آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۲۹

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

کمی بعد مچ دست هام رو که گرفته بود به ضرب ول کرد و با همون دستش چونه ام رو گرفت و سرم رو کشید بالا…..

چشم تو چشم شدم باهاش..چشم های سرخ و فک منقبض شده اش..انگار حرفم بدجور واسش سنگین بود….

با انگشت هاش انقدر محکم دو طرف فکم رو فشار داد که اخ دردناکی از بین لب هام در اومد….

فشار دستش رو بیشتر کرد و چشم هام که از درد بسته شد، سرش رو خم کرد و لب هاش رو به گوشم رسوند…..

با نفس های داغش تو گوشم غرید:

-فکر کردی از تو می ترسم؟..مثلا بخوام دختری بیارم اینجا تو چه غلطی میتونی بکنی؟..خیلی خودتو جدی گرفتی خانوم کوچولو….

اخم هام رفت تو هم و دلم شکست از حرف هاش..

چطور می تونست همچین حرفی بزنه..یعنی من انقدر تو چشمش بی ارزش بودم که حتی فک نمیکرد باید احترامم رو نگه داره؟….

بی انصاف..بی معرفت…

چشم های اشک الودم رو باز کردم و دلگیر تو چشم هاش خیره شدم…

هنوز دستش محکم و با قدرت به فکم بند بود و خیره مونده بود تو چشم هام که پر بغض بهش خیره شده بودم…

دلم رو بدجور سوزوند با حرف هاش..شاید حرف های منم بد بود که انقدر بد تلافی کرد و اتیشم زد….

دستم رو گذاشتم روی مچ دستش و با بغض زمزمه کردم:

-ولم کن..

و بلافاصله چونه ام لرزید که با انگشتاش محکمتر چونه ام رو فشار داد و چشم هاش رو بست..انگار می خواست جلوی لرزش چونه ام رو بگیره…..

لب هام رو روی هم فشردم که بخاطره درد زیاد صدایی ازم درنمیاد..

اب دهنش رو قورت داد و نفسش رو فوت کرد بیرون و با لحنی که پشیمونی توش بود گفت:

-خیلی خب..گریه نکن گفتم حرف میزنیم…

مچ دستش رو فشار دادم و اون یکی دستم رو گذاشتم روی سینه اش و هولش دادم تا ازم دور بشه اما از جاش تکون نخورد:

-گفتم ولم کن..دیگه حرفی ندارم باهات بزنم..هرچی که باید می گفتی رو گفتی و منم شنیدم…..

 

فشار دستش رو کم کرد و انگشتاش رو روی صورتم حرکت داد و برد پشت گردنم…

تا به خودم بیام، کشیده شدم تو بغلش و دست هاش رو دورم حلقه کرد….

پیشونیم چسبیده بود به سینه ی محکمش و دست هام مشت شده، دو طرف سرم بود…..

با مشتام فشاری به سینه اش اوردم و دلگیر نجوا کردم:

-ولم کن..

انگشت های یه دستش رو برد تو موهام و اروم و نامحسوس نوازش کرد:

-گفتم حرف می زنیم برات توضیح میدم بعد قانع نشدی هرچی خواستی بگو..چرا هی لج میکنی و گوه میزنی به اعصاب من…..

تحت تاثیر اغوش گرمش و صداش که دیگه خشن نبود و با محبت شده بود، داشتم اروم میشدم و ناخوداگاه صدام پایین اومده بود:

-من فقط نگران شدم که اتفاقی واست نیوفتاده باشه…

با همون دستش که تو موهام بود سرم رو یکم کشید عقب تا بتونه نگاهم کنه و اون یکی دستش رو کشید روی صورتم و اشک هام رو پاک کرد…..

بی حرف دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و با اون یکی دستش کیفش رو برداشت و مجبورم کرد باهاش همراه بشم و راه افتاد سمت اتاقش…..

وارد اتاق که شدیم در رو پشت سرش بست و اشاره کرد روی تخت بشینم و خودش رفت سمت کمد لباس هاش….

نشستم لب تخت و نگاهم رو بهش دوختم که کتش رو دراورد انداخت روی صندلی و مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش شد….

پیراهنش رو دراورد و درحالی که سرش رو تو کمدش کرده بود گفت:

-امروز یه جلسه خیلی مهم داشتیم..یه قرارداد با یکی از شرکت های خارجی و چندتا مهمون داشتیم از فرانسه…

یه تیشرت مشکی ساده از کمد دراورد تنش کرد و دست برد سمت کمربندش و ادامه داد:

-دیگه تا حرفامون تموم شد و قرار داد امضا کردیم، یکم طول کشید و شام هم بردیمشون رستوران..گوشیم رو تو جلسه خاموش کرده بودم..همیشه خاموش می کنم..بعدشم سرگرم حرف زدن و شام خوردن شدیم و تا رفتن هتل و مستقر شدن دیروقت شد…..

بی خیال و خونسرد شلوارش رو کشید پایین که بی اختیار هین بلندی کشیدم و چشم هام رو بستم…

صدای اروم خندیدنش که اومد، با غیظ زیر لب غر زدم:

-خیلی بی حیایی..

با همون خنده ی اروم و جذابش گفت:

-چرا بی حیا؟..زنمی، جلوی تو لخت نشم پس برم جلوی بقیه بشم؟…

با همون چشم های بسته اخم کردم:

-ساکت شو بی تربیت…

-تموم شد دیگه..چرا چشماتو باز نمی کنی…

اروم اول یه چشمم رو باز کردم و وقتی دیدم یه گرمکن مشکی رنگ که دوتا خط سفید بغلش داشت تنش کرده، چشم هام رو کامل باز کردم و چشم غره ای بهش رفتم…..

همونطور که جلوم ایستاده بود دست هاش رو زد به کمرش و انگار که یاده چیزی افتاده باشه، اخم هاش رو کمی کشید تو هم…

متعجب از اخم و صورت سخت شده اش، ابروهام رو انداختم بالا و سوالی سر تکون دادم:

-چی شد؟

اخم هاش کمی بیشتر رفتن تو هم و گوشه ی لبش به پوزخنده کوچکی کج شد و گفت:

-الان خیالت راحت شد؟..مطمئن شدی با دختری نبودم؟..

منم دوباره اخم کردم و سرم رو انداختم پایین و وقتی دید چیزی نمیگم خودش دوباره گفت:

-قراره هرموقع یه دقیقه دیر کردم یا اتفاقی واسم افتاد که نتونستم خبر بدم، فکر کنی رفتم پیش یه دختر دیگه؟..و حتما کلی هم داستان واسه خودت می سازی که الان بغلش کردم و می بوسمش و دارم باهاش…….

حرفش رو قطع کرد و کلافه دستی تو موهاش کشید…

با خجالت سرم رو بیشتر انداختم پایین چون دقیقا به همین چیزا فکر کرده بودم…

هم خجالت می کشیدم از فکرهایی که کرده بودم و هم یه جورایی به خودم حق می دادم…

با توجه به گذشته ای که سامیار داشت هرکی دیگه هم بود همین فکر رو می کرد….

لبم رو گزیدم و با دست راستم روتختی رو چنگ زدم و با تته پته گفتم:

-خب..من..راستش من..خب..وقتی…

یه قدم اومد جلو و پوزخندش پررنگ تر شد:

-اره وقتی دیدی دیر کردم نشستی داستان ساختی که الان تو بغلِ فلان دخترم و دارم عشق و حال میکنم..نه؟…

هیچی نگفتم و اخم هام بیشتر رفت تو هم..کاش اون حرف هارو بهش نزده بودم که حالا اینطوری بخواد هی سرزنشم کنه….

سامیار وقتی دید هیچی نمیگم دست هاشو از کمرش انداخت و با قدم های بلند و پیوسته اومد طرفم…

روی تخت کنارم نشست و انگشت هاش رو زد زیر چونه ام و سرم رو بلند کرد…

نگاهم خیره موند به اون پوزخنده کنج لبش و صداش گوشم رو پر کرد:

-سوگل من هیچی رو از تو مخفی نکردم..همیشه مثل کف دست بودم باهات..هرچی هستم و نیستم همینیه که جلوته..نه خواستم خودمو بهت یه جور دیگه نشون بدم، نه غیر از اون چیزی که بودم رفتار کردم..همیشه همین بودم و تا اخرشم همینم…..

سرم رو بالاتر کشید و مجبورم کرد تو چشم هاش نگاه کنم و ارومتر ادامه داد:

-حتی اگه بدترین کار دنیارو هم بکنم و یا هر اتفاقی بیوفته، قرار نیست از تو مخفی بمونه..من ادم خوبی نیستم و خیلی کارهای اشتباه و خطرناک انجام دادم، خودتم اینو میدونی اما حداقل پیش تو هیچوقت اینو انکار نکردم…..

تکونی به صورتم داد و پوزخندش تبدیل به لبخنده کمرنگی شد و گفت:

-درسته؟

سرم رو تکون دادم و زیرلب نجوا کردم:

-درسته…

-پس دیگه نبینم فکرای الکی بکنی..

دوباره سرم رو تکون دادم که صورتم رو ول کرد و “خوبه” ای گفت و از کنارم بلند شد…

رفت سمت کیفش و از داخلش یه سری کاغذ دراورد و بعد از اینکه مرتبشون کرد رفت سمت کمدش…

با کنجکاوی نگاهش میکردم ببینم چکار میخواد بکنه که در کمد رو باز کرد و با دست لباس هارو داد یه طرف و با کاری که کرد و چیزی که دیدم، نفسم حبس شد و دلم لرزید و حس کردم دارم میمیرم…..

پشتی کمد یه حالت کشو مانند بود که چون از گوشه ی کمد باز میشد اصلا دید نداشت و لباس ها کاملا مخفیش کرده بودن….

سامیار بی توجه به من که داشتم نگاهش می کردم، پشتی کمد رو خیلی راحت کشید سمت راست و  با باز شدنش، گاوصندوق کوچیکی که روش کلی دکمه داشت نمایان شد…..

من داشتم میمردم..تمام بدنم عرق کرده بود و دست و پام می لرزید…

چیزی که دنبالش بودم تمام این مدت انقدر بهم نزدیک بود؟..

خدایا…

سامیار خیلی راحت جلوی من رمز گاوصندوقش رو وارد کرد و این یعنی اعتماد…

انقدر به من اعتماد کرده بود که داشت مهمترین راز زندگیش رو که حتی خانوادش خبر نداشتن رو یه جورایی باهام درمیون می گذاشت…..

احساس می کردم یه بار صد کیلویی گذاشته شد روی شونه هام…

چیزی که می خواستم رو پیدا کرده بودم اما بجاش داشتم سامیار و لحظه های باهاش بودن رو از دست میدادم….

اب دهنم رو قورت دادم و رمزش رو به ذهنم سپردم..چشم هام رو بستم و عرق روی پیشونیم رو پاک کردم و به خودم تشر زدم:

-به خودت بیا سوگل الان میفهمه یه مرگیت هست…

بغض کرده بودم..سامیار همینطوری هم به کل ادم های زندگیش بی اعتماد بود، حتی مادر و برادرش..حالا اگه میفهمید من دارم چکار میکنم کلا نابود میشد….

دست های لرزونم رو تو هم پیچیدم و چشم هام رو باز کردم که با سامیار چشم تو چشم شدم…

لبخنده شل و بی حالی زدم..اون لحظه داشتم جون میدادم و به سختی نشسته بودم….

کاش میشد برم تو اتاقم و از جلوی چشم هاش محو بشم اما ممکن بود بهم شک کنه…

ابروهاش رو انداخت بالا و در کمدش رو بست و گفت:

-خوبی تو؟

اب دهنم رو دوباره قورت دادم و سعی کردم صدام حالم رو نشون نده:

-خوبم..من برم تو اتاقم تو هم خسته ای استراحت کن…

لبخنده شیطونی زد و حرکت کرد طرفم:

-بودی حالا..

از روی تخت بلند شدم که همون لحظه سامیار رسید بهم و دستش رو گذاشت روی شونه ام و با یه فشارِ محکم دوباره نشوندم روی تخت….

سرم رو بلند کردم تا بتونم صورتش رو ببینم..ایستاده هم قدش دو سر و گردن ازم بلندتر بود چه برسه حالا که من نشسته بودم و اون ایستاده….

به سختی لبخند زدم:

-چیکار میکنی؟

نشست کنارم و یه دستش رو پشتم روی تخت تکیه گاه کرد و سایه انداخت روم:

-وقتی اومدم جای خوش امدگویی کلی حرف بارم کردی و با اون اشک های همیشه دم مشکت اعصابمو خورد کردی، حالا همینطوری خشک و خالی می خواهی بری؟

اروم با دستی که تو دیده سامیار نبود روتختی رو چنگ زدم و تو دلم نالیدم:

-سامیار نه..خیلی سخت خودمو نگه داشتم..الان همه چی رو لو میدم..خدایا نجاتم بده….

مطمئن بودم الان رنگم پریده و چشم هام مات مونده بود به روبروم و جرات نگاه کردن بهش رو نداشتم….

سامیار سر انگشت هاش رو کشید روی شقیقه ام و با تعجب گفت:

-مطمئنی خوبی؟..چرا اینقدر عرق کردی تو؟

چیزی نگفتم که پشت انگشت هاش رو اینبار روی پیشونیم و بعد گونه ام کشید و با تعجب بیشتری گفت:

-صورتت مث یه تیکه یخ شده و عرق کردی..این چه حالیه دیگه…

انگشت هامو روی پیشونی و شقیقه هام کشیدم و عرقش رو پاک کردم و گفتم:

-خوبم چیزی نیست..اعصابم خورد شد و نگران شدم حتما واسه همونه..خوب میشم….

یه ابروش رو انداخت بالا و سرش رو به نشونه ی فهمیدن تکون داد…

زیرلب نجواگونه گفت:

-امیدوارم همینطور که میگی باشه..یه لیوان اب بیارم بخوری؟

-نه نه..خوبم مرسی..

مردونه شونه هاش رو انداخت بالا و با یه دستش دستم رو گرفت و کف اون یکی دستش رو کامل روی یه طرف صورتم گذاشت….

پلک هام روی هم افتاد و سرم خم شد و صورتم رو به کف دستش مالیدم…

بی حرف با انگشت شصتش گونه ام رو نوازش می کرد…

چقدر به این ارامش نیاز داشتم اما از درون اشوب بودم..سامیار در همه حال منو اروم میکرد اما اون لحظه انقدر حالم بد بود که فقط می خواستم از پیشش فرار کنم….

چشم هام رو محکمتر بهم فشردم..نمی تونستم تو چشم هاش نگاه کنم..هم خجالت می کشیدم، هم می ترسیدم خودم رو لو بدم…..

سامیار انگشت شصتش رو کشید پشت پلکم و اروم گفت:

-چرا چشاتو باز نمیکنی؟

دلم رفت واسه اون صدای بم شده و بامحبتش..کاش اون گاوصندوق کوفتی رو ندیده بودم و الان می تونستم لذت ببرم از کنارش بودن…..

سامیار دستش رو برد پایین و بغلِ گردنم رو گرفت و سرم رو کشید سمت خودش…

نفس های داغش که به پشت لبم خورد، بی اختیار چشم هام باز شد و خمار تو چشم هاش خیره شدم….

پیشونیش رو تکیه داد به پیشونیم و بوسه ی کوتاهی روی بینیم زد که باعث شد با اون حالم، لب هام کش بیاد و لبخنده نازی بزنم….

جواب لبخندم رو داد و سرش رو یکم روی شونه کج کرد و با گذاشتن لب های داغش روی لب هام، نفسم حبس شد و بدنم گر گرفت و بی اختیار چنگ زدم تو موهای پشت سرش…..

بی حرکت لب هاش رو روی لب هام می فشرد و فشار دستش روی گردنم هرلحظه زیادتر میشد…

دستم رو ول کرد و با همون دستش موهام رو خشن چنگ زد و لب هاش رو محکم تر روی لب هام فشرد….

نفس های داغ و تند شده اش نامنظم به صورتم می خورد و بدنم رو داغ می کرد…

نتونستم طاقت بیارم و لب هام رو باز کردم و بلافاصله لب های سامیار قفل شد تو لب هام و محکم بوسیدم….

دست هامون تو موهای هم و سر هامون هرلحظه به یه طرف می چرخید و از لب های هم کام می گرفتیم….

با اون دستش که تو موهام بود بیشتر و بیشتر من رو می کشید سمت خودش و با اون یکی دستش گردن تا قفسه ی سینه ام رو نوازش می کرد…..

نفس هام به شمار افتاده و صدا دار شده بود…

بی تاب شده بودم و تو یه لحظه گاوصندوق و کارهام و دلیل اونجا بودنم و همه چی رو فراموش کردم…..

فقط من بودم و سامیار…

با بی قراری جفت دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و چسبیدم بهش..

انقدر محکم رفتم تو بغلش که خواست کمرم رو نگه داره اما پشتش خالی شد و نتونست تعادلش رو حفظ کنه و نرم خوابید روی تخت و من رو هم با خودش کشید و افتادم روش….

همینطور که هنوز لب هامون تو هم قفل بود، جفتمون لبخند زدیم…

نفس زنان سرم رو عقب کشیدم و نگاهم رو به چشم های سرخ و خمارش دوختم…..

یه دستش رو از روی کمرم اورد بالا و سر انگشت هاش رو کشید پشت پلکم و با همون لبخنده جذابش، پچ زد:

-این چشای خوشگلت واسه کی اینطوری تب کرده و خمار شده؟

لبخندم پررنگ تر و بغض تو گلوم بزرگ تر شد..اگه بفهمی من دارم ‌چه غلطی میکنم زنده ام نمیذاری مهربونم….

سوالی سر تکون داد و هومی گفت که بغضمو به سختی قورت دادم و لب هامو به گوشش نزدیک کردم و مثل خودش پچ زدم:

-واسه تو..

-جــون..

اخ که واسه اون جون گفتنِ اروم و خاصش که زیرلب پچ زد، چنان دلم لرزید و ضعف رفت که می خواستم واسش بمیرم….

با ذوق تا خواستم عکس العملی نشون بدم دو طرف کمرم رو گرفت و با یه حرکت انداختم کنارش روی تخت و خودش نیمخیز شد روم….

ارنج دستش رو کنار سرم جک زد و درحالی که لب های پر حرارتش رو روی گوشم می کشید خمار و زمزمه وار گفت:

-تو خودت واسه کی هستی؟

لبخند زدم..چشم هام رو بستم و در حالی که از حرکت لب هاش روی گردنم داغ تر می شدم، از ته دل گفتم:

-فقط تو…

با استرس نگاهم رو تو خونه چرخوندم و راه افتادم سمت اتاق سامیار…

دستم می لرزید و نمی تونستم دستگیره رو بگیرم و در رو باز کنم..از درون درحال فروپاشی بودم…

به سختی اب دهنم رو قورت دادم و دستگیره ی سرد رو تو دستم مشت کردم و کشیدم پایین…

اروم رفتم داخل و با اضطراب نگاهم رو همه جای اتاق چرخوندم…

با اینکه قبلا چک کرده بودم و چیزی ندیده بودم اما بازم می ترسیدم دوربین تو اتاق باشه…

گاوصندوق رو هم با اون همه گشتن و زیر و رو کردن اتاق بازم پیدا نکرده بودم و شاید دوربین رو هم یه جایی استتار کرده باشه…..

قبل از اینکه برم سمت کمد، یه نگاه دیگه به ساعت انداختم و دیدم هنوز خیلی مونده تا اومدنِ سامیار….

دوباره کمی هم اتاق رو گشتم تا یه وقت چیزی نباشه و لو نرم…

وقتی خیالم راحت شد با ترس و دست و پایی که به شدت می لرزید رفتم سمت کمد لباس هاش…

خدا خدا می کردم رمزش رو عوض نکرده باشه…

در کمد رو باز کردم و مثل خود سامیار لباس هارو دادم یه طرف و پشتی کشو مانند کمد رو هم باز کردم….

با نمایان شدن گاوصندوق باز دلم لرزید…

چقدر تو دوراهی بودن سخت بود..یه طرف عشقم و یه طرف برادرم..باید چکار می کردم؟..کدوم رو انتخاب می کردم؟….

سرم رو تکون دادم و رمزی که دیشب به ذهنم سپرده بودم رو وارد کردم..با زدن اخرین عدد، در گاوصندوق با یه تک بوق کوچک و بعد صدای تیک مانندی باز شد….

اب دهنم رو قورت دادم و با وحشت بهش نگاه کردم..چقدر اون لحظه ترسیده بودم رو فقط خدا می دونست و بس….

انگار اون گاوصندوق یه هیولا بود و اگه دستم بهش می خورد درجا منو می بلعید…

حالت تهوع گرفته بودم و سرم به شدت گیج میرفت…

با دستی که می لرزید در گاوصندوق رو باز کردم و نگاهی به داخلش انداختم…

اونقدرا هم که فکر می کردم کوچک نبود و کلی کاغذ و فلش و سی دی و چیزای دیگه داخلش جا شده بود….

نمی دونستم از کجا باید بفهمم کدوم مدارک مربوط به شاهین خان هست…

یکی یکی هرچی که داخلش بود رو می اوردم بیرون و نگاه می کردم و نمی دونستم چی باید پیدا کنم….

قرارداد های شرکتش و سند چندتا باغ و خونه و کلی چیزای دیگه هم بود که نمی تونست چیزی باشه که شاهین خان میخواد…..

همینطور که مدارک داخلش رو زیر و رو می کردم چشمم خورد به یه پاکت کاهی رنگ و بزرگ که زیر بقیه تا الان مخفی بود و دیده نمیشد….

اخم هام رو کمی کشیدم تو هم و دراوردمش و پشتش رو نگاه کردم که چشمم به نوشته ی روش خورد..شاهین صمدی…..

لبم رو محکم گزیدم..خودش بود..هرچی که بود تو همین پاکت بود….

اما چکار باید می کردم؟

لب هام رو روی هم فشردم و با خودم گفتم فعلا یه نگاه بهشون بندازم ببینم چی داخلشه، بعد یه فکری واسش می کنم…..

رفتم روی تخت نشستم و سر پاکت رو باز کردم و چپه اش کردم روی تخت…

 هرچی داخلش بود افتاد روی تخت..یه سری کاغذ و دوتا شناسنامه و پاسپورت و چند تا سی دی و یدونه فلش….

کاغذ هارو یکی یکی برداشتم نگاه کردم اما هیچی ازشون نمی فهمیدم….

لب هام رو جمع کردم و نگاهی به ساعت انداختم..هنوز وقت داشتم…

سرم رو تو اتاق چرخوندم و لپتاب سامیار رو روی میز دیدم..رفتم لپتاب رو اوردم روی تخت و دکمه ی روشن شدنش رو زدم و منتظر شدم…..

نمی دونستم چی قراره ببینم اما اصلا حس خوبی نداشتم…

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن