آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۲۶

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

خشکم زد و با تعجب برگشتم نگاهش کردم:

-سامیار..

چپ چپ نگاهم کرد و بی توجه به من گفت:

-بخونین لطفا..

با اخم نگاه ازش گرفتم:

-میبخشم!

اقای محمدی لبخندی به لجبازی ما زد و گفت:

-مهریه ی صیغه بخشیده نمیشه و حتما باید پرداخت بشه دخترم..شما می تونی ١۴تا رو بدی اقا دوماد؟

سامیار سرش رو تکون داد و با اون صدای محکم و بمش گفت:

-مشکلی نیست…

اروم صداش کردم:

-سامیار زیاده..لطفا..

با اخم های درهم برگشت طرفم و با صدای خفه گفت:

-خفه شو سوگل..بعد حرف میزنیم..

دیدم نگاهه همه به ما دوتاست و اقای محمدی هم منتظر بود، ناچارا سرمو تکون دادم…

سامیار نفس عمیقی کشید و تکرار کرد:

-زودتر بخونین لطفا…

سرمو انداختم پایین و چشمام رو بستم..خدا اخر و عاقبتمون رو ختم بخیر کنه…

سامیار مدت زمان صیغه رو ٦ماه گفت و منم حرفی نداشتم…

صدای اقای محمدی تو سرم اکو میشد:

-سرکار خانم سوگل فرهمند….

و وقتی ساکت شد اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم…

نمی دونستم واسه صیغه هم سه بار میخونن یا نه ولی برای ما نیازی نبود..همون بهتر زود تموم میشد….

از تو اینه به صورت عصبی و فک منقبض سامیار نگاهی کردم و دلهره ام بیشتر شد…..

 

سامیار خیلی عصبی بود..حق داشت..داشتیم با ایندمون بازی میکردیم ولی من چاره ای نداشتم…

زبونمو روی لبم کشیدم و صدای لرزونم بلند شد:

.-بله!

چند لحظه سکوت تو اتاق برقرار شد و یهو عسل و امیر و دوستش شروع به دست زدن کردن…

قطره اشکی که از چشمم افتاد پایین رو با نوک انگشتام پاک کردم و لبخنده تلخی زدم…

همون سوال از سامیار هم پرسیده شد و با اون صدای عصبی و محکمش بله رو گفت و بچه ها دوباره دست زدن….

با ساکت شدن بچها اقای محمدی خطبه رو شروع به خوندن کرد و دستای من از ترس شروع به لرزیدن کرده بودن….

تموم که شد یه دفتر بزرگ گذاشت جلومون و چندتا امضا زدیم و اون برگه صیغه نامه که مال خودمون بود رو هم امضا کردیم و امیرو دوستش هم اومدن و جای شاهد رو امضا زدن….

اقای محمدی دوباره تبریک گفت و دفترشو بست و از اتاق رفت بیرون…

عسل اومد پیش من و امیر هم رفت پیش سامیار و تبریک گفتن…

عسل بغلم کرد و صورتمو بوسید و با مهربونی گفت:

-من خوشحالم..میدونم یه تصمیم درست میگیری که نه به خودت و نه به بقیه اسیب زده نشه..فقط اینو یادت باشه من فهمیدم به این مرد میشه اعتماد کرد..از دستش نده….

با بغض نگاهش کردم..می دونستم هیچوقت نمیشه که منو سامیار تا همیشه باهم باشیم ولی حتی حرف و رویاش هم قشنگ بود…..

حتی همین الان هم با اینکه دلیل این محرمیت مشخص بود بازم حس فوق العاده قشنگی داشتم از اینکه واسه شش ماه مال هم بودیم….

موهای تو صورتم رو کنار زدم و لبخند نشوندم روی لبهام..

یه پیراهن استین کوتاه به همراه شلوارک جین یخی پوشیده بودم و موهام رو با یه کلیپس بالا جمع کرده بودم و جلوش رو فرق کج تو صورتم ریخته بودم…..

امروز اولین روزی بود که محرم بودیم و من اولین بار بود همچین لباس بازی پوشیده بودم و شال هم نداشتم…

لوبیاپلو غذای مورد علاقه اش رو درست کرده بودم و منتظرش بودم….

صدای باز شدن در که اومد لبخند پررنگی زدم و اومدم تو درگاه اشپزخونه…

سامیار مثل همیشه اومد داخل و با دیدن دختری که پشت سرش بود خشکم زد و قلبم یه لحظه وایساد….

دستمو گرفتم به کانتر و تکیه دادم بهش تا جلوی افتادنم رو بگیرم….

یا خدا..

هاج و واج نگاهمو بینشون چرخوندم و داشتم میمردم…

از بین لبهای لرزونم نالیدم:

-سامیار!

برگشت نگاهم کرد و یه دفعه ابروهاش رفت بالا و سرتا پام رو نگاه کرد و گوشه ی لبش کج شد….

کانتر رو محکمتر گرفتم که جلوشون نیوفتم حداقل…

این چندمین دفعه بود؟..دفعه ی چندم بود که من با این صحنه مواجه میشدم؟..پس چرا عشقش از قلبم نمی رفت…..

مثل همیشه با چشم و ابرو به اتاقم اشاره کرد یعنی برو تو اتاقت…

حتی دیگه پاهام هم یاری نمیکرد که مثل همیشه فرار کنم از جلوشون…

لب هامو روی هم فشردم و با خشم نگاهمو از سامیار گرفتم و به دختره نگاه کردم..مثل همیشه خوشگل و همه چی تموم…..

هرجور بود یه قدم رفتم جلو و تا خواستم حرف بزنم سامیار محکم و عصبی گفت:

-اتاقت سوگل…

با حرص نگاهشون کردم و وقتی دیدن از جام تکون نمی خورم، سامیار به دختره اشاره کرد و گفت:

-از پله ها رفتی بالا برو تو اتاق سمت چپ اولین در تا بیام…

دلم لرزید و با غصه نگاهش کردم..

دختره رفت و سامیار کیفشو روی جاکفشی گذاشت و مشغول دراوردن پالتوش شد و اون رو هم اویزون کرد….

من همینطور با بغض و پاهایی که می لرزید خیره نگاهش می کردیم که دستی به صورتش کشید و انگار نه انگار من اونجام، حرکت کرد سمت اتاقش…..

وقتی داشت از جلوی من رد میشد محکم بازوش رو گرفتم…

با ابروهای بالا پریده صورتشو چرخوند طرفم و سرشو تکون داد یعنی چی میگی…

بغضمو قورت دادم و گرفته گفتم:

-داری چیکار میکنی سامیار؟

کامل برگشت طرفم و ابروهاش رو کشید تو هم:

-چی میگی؟

نمی تونستم خودم رو اروم کنم..داشتم از کارش میمردم..

صدام یکم رفت بالا:

-من چی میگم؟..تو چی میگی؟..تو داری چیکار میکنی؟..این کیه دوباره برداشتی اوردی؟..

چشم هاش رو ریز کرد و با صدای خشداری گفت:

-بله؟..حواست هست کی رو داری سوال جواب میکنی؟..اصلا اجازه این کار رو داری؟

بازوش رو تو دستم فشردم و نالیدم:

-ما دیروز محرم شدیم..

گوشه ی لبش کج شد و سرش رو تکون داد:

-خب؟..این چی رو تغییر میده..یادت رفته چه قراری داشتیم؟..قولتم انگار یادت رفته…

لعنت به من که اون روز قول دادم تو هیچی دخالت نکنم..ولی مگه میتونستم..حق من نبود اینطوری عذابم بده….

چشم هامو محکم روی هم فشردم و دست هامو مشت کردم:

-من کاری به قول و قراری که گذاشتی و منو مجبور کردی قبول کنم ندارم..ادم یه مرغ میاره تو خونه اش حواسش بهش هست، مواظبشه…

با بغض انگشت اشارمو سمت اتاق ها گرفتم و ادامه دادم:

-بی خیاله قولی که گرفتی..مردونگی و شرافتِ یه مرد بهش اجازه نمیده چنین کاری بکنه..حداقل احترامِ کسی رو که تو خونه اش داره زندگی میکنه رو نگه میداره…..

پشت دستم رو روی اشکام کشیدم و با گریه گفتم:

-روزی که منو اوردی تو این خونه و قول دادی می تونم با خیال راحت زندگی کنم و از هیچی نترسم خوشحال شدم..منی که بین گرگها زندگی می کردم، با خودم گفتم هنوزم تو این دنیا هستن کسایی که غیرت داشته باشن..با کارایی که تا الان برام کردی‌‌ ازت واسه خودم یه بت ساختم..حداقل با این کثافت کاریا بت منو خراب نکن…..

لب هام می لرزید و جلوی هق هقمو نمی تونستم بگیرم…

سامیار بی حرف و با اخم هایی که بدجور تو هم کشیده بود نگاهم میکرد…

دندون هاش رو روی هم می فشرد و گردنش کمی سرخ شده بود…

انگار حرف هام واسش سنگین بود…

کمی بعد با لحنی که دیگه به اندازه ی قبل حق به جانب و عصبانی نبود گفت:

-دیروز وقتی بهت گفتم شرایط مثل قبل میمونه و هیچ تغییری نمیکنه، می دونستی من چطوری زندگی میکنم و قبول کردی…..

دستمو زیر بینیم کشیدم و با گلایه گفتم:

-نمی خوام زندگیتو بخاطره من تغییری بدی اما می تونیم حداقل این مدت به همدیگه احترام بزاریم..ببینم اصلا تو مشکلی نداری من با پسری دوست بشم و جلوی تو باهاش برم و بیام؟…..

با حرفی که از حرص زیادم یهو از دهنم پرید، چشم هاش رو به انی خون برداشت و فکش از فشار دندون هاش جابجا شد…

کف دستشو محکم روی دهنم فشرد و با صدای خشن و خفه ای غرید:

-خفـــه شو..ببند دهنتو..

نفس نفس میزد..بدجور ترسیده بودم…

هم ترسیدم یه بلایی سرم بیاره و هم اینکه یه کاری دست خودش بده….

گردن و صورتش از فشار زیاد داشت رو به کبودی میرفت…

یه لحظه تمام عصبانیتم پر کشید و جونم داشت واسه اروم کردنش در می اومد…

چشم هاشو روی هم فشرد و دوباره تکرار کرد:

-خفه شو..خفه شو…

بی اختیار دست لرزونش رو از روی دهنم برداشتم و با دستام صورتش رو قاب گرفتم و با نگرانی گفتم:

-باشه باشه..ببخشید از دهنم پرید..ببخشید..اروم باش..سامیار…

چشم هاش رو که غلتان خون شده بود رو باز کرد و انگشت اشاره اش رو جلوم تکون داد و با دندون های روی هم فشرده گفت:

-تو غلط میکنی..غلط میکنی حتی بهش فکر میکنی..

با اینکه داشت خودخواهانه حرف میزد و حق با من بود اما واسه اروم کردنش کوتاه اومدم….

داشت سکته می کرد…

چشم هام رو باز و بسته کردم:

-باشه..غلط کردم..خب؟..اروم باش…

مچ دست هامو گرفت و با حرص از دور صورتش برداشت و به ضرب انداخت پایین….

با بغض و چونه ای لرزون نگاهش کردم که با یه نیم نگاهه خشمگین و قدمایی که با عصبانیت محکم برمیداشت ازم دور شد و رفت سمت اتاقش….

دستم رو گذاشتم روی گلوم که از بغض درد میکرد و به کانتر تکیه دادم و با گریه رفتنش رو نگاه کردم……

اشک شره کرده بود تا زیر چونه ام و نمی تونستم جلوش رو بگیرم…

دلم بدجور شکسته بود..

دفعه های قبل می تونستم خودم رو توجیه کنم که من یه غریبه ام و اون یه ادمِ ازاده و حق داره هرجور میخواد زندگی کنه اما الان….

سرمو تکون دادم و با عصبانیت و دلی پر از غصه رفتم سمت اتاقم و در رو محکم کوبیدم…

با بی قراری دستامو بهم مالیدم و نگاه سرگردونم رو دور اتاق چرخوندم…

باید یه جوری خودمو خالی می کردم وگرنه میمردم…

گوشیم رو از جیبم در اوردم و روی تختم نشستم..

شماره ی شاهین خان رو گرفتم و خیره و بدون پلک زدن به دیوار روبروم خیره شدم….

گوشی رو بعد از سه بوق جواب داد و حتی دلم می خواست از پشت گوشی هم خفه اش کنم…

از صدای دو رگه و کلفتش حالم بهم میخورد:

-به به ببین کی زنگ زده..مگه الان سامیار نباید خونه باشه..چی شده؟

بغضی که به گلوم چنگ زده بود صدام رو خفه کرده و به زور درمیومد:

-میدونی..حتی اگه یه روز به عمرم مونده باشه خودم میکشمت..بخاطره تحقیر و اذیتی که تو این خونه میشم، تورو با دستای خودم میکشم….

صدای قهقهه اش که بلند شد بغض تو گلوم هم بزرگتر شد…

دو قطره اشک ریخت روی صورتم و با بی نفسی زمزمه کردم:

-خدا لعنتت کنه..

گوشی رو قطع کردم و انداختم روی تخت…

موهام رو دو دستی از دو طرف چنگ زدم و جیغ کشیدم:

-خدا لعنتت کنه..خدا همتونو لعنت کنه….

بلند زدم زیر گریه و صدای هق هق بلند و مظلومانه ام تو اتاق اکو شد…..

“سامیار”

رفت داخل اتاق و در رو با عصبانیت بهم کوبید..

دختری که با خودش اورده بود، اسمش پری بود و تازه چند روز بود که باهاش اشنا شده بود و دقیقا اون قیافه و اندامی رو داشت که همیشه می پسندید و انتخاب میکرد….

بعد از کلی پروسه ازمایش گرفتن ازش، امتحان کردنش و زیر و رو کردن اخلاقش تا مطمئن بشه در اینده واسش دردسر نمیشه، حالا با خودش به خونه اورده بود تا بعد مدت ها یه حال اساسی به خودش بده اما سوگل گند زده بود به شبش….

فقط با شنیدن یه جمله از دهنش داشت دیوونه میشد…

شاید خودش هنوز متوجه نشده بود اما سوگل واسش حکم یه عروسک خوشگل، ساده، مهربون و شکننده رو داشت که باید تو خونه اش ازش مراقبت میکرد و اجازه نمیداد کسی حتی بهش نزدیک بشه….

حالا از زبون خودش میشنید که اگه بخواد با پسری دوست بشه عکس العمل اون چیه…

حتی با فکر کردن بهش هم به مرز انفجار میرسید…

کلافه نفسش رو فوت کرد بیرون و هنوز کنار در ایستاده بود که از بیرون صدای بلند و محکمِ بسته شدن در اتاق اومد…

سوگل هم به اندازه ی خودش عصبانی بود و با تمام حرفایی که بهش زده بود بازم بهش حق میداد که ناراحت بشه….

امشب هم دراصل پری رو اورده بود تا به خودش ثابت کنه سوگل هنوزم واسش مثل قبله و تو قلب و ذهنش به دختری متفاوت تبدیل نشده…

اخم هاشو کشید تو هم و زیر لب زمزمه وار تاکید کرد:

-اره..سوگل واسه من هیچ جایگاه ویژه ای پیدا نکرده..اون به چشم من هنوزم همون دختریه که اون شب از دست پسر عمه اش نجاتش دادم و وظیفه ی انسانیمه که ازش مراقبت کنم و نخوام با کسی باشه که اسیب ببینه….

دستاش رو تو جیبش برد و به پری نگاه کرد که با اون تاپ حلقه ای قرمز رنگ و شلوار جین مشکی و موهای بلندی که دورش ریخته، روی تخت نشسته بود و با لبخندی پر عشوه، منتظر نگاهش میکرد…..

اما تصویر سوگل با تیپی که امشب با همیشه فرق داشت و اون ارایش ملایم و دخترونه اش، یه لحظه از جلوی چشمش کنار نمی رفت…..

#پارت۱۷۹

با فکر به اینکه این تفاوت برای اون بوده، بی اختیار دلش لرزید و گوشه ی لبش کج شد…

خوشگلی، سادگی، نجابت و معصومیتِ سوگل قابل مقایسه با هیچ دختری تو این دنیا نبود..اون با همه فرق داشت….

هنوز این فکر کامل از سرش نگذشته بود که فوری اون لبخنده نامحسوسش رو جمع کرد و اخم هاش رو بیشتر کشید تو هم و سرش رو تکون داد….

نمی خواست باور کنه که سوگل براش عزیز شده، با اینکه شب و روز از فکرش بیرون نمیرفت…..

زیر لب خودش رو بخاطره فکرای تو سرش سرزنش کرد و برای فرار از این فکر و خیال ها، قدم برداشت سمت پری…

اما درست همون لحظه صدای جیغِ همراه با گریه ی سوگل که از بین در و دیوارها خفه به گوشش می رسید درجا میخکوبش کرد:

-خدا لعنتت کنه..خدا همتونو لعنت کنه….

دوباره واسه ناراحتیش قلبش تکونِ ریزی خورد و چشم هاش بسته و دست هاش مشت شد…

چند نفس عمیق کشید و چشم های قرمز شده اش رو باز کرد..

برای اینکه وسوسه نشه از اتاق بره بیرون، دست برد سمت دکمه های پیراهنش و قدم برداشت سمت تخت…..

پری با این حرکتش لبخندش عمیق تر شد و اروم از روی تخت بلند شد ایستاد و سامیار که نزدیکش رسید، دست برد و دکمه های اخر پیراهنش رو باز کرد…..

دستشو روی شونه های سامیار گذاشت و اروم پیراهنش رو کشید پایین و از تنش دراورد…

نگاهی به همدیگه انداختن و سامیار برای فرار از فکر و خیال های تو سرش، دست هاشو دو طرف صورت پری گذاشت و کشید سمت خودش و تو یه لحظه لب هاشون محکم تو هم قفل شد….

دخترک رو چسبوند به خودش و دوتایی وحشیانه مشغول بوسیدن شدن…

بدون اینکه لب هاشون جدا بشه با فشار بدنش پری رو روی تخت خوابوند و خودش هم باهاش رفت….

یه لحظه از لبهاش جدا شد و پاهاش رو دو طرف بدنش انداخت و روی زانوهاش بلند شد…

سریع پایین تاپ حلقه ای پری رو گرفت و کشید بالا و از تنش دراورد…

اینقدر حرکاتش تند و عجولانه بود که انگار هرلحظه ممکنه پشیمون بشه و نمی خواست این اتفاق بیوفته….

تاپ رو پرت کرد روی زمین و دستش رو انداخت زیر کمرش رو اورد بالا و قفل سوتینش رو باز کرد و اونم انداخت پایین تخت….

زانوهاش رو از دو طرف به رون های پری چسبوند و خم شد روش…

لب هاشون دوباره گره خورد و ایندفعه دست هاش هم فعال شده بود و روی تمام بدن دخترک میچرخید….

اینقدر حرکاتش تند و خشن شده بود که پری دست گذاشت دو طرف صورتش و لب هاش رو جدا کرد و مبهوت و نفس بریده گفت:

-عزیزم..یکم..یکم ارومتر…

چشم هاش رو محکم روی هم فشرد و سرش رو تکون داد…

صورتشو فرو کرد تو گردن پری و لب هاش رو که چسبوند و بوسید، پری چنگ زد به موهاش و اه بلندی کشید….

لب هاشو روی گردنش حرکت داد و به طرف پایین رفت و رد لب های داغش روی تن دخترک میموند…

جفتشون از حرارت زیاد عرق کرده بودن و تنشون خیس شده بود…

سامیار تو یه لحظه لب هاش رو که دیگه به شکم پری رسیده بود، برداشت و چشم های سرخ و خمارش رو محکم بست و بهم فشرد….

بدجور تحریک شده بود اما چیزی مانع میشد و نمیذاشت ادامه بده..چیزی که خودش خوب میدونست چیه….

خودشو یکم کشید بالا و صورتشو روبروی صورت پری نگه داشت و چند لحظه تو چشم هاش که متعجب نگاهش میکرد، خیره موند….

نگاهش رو کشید روی لبهاش و هرچی با خودش جنگید بازم دید نمی تونه ادامه بده….

دوباره چشم هاش رو بست و نفس زنان غرید:

-لعنتی….

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن