آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۲۷

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

خودش رو به پشت انداخت روی تخت و با دست هاش محکم صورتش رو مالید…

بلند و کشدار نفس میکشید و تمام سر و صورتش سرخ و خیس شده بود….

پری دستش رو روی بازوی سامیار گذاشت و تو جاش نیمخیز شد و خم شد روی صورتش و با تعجب و در عین حال لوندی گفت:

-سامیار..چی شد عزیزم..

و دستش رو حرکت داد و کشید روی سینه ی برهنه سامیار و با سر انگشتاش نوازشش کرد…

نمی خواست به هیچ وجه این شب رو از دست بده..یه فرصت طلایی بود که باید ازش استفاده میکرد…..

اما سامیار که تو یه حال و هوای دیگه بود، مچ دستش رو محکم گرفت و با خشم غرید:

-بکش کنار..بگیر بخواب حوصلتو ندارم…

پری که از فشار دست سامیار دور مچ دستش دردش گرفته بود، صورتش جمع شد و با اخ ریزی، مبهوت گفت:

-چی شد اخه یه دفعه..

سامیار با یه جست بلند شد و لب تخت نشست و پاهاش رو روی زمین گذاشت و کلافه گفت:

-پشیمون شدم..بگیر بخواب…

و قبل از اینکه پری بتونه حرفی بزنه از جا بلند شد و رفت سمت کمدش…

به تیشرت ساده ی سفید رنگ برداشت و با یه حرکت تنش کرد و دوباره دستش رو روی صورتِ داغش کشید….

به در اتاق خیره شد و با دو دلی مکثی کرد و بالاخره طاقت نیاورد..با قدمای محکم و پیوسته، بی توجه به پری از اتاق رفت بیرون….

در رو بست و چشم های خمارش رو به در اتاق سوگل دوخت و لب هاش رو محکم روی هم فشرد…

اخم هاش تو هم بود و شدیدا تردید داشت…

می دونست اگه این کار رو بکنه دیگه هیچ راه برگشتی نداره و باید تا اخرش بره….

پلک هاش رو روی هم گذاشت و یه لحظه لبخنده ناز سوگل که بی دریغ نثارش میکرد، چشم های معصوم اما شیطونش که سعی میکرد شیطنتش رو مخفی کنه، اون صدای لطیف و نازکش وقتی صداش میکرد، خجالت و شرمش وقتی بهش نزدیک میشد، پشت پلکاش نقش بست و تردیدش رو کنار زد……

با یه گام بلند فاصله ی بین دوتا در رو پر کرد و دستش رو روی دستگیره ی در اتاق گذاشت و اروم پایین کشید و در رو باز کرد….

از لای در نگاهی به داخل انداخت و چشم چرخوند و سوگل رو دید که روی تختش جنین وار تو خودش جمع شده و به خواب رفته بود….

رفت داخل اتاق و در رو اروم بست و با چند قدمِ بلند کنار تخت ایستاد…

صورت سوگل هنوز از اشک هایی که ریخته بود خیس بود و با هر نفس سینه اش از بغض می لرزید و گاهی هق میزد….

حتی تو خواب هم ارامش نداشت و داشت اذیت میشد…

لبخنده تلخی زد و لبه ی تخت نشست و نگاهش رو به صورت معصومِ سوگل دوخت…

با اون صورت خیس و مدل خوابیدنش و موهایی که دورش ریخته شده بود، اینقدر به چشمش خواستنی اومد که دیگه نمی تونست جلوی خودش رو بگیره…..

دستش رو روی صورت سوگل گذاشت و نرم اشک هاش رو پاک کرد…

با پشت انگشت هاش صورتش رو نوازش کرد و همون لحظه سوگل هقی زد که سامیار با محبت زیر لب زمزمه کرد:

-جـــــونم!

خم شد سمت سوگل و همینطور که هنوز پاهاش روی زمین بود، ارنج دستش رو روی تخت جک کرد و تکیه داد بهش…

با سر انگشتاش دسته موی سوگل رو که روی صورتش بود، برد پشت گوشش و مهربون و نجواگونه صداش کرد:

-سوگل…

وقتی عکس العملی ازش ندید، محسوس تر صورتش رو نوازش کرد:

-بیدار شو ببینم خانم کوچولو…

انگشت هاش رو برد لای موهاش و لب هاش رو روی پیشونیش گذاشت و چشم هاش رو بست….

احساس میکرد با تماس لب هاش به پیشونی سوگل ذره ذره ارامش به جونش ریخته میشه…

با تکونِ ارومی که سوگل به تنش داد، چشم هاش رو باز کرد و با بوسه ی کوتاهی، صورتش رو کمی فاصله داد و منتظر بهش نگاه کرد تا چشم هاش رو باز کنه……

“سوگل”

چند بار پلک زدم و مبهوت به چشم های با محبت و لبخنده مهربونِ سامیار خیره شدم…

چیزی که میدیدم رو باور نمی کردم..اینجا چیکار میکرد…

الان باید پیش دوست دخترش روی تختش میبود نه اینجا روی تخت من…

با این فکر اخم هام رفت تو هم و با عصبانیت گفتم:

-تو اینجا چیکار میکنی؟…

برعکس من، سامیار اروم بود و اون لبخنده کج از روی لبش محو نمیشد…

ابرو هاش رو انداخت بالا و نگاهش رو با شیطنتی بعید دور اتاق چرخوند و با بدجنسی گفت:

-می خواهی برم اتاق خودم؟..اتفاقا پری هم اونجاست…

اخم هام رو بیشتر کشیدم تو هم و با حرص نگاهش کردم:

-نه اینکه تا حالا کنارش نبودی…

و چپ چپ نگاهش کردم که تو یه لحظه نگاهش عمیق تر شد و لحنش خاص تر:

-بودم..ولی این لاکردار باهام راه نیومد و سر از اینجا دراوردم…

اشاره ی کوچیک و نامحسوسش به طرف قفسه ی سینه و قلبش، بدنم رو لرزوند و مبهوت موندم….

باز می خواست چکار کنه که از این راه وارد شده بود…

تو جام نشستم و مشکوک نگاهش کردم:

-می خواهی چیکار کنی سامیار….

بازوم رو گفت و مجبورم کرد دوباره بخوابم و خودشم کامل دراز کشید و یه دستش رو از زیر گردنم رد و دور شونه هام حلقه کرد…..

چشم هامو بستم و نالیدم:

-سامیار نکن..برو تو اتاقت بگیر بخواب….

حلقه ی دستش رو تنگ تر کرد و روی موهام رو بوسید:

-مگه تو زنم نیستی؟..پس باید پیش تو باشم دیگه…

از کاراش سردرنمیاوردم و همینطور بهت زده مونده بودم:

-سامی..

دستش رو زد زیر چونه ام و سرم رو بلند کرد و مهربون گفت:

-جـــون سامی؟!

چندبار پلک زدم و بعد دستمو رسوندم به رونم و یه نیشگون ریز از خودم گرفتم که اگه دارم خواب میبینم بیدار بشم….

اما واقعا داشتم تو بیداری این حرف هارو از سامیار میشنیدم…

کف دستم رو گذاشتم روی پیشونی سامیار اما تب هم نداشت که بگم داره هزیون میگه…

سامیار تمام مدت با لذت و اون لبخنده کج گوشه ی لبش، به حرکات من نگاه میکرد…

انگشتامو روی گونه اش کشیدم و با نگرانی گفتم:

-تو چت شده اخه….

به هیچ وجه نمی تونستم باور کنم که سامیار تو حالت طبیعی چنین رفتاری با من داشته باشه…

همین چند ساعت پیش منو به بدترین شکل ممکن چزوند و حالا یه دفعه تغییر کرده بود..هرکی دیگه هم بود باور نمی کرد….

سامیار دست ازادش رو اورد بالا و دستم رو از روی صورتش برداشت و برد سمت لب هاش…

لب های داغش رو گذاشت پشت انگشت های دستم و با محبت بوسید و من بیشتر و بیشتر خشکم زد و بر و بر نگاهش می کردم….

لبخنده کجش پررنگ تر شد و زیر لب گفت:

-اگه خیلی ناراحتی برم اتاق خودم…

انگار یکی یهو تلنگر زد بهم..به خودم تشر زدم که پسره با پای خودش اومده پیشت و تو داری بیرونش میکنی؟….

چشم غره ای بهش رفتم:

-نخیر..‌

چشم هام رو بستم و سرم رو روی سینه اش گذاشتم..چقدر ارامش گرفته بودم از کارش….

دوست داشتم نهایت استفاده رو از این اخلاق جدید سامیار ببرم..معلوم نبود باز فردا همینطور میمونه یا نه….

دختره رو ول کرده بود و اومده بود پیش من..چی بیشتر از این منو خوشحال میکرد….

خیلی سوال داشتم ازش اما بعد هم می تونستم بپرسم الان مهم ارامش گرفتن از اغوشش بود…

با لبخندی عمیق بیشتر چسبیدم بهش و زیرلب زمزمه وار گفتم:

-مرسی!

بی حرف دست هاش رو دورم محکم تر کرد و پاهاش رو انداخت روی پاهام و چشم هامون رو بستیم…..

صبح که بیدار شدم فکر می کردم دیشب خواب دیدم اما دست های محکم و بازوهای قوی سامیار هنوز دورم حلقه بود….

پشت بهش خوابیده بودم و از پشت بغلم کرده بود و چسبیده بود بهم…

چقدر دیشب ارامش داشتم از حضورش کنارم..حتی تو خواب هم اروم بودم…

چند بار پلک زدم و انگشت هام رو پشت دستش که روی شکمم بود کشیدم و نفسم رو عمیق و با خیالی راحت فوت کردم بیرون…..

یکم که تکون خوردم حلقه ی دست سامیار محکمتر شد و خش دار و خوابالود گفت:

-زوده هنوز..بخواب یکم…

به سختی یکم حلقه ی دست هاش رو شل کردم و چرخیدم سمتش…

چشم هاش رو یکم باز کرد و لبخندی بهش زدم:

-برم صبحونه اماده کنم..

بحث خوردن که پیش می اومد سریع رام میشد…

حلقه ی دستش رو سریع باز کرد که اروم خندیدم و گفتم:

-اول یه دوش بگیرم…

نشستم و از تخت خواستم برم پایین که بازوم کشیده بود و دوباره پرت شدم عقب و افتادم روی تخت…

سامیار نصف بدنش رو انداخت روم و یه دستش رو برد تو موهام و لب هاش رو گذاشت روی چونه ام و با بوسه ی کوتاهی لب هاش رو حرکت داد سمت لب هام…..

لبش که روی لب هام نشست از شوک دراومدم و همزمان با حرکت لبش، چشم های جفتمون بسته شد…..

یه بوسه ی کوتاه اما عمیق روی لب هام زد و با گاز کوچیکی به گوشه ی لبم، سرش رو کشید عقب و با باز کردن چشم هام صداش رو شنیدم:

-حالا برو..منم برم ببینم دختره کجاست…

با اخم نگاهش کردم که هنوز تو فکرِ دختره بود و اونم اخم هاش رو طبق معمول کشید تو هم و گفت:

-چیه؟

با پشت چشم نازک کردن، نگاه ازش گرفتم و بدون اینکه جوابش رو بدم، همینطور که زیرلب غر میزدم حوله ام رو از کمد برداشتم و رفتم سمت حمام تو اتاقم…..

در رو بستم و چند لحظه منتظر موندم و دو دقیقه بعد صدای بسته شدن در اتاق اومد…

سریع یه دوش سرسری گرفتم و زدم بیرون تا سامیار با اون دختره تنها نمونه…

اب موهامو گرفتم و همونطور خیس با یه گیره بالا سرم جمع کردم و یه دست از لباس های جدیدی که خریده بودم رو پوشیدم….

یه تیشرت ساده استین کوتاه به همراه شلوارک ستش..جذب تنم میشد و رنگ مشکی قرمزش خیلی به پوست سفیدم می اومد…..

یه مداد مشکی تو چشم هام کشیدم و یه رژلب صورتی هم به لب هام زدم تا صورتم یکم رنگ بگیره…

امروز واسم یه روز متفاوت بود و دوست داشتم بیشتر به خودم برسم اما وقت نبود..سامیار با دختره تنها بود باید زودتر میرفتم….

از اتاق رفتم بیرون و هرچی با خودم کلنجار رفتم تا برم تو اشپرخونه و صبحانه اماده کنم، نتونستم….

اروم در اتاق روبرو که متعلق به سامیار بود رو باز کردم و از لای در نگاهی به داخل انداختم…

با دیدن سامیار که دوش گرفته بود و با بالا تنه ی برهنه و یه حوله که فقط دور کمرش بسته بود، جلوی اینه ایستاده و موهاش رو سشوار میکشید، خشکم زد و هجوم خون رو به صورتم حس کردم…..

خیلی خجالت کشیدم اما یهو یاده دختره افتادم..جلوی اون اینطوری ایستاده و هیکل جذابش رو به نمایش گذاشته بود؟…

اخم هام رو کشیدم تو هم و در رو به ضرب یهو محکم باز کردم که خورد به دیوار پشتش و سامیار که از تو اینه منو دیده بود، سشوار رو خاموش کرد و با بدخلقی گفت:

-چه خبره..این چه وضع اومدن تو اتاقه؟

نگاهم رو دور اتاق چرخوندم و با ندیدن دختره یه نفس راحت کشیدم و رو به سامیار گفتم:

-فکر کردم دختره هم اینجاست..

اخم هاش باز شد و ابرو هاش رو انداخت بالا و با بدجنسی گفت:

-حسودی کردی؟

چشم غره ای بهش رفتم:

-نخیر!

دستش رو کشید تو موهاش و با پنجه هاش به طرف بالا حالتشون داد و اومد طرفم….

بهم که رسید بازوم رو گرفت کشید و چسبوندم به دیوار…

یه دستش رو تکیه داد به دیوار بالای سرم و با سر انگشت های اون یکی دستش، نوازش وار کشید رو بازوی لختم….

نگاهش رو تو چشم هام چرخوند و گفت:

-نخیر؟!..می خواهی بگی از ترس بودنِ پری تو اتاق اونطوری در رو باز نکردی و نپریدی تو؟…

لب هام رو جمع کردم و نگاهی به سینه ی ستبر و پهنش انداختم و اب دهنم رو قورت دادم:

-خب..من فقط..گفتم شاید..شاید دختره…..

پرید تو حرفم و درحالی که دستش رو میبرد سمت گیره ی تو موهام و بازش می کرد، گفت:

-گفتی شاید دختره اینجا باشه و منو اینطوری ببینه…

و با چشم و ابرو به خودش اشاره کرد…

خنده ام گرفت و موهامو که باز کرده بود و دست توشون میکشید، تکونی دادم و گفتم:

-اره اصلا چرا اینطوری تو خونه میچرخی..یکم مراعات کن…

لبخند نشست کنج لبش و چیزی نگفت…

دوباره موهام رو تکون دادم و سرمو یکم کشیدم عقب تا دستش از تو موهام دربیاد:

-چیکار میکنی…

یه دسته از موهای خیسم رو تو دستش گرفت و اروم کشید:

-چرا خشک نکردی؟

-ولش کن حوصله نداشتم..خودش خشک میشه..

و تا بخواد چیزی بگه از زیر دستش در رفتم و دویدم از اتاق بیرون…

صداش رو بلند کرد و با تحکم گفت:

-خشک کن سوگل..

ریز ریز خندیدم و درحالی که می رفتم سمت اشپرخونه، تقریبا جیغ زدم:

-نمی خوام…

صدای پر حرص و تهدیدوارش رو که شنیدم، خنده ام بلند تر شد:

-وای به حالت بیایی بگی سرما خوردم یا سرم درد میکنه..اونوقت من می دونم و تو….

گوشه ی لبم رو جویدم و مستاصل یه بار دیگه پیام هایی که با شاهین خان رد و بدل کرده بودیم رو خوندم…

“-من تقریبا همه جای خونه رو گشتم..جایی که بشه مدارک مهم رو قایم کرد، پیدا نکردم…

-خب اگه درست حسابی خونه رو گشتی و چیزی پیدا نکردی پس از اونجا چیزی به دست نمیاد..باید شرکت رو زیر و رو کنی..مخصوصا اتاقِ خوده سامیار..اگه خونه نباشه پس حتما اونجاست….

-از کجا معلوم..شاید بانکی جایی یا پیش یه ادم قابل اعتماد گذاشته باشه…

-نه دختر جون..فکر کردی من بدون تحقیق کاری میکنم؟..مدارک پیش خودشه..وقت زیادی نمونده سوگل باید هرچه زودتر پیداشون کنی..اگه وقت بگذره و اون پسر از اون مدارک استفاده کنه فاتحه ی من خونده اس..و اونوفت تو هم باید قید جونِ خودت و داداشتو بزنی….

-هنوز نمی خواهی بگی اون مدارک چی هستن؟

-لازم نیست بدونی..همین که پیدا کنی و بیاری کافیه..دست بجنبون دختر که وقت تنگه…”

پلکی زدم و همه ی پیام هارو پاک کردم و مردد شماره ی سامیار رو گرفتم…

بعد از چند بوق صدای گرم و محکمش پیچید تو گوشم:

-جانم؟!

محکم تر لبم رو گزیدم..جانم؟..دلم می خواست خون گریه کنم..

اون داشت خودش رو هر لحظه به من نزدیک تر میکرد و من داشتم از این موضوع سواستفاده میکردم…

چطوری می خواستم در جواب محبت های این پسر  بهش از پشت خنجر بزنم؟..مگه این دل لامصب می گذاشت؟…

خدایا چاره ای جز این ندارم..چکار کنم…

تو دلم نالیدم:

-سامیارِ مهربونم منو ببخش عزیزم که مجبورم از اعتمادت سواستفاده کنم….

کاش هیچوقت اینجوری باهاش اشنا نشده بودم..دلم واسه کارها و محبت هاش ضعف می رفت و از خودم حالم بهم می خورد….

با صدا کردن اسمم از طرفش، لبخنده تلخی زدم و صدام انگار از ته چاه می اومد:

-سلام..

مکثی کرد و سوالی گفت:

-چیزی شده؟

لبخنده تلخم بزرگ تر شد و با تردید گفتم:

-چیزی نیست..فقط یکم حوصله ام سر رفته..با هرچی خودمو سرگرم کردم نشد…

صدای کشیده شدن صندلی روی زمین تو گوشی پیچید و کمی بعد سامیار گرم و با لحنِ بامزه ای گفت:

-می خواهی من بیام خونه حوصله ت رو سرجاش بیارم؟

لب هام به لبخنده عمیقی کش اومد و کم کم صدا دار شد و بلند زدم زیر خنده:

-اِ سامی…

-کوفت و سامی..نخند بچه…

لب هام رو روی هم فشردم و با صدایی که خنده توش موج میزد گفتم:

-نخندم پس چیکار کنم؟

تک خنده جذابی زد و گفت:

-برو یکی از اون غذاهای خوشمزه ات رو درست کن که حاجیت میاد خونه گشنه نمونه…

اخم هام رو کشیدم تو هم و با جدیتی ظاهری گفتم:

-اِ حاجی.. من فکر کردم امشب شام میریم بیرون..قول داده بودی…

-کِی قول دادم؟…

-دیشب..یادت نیست؟

کمی مکث کرد و بعد با صدایی که اروم شده بود گفت:

-یادم نیست..چه موقع؟

لبخنده شیطونی زدم و با ذوق از بازی که راه انداخته بودیم، گفتم:

-موقع خواب!

باز مکث کرد و کمی بعد دوباره تک خندی زد:

-عزیزم به قول مردا موقع خواب اعتماد نکن..اون لحظه ممکنه سرشونم به باد بدن…

از اینکه حرفم رو به منظور برده بود و داشت دستم می انداخت اول حرصم گرفت و بعد خودمم همراهش خندیدم:

-خیلی بدی سامیار…

کم کم خنده اش رو جمع کرد و با لحن گرمی گفت:

-می دونم..اماده شو امیر رو می فرستم دنبالت..بیا شرکت از اینجا میریم بیرون….

از اینکه به خواسته ام رسیده بودم هم خوشحال بودم و هم ناراحت..

خوشحال از اینکه میرفتم شرکت و شاید می تونستم یه کاری بکنم و زودتر این بازی مسخره تموم بشه….

ناراحت از اینکه مجبور بودم اینجوری سامیار رو گول بزنم…

باهاش خداحافظی کردم و رفتم تو اتاق تا زود اماده بشم و برم…

موهای بازم رو با یه گیره جمع کردم و یه مانتو زرشکی بلند به همراه جین مشکی و کیف و کفش همرنگش پوشیدم…..

جلوی اینه ایستادم و یه ارایش ملایم کردم و جلوی موهام رو کج ریختم تو صورتم…

شال بلندم رو سرم انداختم..با اینکه یه طرفش رو خیلی شل پیچیده بودم دور گردنم، بازم اینقدر بلند بود که از دو طرف به زیر زانوهام، رسیده بود….

موهام رو مرتب کردم و گوشیم رو انداختم تو کیفم و رفتم از اتاق بیرون که همزمان صدای ایفون بلند شد….

جواب دادم و وقتی دیدم امیرِ درهای خونه رو قفل کردم و با اسانسور رفتم پایین….

تو ماشین نشستم و با امیر سلام و احوال پرسی کردم که با خوشرویی جوابم رو داد و جالب بود که همش کلمه ی “زن داداش” رو تکرار میکرد….

لبخندی زدم و لحظاتی تو سکوت سپری شد تا اینکه تصمیم گرفتم کمی کنجکاوی کنم..

سعی کردم لحنم عادی و خونسرد باشه:

-امیر تو خیلی وقته سامیار رو می شناسی؟..

از اینه ی جلو با چشم هایی براق نگاهم کرد و با لبخنده غلیظی سرش رو تکون داد:

-چند سالی میشه..با هم سرباز بودیم زن داداش..خدمتمون که تموم شد و برگشتیم، داداش این شرکت رو راه انداخت و منم کرد دستیارش…..

از محبت کلامش نسبت به سامیار دلم گرم شد و سرمو تکون دادم:

-خیلی خوبه..فقط من خیلی نگرانشم امیر..اونا کی هستن که افتادن دنبالش..همونا که اون روز خودمونم اذیت کردن….

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن