه وقت
سرد نشه..

رفتم سمت اتاقم و همون چند دست لباسی که داشتم رو چک کردم..این چند وقت همش همینا رو پوشیده بودم و دیگه خسته شده بودم ازشون اما لباس دیگه ای هم نداشتم..

شلوار جین یخی رنگ و پیراهن سفیدم که جنس نرمی داشت و روش حریر کار شده بود، رو برداشتم و پوشیدم…

شونه ای به موهام زدم و با گیره جمعشون کردم و جلوشون رو کج از تو پیشونیم رد کردم..

شالمو روی سرم انداختم و نگاهی به کیف کوچیک ارایشم انداختم..

بعد از چند روز از جا بلند شده بودم و بالاخره اون باند کوچیک سرمو برداشته و یه دوش مفصل گرفته بودم…

امروز خودم اشپزی کرده بودم و با علاقه ی خیلی زیادی واسه سامیار غذایی که قولشو داده بودم درست کرده بودم…

اون حس دخترونه ام داشت قلقلکم میداد که کمی ارایش کنم که به چشمش خوشگل بیام اما تردید داشتم…

دستی به ابروهای بلندم کشیدم و مرتبشون کردم..

نگاهم از اینه تو چشمای روشنم خیره موند و بعد کمی کشمکش بالاخره اون حس پیروز شد و دستم رفت سمت کیف ارایشم…

یه مداد مشکی تو چشمم کشیدم و یه رژ گونه اجری رنگ و یه رژلب مات همرنگش…

شالمو دوباره مرتب کردم روی سرم که همون لحظه صدای بسته شدن در ورودی به گوشم خورد…

پا تند کردم از اتاق رفتم بیرون..

سامیار کیف و کتش دستش بود و داشت تو اشپزخونه سرک میکشید..

خنده ام گرفته بود که اینطوری داشت دنبالم میگشت..

دیگه بهم عادت کرده بود و تازگی ها وقتی وارد خونه میشد اول منو صدا میکرد یا میومد سراغم…

لبخنده زیبایی رو لبم نشوندم و با ناز و شیطنت گفتم:
-سلام خسته نباشی..دنبال چی میگردی..

سرش اروم چرخید و با ابروهای بالا رفته نگاهی به سرتا پام کرد و یه لحظه برق شیطنت از تو چشماش رد شد…

با بدجنسی نگاهشو تو چشمام انداخت و گفت:
-دنبال هیچی..بوهای خوب رو دنبال کردم و سر از اینجا دراوردم…

لبخندمو درجا خوردم و صورتم وا رفت…
بیشعوره بدجنس..

پشت چشمی نازک کردم و راه افتادم سمت اشپزخونه:
-خوبه حالا بخاطره شکمتون کنجکاو میشین..

لباش باز کج شد و همینطور که میرفت سمت اتاقش گفت:
-زودتر بکش اون لامصبو که بوش داره دیوونه ام میکنه..

با تعجب خندیدم و سرمو تکون دادم..فکر نمی کردم اینقدر دوس داشته باشه…

غذارو کشیدم و روی میز گذاشتم و تنگ اب رو هم کنارش..

چند دقیقه بعد با یه تیشرت سفید ساده و یه گرمکن مشکی و حوله ی کوچیکی که دور گردنش انداخته بود، وارد اشپزخونه شد….

صندلی رو عقب کشید و نشست..دیس پلو رو برداشت و بشقابشو لبالب پر کرد…

از عجله اش خنده ام گرفته بود و مات و مبهوت نگاهش میکردم…

لبمو گزیدم که صدای خنده ام بلند نشه..اولین بار بود اینجوری میدیدمش…

اولین قاشق رو که گذاشت دهنش مثل تشنه ی به اب رسیده ای اروم گرفت و چشماشو بست و با ارامش مشغول جویدنش شد…

مهربون تو صورتش که اون لحظه عین بچه ها شده بود نگاه کردم و نوش جونی گفتم…

خواستم برم سمت اتاقم که سریع گفت:
-کجا؟
-تو اتاقم…

اخمی کرد و مستقیم خیره شد تو چشمام:
-بشین همینجا بخور..

تا دهنمو باز کردم که مخالف کنم باز با اون لحن سامیاریش که مخصوص خودش بود، جدی و با تحکم گفت:
-گفتم بشین همینجا بخور…

منم از خدا خواسته سرمو تکون دادم و صندلی رو کشیدم عقب و نشستم…

یکم واسه خودم کشیدم و مشغول شدم..

سرم پایین بود و اروم غذا میخوردم که صداشو شنیدم:
-دستپختت خوبه..از کی یاد گرفتی؟

لبخند تلخی نشست روی لبام:
-خونه ی عمه ام نهار و شام با من بود..مجبور بودم یاد بگیرم..یه مدت رفتم پیش مادر دوستم اون همه ی غذاها رو بهم یاد داد….

اخماشو کشید تو هم:
-اگه اینقدر اذیتت میکردن چرا از خونشون نمیزدی بیرون؟

شونه هامو انداختم بالا و با بی تفاوتی گفتم:
-کسی رو نداشتم..تمام ارث پدریم رو هم شوهر عمه ام زده تو کار..یعنی عملا من هیچی تو دست ندارم همه رو میگه سرمایه گذاری کرده واسم..البته زیاد نمیشه رو حرفش حساب کرد..معلوم نیست چیکار کرده….

سرشو تکون داد تکیه داد به صندلیش..نفسشو محکم داد بیرون و دستشو روی شکمش کشید:
-پووف عجیب چسبید..ممنون..

با خنده سرمو تکون دادم که کف جفت دستاشو زد به میز و بلند شد..

همونطور که دستاش هنوز روی میز بود کمی خم شد و مستقیم تو چشمام خیره شد:
-نگران نباش درست میشه همه چی..

ابروهام پرید بالا..الان داشت منو دلداری میداد؟..می خواست ارومم کنه؟..

همینطور نگاهش می کردم که دستاشو از روی میز برداشت و کف دستاشو کوبید به هم و همینطور که از اشپزخونه بیرون میرفت، گفت:
-دوتا چایی بریز بیا تو سالن باید حرف بزنیم..

سرمو تکون دادم و بلند شدم..سامیار که رفت بیرون تند تند میز رو جمع کردم و کلید چای ساز رو زدم…

تا اب جوش بیاد سریع ظرفارو شستم و بقیه غذارو تو یخچال جا دادم…

دستمالی روی میز کشیدم و یکم خودمو سرگرم کردم تا چای دم بکشه و بعد دوتا فنجون ریختم و به همراه قند و یه خورده شکلات گذاشتم تو سینی و رفتم تو سالن….

لم داده بود رو مبل و پای راستشو انداخته بود رو پای چپش و دستاشو روی پشتی مبل دراز کرده بود و به مستندی که از تلویزیون پخش میشد نگاه میکرد…

چند لحظه جلوی در ایستادم و محو و ماته نگاه کردن بهش شدم…

خدایا همه ی حالتهای این مرد رو دوست داشتم و یه کشش بی انتها نسبت بهش احساس می کردم…

کششی که نمی تونستم کنترلش کنم و هرلحظه بیشتر میشد…

خیره بهش بودم که با صداش یهو تو جام پرید و چشمام گرد شد:
-انگار کلا عادت داری یه گوشه وایسی و دید بزنی…

اخه چطور متوجه حضورم میشه؟..

من که پشت سرشم و حتی یه صدای کوچیکم ازم درنمیاد..چطور میفهمه کجا هستم و چیکار دارم میکنم؟…

نفسمو با حرص دادم بیرون و رفتم طرفش..

خم شدم فنجونش رو روی عسلی کنار تختش گذاشتم و درهمون حال گفتم:
-چطور متوجه میشی؟..

بدون اینکه سرشو تکون بده، چشماشو حرکت داد و از روی تی وی چرخوند روی من و اخماشو یکم کشید تو هم:
-چیو؟

نشستم روی مبل روبه روش و گفتم:
-همینکه کجا ایستادم یا دارم چیکار میکنم…

یه ابروشو انداخت بالا و بدون حرف، خیره خیره نگاهم کرد..

وقتی دیدم نمیخواد جواب بده چشممو چرخوندم و یه شکلات برداشتم و همینطور که بازش میکردم گفتم:
-درمورد چی میخواستین باهام حرف بزنین؟

پاشو از روی پاش انداخت پایین و گفت:
-بالاخره تو یا شما؟

لبخند ریزی نشست رو لبهام..برای خودمم جالب بود که گاهی تو خطابش میکردم، گاهی شما…

شکلاتمو گوشه ی لپم نگه داشتم و با همون لبخندم گفتم:
-بستگی به حال و احوال شما داره..

خم شد فنجون چایشو برداشت:
-چطور؟

-حالتون خوب باشه میشه تو صداتون کرد..اما وقتی جدی و اخمو هستین از ترسم میشین شما…

گوشه ی لبش کج شد و باز اون لبخند مخصوص خودشو زد:
-تو نگاه به حال من نکن..ببین خودت چی میخواهی..

این که معلوم بود خودم چی می خواستم..من راضی به صمیمیت هرچه بیشتر با این مرد بودم…

از خدام بود باهم حتی شده یکم راحت تر و صمیمی تر باشیم…

اروم خندیدم و با شیطنت نگاهمو تو صورتش چرخوندم:
-نمی دونی از چه دوراهی سختی منو نجات دادی..

لبخندش داشت پررنگ میشد که سریع جمعش کرد و همینطور که چپ چپ نگاهم میکرد گفت:
-گفتم بیایی اینجا حرف بزنیم نه اینکه بشینی شیطونی کنی..

سرمو رو شونه ی چپم کج کردم:
-چشم قربان..امر بفرمایید..

دوباره چپ چپ نگاهم کرد و با تک سرفه ای صداشو صاف کرد…

مکث کوتاهی کرد و بعد با لحنی جدی تر از همیشه به حرف اومد:
-این حرفایی که میزنم به کسی مربوط نمیشه و حتی کسی ازش خبر نداره..موضوع رو هم باز نمیکنم که کش بیاد..فقط یه چیزایی میگم که بیایی تو خط و حواستو جمع کنی..یه نفر هست که افتاده دنبال من و از هر چیزی واسه ضربه زدن به من استفاده میکنه..نمی خواستم تو اصلا متوجه این موضوع بشی چون یه چند روزی اینجا مهمونی و بعد میری اما با اتفاق چند روز پیش بهتره کمی محتاط تر باشیم..مثل اینکه متوجه حضور تو توی این خونه شدن و چون تا حالا هیچ دختری بیشتر از یکی دو شب اینجا موندگار نبوده، فکر کردن نسبتی با من داری و میتونن از طریق تو به من ضربه بزنن….

ارنج دستاشو به زانوهاش تکیه داد و یکم خم شد جلو و کف دستاشو کشید روی هم و ادامه داد:
-من حواسم بهت هست اما خودتم باید مراقب خودت باشی..با هیچکسی جز امیر از خونه بیرون نمیری..هرجا خواستی بری به امیر میگی..سعی کن تا ضروری نبود از خونه بیرون نری..خودت که شاهدی چند روز پیش چی شد..نمیخوام اون اتفاق دوباره تکرار بشه….

چشمای ترسونمو بهش دوختم..

ترس داشتم..نه از این دشمنی که فکر می کرد من ازش خبر ندارم..بلکه از این میترسیدم اگه روزی بفهمه من از طرف همون دشمنا هستم باهام چیکار میکنه؟..

حتی تصورشم وحشتناک بود…

فکر کرد ترس تو چشمام از حرفاشه که ابروهاشو از هم باز کرد و با ملایمت گفت:
-از چیزی نترس..من حواسم به همه چی هست..فقط فکر کردم بدونی خیلی بهتره و بیشتر از خودت مراقبت میکنی…

سرمو تکون دادم و تو جام کمی جابجا شدم..

من تو فکر چی بودم و اون به چی فکر میکرد..کاش همه چی همینقدر ساده بود…

اگه از چیزی خبر نداشتم به سامیار اعتماد میکردم و مطمئن بودم همه جوره ازم محافظت میکنه و نمیذاره اتفاقی واسم بیوفته…

اما حالا من خودمم یکی از اونایی بودم که قرار بود بهش اسیب بزنیم..

چشمامو به زیر کشیدم و نگاهمو ازش دزدیدم و با من من گفتم:
-شما..امم..یعنی..خودتم..بیشتر..مراقب باش…

صدایی که ازش درنیومد سرمو بلند کردم و باهاش چشم تو چشم شدم…

مستقیم تو صورتم با اون چشمای باریک شده اش که حالا بدجنسی توش موج میزد، نگاهم میکرد..

اینقدر نگاهش پرمعنا بود که تند تند شروع کردم به توضیح دادن:
-ا..اخه اون ادمایی..که من..دیدم..هرکاری..از دستشون..برمیومد…

با بی تفاوتی شونه هاشو انداخت بالا و همینطور که بلند میشد خونسرد گفت:
-چیزی نمیشه نترس..

چند قدم ازم دور شده بود که یهو ایستاد و برگشت طرفم..نچی کرد و گفت:
-راستی داشت یادم میرفت..پنجشنبه شب میریم خونه ی سامان..حال مامانش خوب نیست باید ببینمش…

متعجب بلند شدم و چرخیدم طرفش…

از اینکه میگفت مامان سامان و اونو مامان خودش نمی دونست، معلوم بود چقدر ازش دلگیره و من بدجور کنجکاو بودم بدونم…

یعنی چه اتفاقی باعث این دوری شده بود و اینقدر ازدهم فاصله گرفته بودن..

به قدری که سامیار دیگه مادرش رو مادر خودش ندونه و بگه مامان سامان…

نگاهشو که دیدم ابروهام رفت بالا و با تعجب انگشت اشارمو طرف خودم گرفتم:
-منم باید بیام؟

-دقت کن به حرفایی که بهت میزنن..گفتم باید بریم..یعنی تو هم باید بیایی..

-من چرا بیام؟..

-چون تو مثلا نامزد منی..برادر جان رفته همه چی رو گذاشته کف دستش مامان جونش…

-اما اخه من…

اخماشو کشید تو هم و راه افتاد سمت اتاقش و صداش محکم و جدی بلند شد:
-گفتم تو هم میایی..بگو چشم و تمام…

دندونامو روی هم فشردم و با حرص و بلند گفتم:
-خیلی زورگویی..من خجالت میکشم..

بدون اینکه توجه کنه به حرفم، رفت تو اتاقش و درو هم محکم بست..

پامو کوبیدم زمین و با حرص خودمو پرت کردم رو مبل پشت سرم و شروع کردم به غرغر کردن..

این دیگه از کجا دراومد اخه…

رنگم پریده بود و دستام میلرزید..

من نمی دونستم چه اتفاقی بین سامیار و خانواده اش افتاده اما از حرفای اون شبش با داداشش معلوم بود ازشون خیلی دلخوره و نمیخواد ببینشون…

اینکه تا فهمیده بود مادرش حالش بد شده، اومده بود دیدنش زیاد تعجب برانگیز نبود چون هرچی هم بد یا خوب باشن، بازم خانوادش هستن…

اما اینکه چرا منو دنبال خودش راه انداخته رو اصلا نمیفهمیدم..

مخصوصا با یاداوری رفتاره اون روزه سامان ترسم بیشتر میشد..هنوز یادمه چه متلکایی بارم کرد…

سامیار ماشین رو پارک کرد و نیم نگاهی به من انداخت که منم برگشتم نگاهش کردم…

خیلی عصبانی و گرفته بود..

سعی میکرد خودشو خونسرد نشون بده اما چشماش طوفانی بود و حال درونشو لو میداد…

ماشین رو خاموش کرد و برگشت دوباره به جلوش خیره شد و با صدای دورگه ای گفت:
-نترس اینجا کسی با تو کاری نداره..

اب دهنمو بلعیدم و سرمو تکون دادم..

خیلی مطمئن نبودم با من کاری نداشته باشن..با توجه به دیدار قبلی من و سامان…

از ماشین پیاده شدیم و راه افتادیم سمت در سفید رنگی که متعلق به یه خونه ی ویلایی بود..

سامیار با نفس عمیقی زنگ ساده ی کنار درو فشرد…

چند دقیقه منتظر شدیم و سامیار دستشو بلند کرد که دوباره زنگ بزنه اما همون موقع صدای کیه ی سامان از پشت در بلند شد…

نگاهی به سامیار انداختم که اخماشو بیشتر تو هم کشید و سرشو پایین انداخته بود..

در اروم روی پاشنه چرخید و همزمان سر سامیار اومد بالا..

دوتا برادر تقریبا با قد و هیکلی اندازه ی هم، چشم تو چشم با حس هایی مختلف به همدیگه خیره شده بودن….

سامیار عصبی، دلگیر، گرفته و یه حس عمیق که نمی تونستم بفهمم چیه..

سامان اما چشماش پر بود از دلتنگی..

با بی قراری نگاهشو تو صورت سامیار چرخوند و لباش به گفتن حرفی باز شدن اما چیزی نگفت…

کمی بعد نگاه لرزونش رو از سامیار گرفت و نگاهش افتاد به من..

فورا اخماش رفت توهم و لباش محکم روی هم فشرده شدن…

از نگاهش خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین..

با توجه به سابقه ی درخشانه سامیار، می دونستم الان پیش خودش چه فکری درمورده من میکنه….

دوست نداشتم همچین فکری راجبم بکنه اما تا منو نمی شناخت، ذهنیتش نسبت بهم عوض نمیشد…

سامیار با همون اخمای همیشه درهمش با پشت دست زد تو سینه برادرش و با پوزخند گفت:
-بکش کنار…

قسمت قبل
قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن