آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۳۰

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با بالا اومدن لپتاب نگاهی به محتوای پاکت انداختم و فلش رو برداشتم و وصل کردم بهش….

فایلش رو باز کردم..فقط یدونه فیلم داخلش بود…

اب دهنم رو قورت دادم و با تردید روی فیلم کلیک کردم و دوتا چشم دیگه هم قرض کردم و با دلی پر اشوب چشم دوختم به صفحه ی لپتاب بود که اول سیاه بود و کمی بعد فیلم شروع به پخش شدن کرد…..

از دیدن فیلم انقدر بد جا خوردم و وحشت کردم که نزدیک بود سکته کنم..خدایا این چی بود دیگه….

حالم داشت بهم می خورد…

یه مرد با دست هایی که پشتش بسته بودن روی دو زانو نشسته بود و شاهین پشت سرش با یه اسلحه قدم میزد و یه چیزایی می گفت…..

صدای فیلم رو بردم بالاتر و با صورتی که از ترس و حرص جمع شده بود، نگاه می کردم….

شاهین خان پوزخندی زد و با همون صدای بم و همیشه خش دارش، بلند گفت:
-بهت گفته بودم سزای خیانت به شاهین خان چیه..گفته بودم اگه دست از پا خطا کنی بلایی به روزگارت میارم که مرغای اسمون به حالت زار بزنن..درسته به زور و با تهدید ساکت مونده بودی اما حقِ نارو زدن نداشتی..باید سرت تو کار خودت میبود تا جونت رو نجات بدی..می دونی با این کار احمقانه ات چقدر ضرر کردیم؟!……

با اسلحه ی تو دستش دقیقا سر اون مرد رو نشونه گرفت و محکم و با قدرت گفت:
-حالا تاوان اون همه ضرر رو با جونت پس میدی…

با ترس دستم رو روی دهنم گذاشتم و انگار که جلوم هستن و صدام رو می شنون، نالیدم:
-نه..نه..

شاهین خان به طرف دوربین اشاره کرد و ادامه داد:
-این دوربین رو میبینی؟..داره فیلم میگیره واسه خانوادت..مخصوصا دوتا پسرت..بزار هیچ شک و شبهه ای واسشون نمونه و بدونن پدرشون چرا و چطور به درک واصل شد…..

مرد که تا الان ساکت و بی حرکت نشسته بود، با شنیدن این حرفای شاهین خان با همون دست ها و دهن بسته، شروع کرد به تکون خوردن و یه صداهایی از خودش دراوردن…..

شاهین خان قهقهه ای زد و با سرخوشی گفت:
-خوبه..خیلی خوبه..تا اسم پسرات اومد عکس العمل نشون دادی..اینقدر راحت نقطه ضعفت رو نده دست کسی، مخصوصا دشمنت..حیف که دیگه به دردم نمی خوری وگرنه این خیلی به کارم می اومد…..

دوباره سر اسلحه رو نشونه گرفت سمت سر مردی که با حرف های شاهین خان و اینکه این فیلم دست سامیار بود، حدس می زدم پدرش باشه….

بیشتر از قبل از شاهین خان متنفر شده بودم..چقدر این مرد کثیف و عوضی بود..هرچی بهش نسبت میدادم بازم کم بود و میزان کثافت بودنش رو نشون نمیداد….

سامیار هم حتما این فیلم رو دیده بود..چطوری تحمل کرده..من اگه بودم دیوونه میشدم….

همینطور دستم روی دهنم و چشمم به صفحه ی لپتاب و فکرم پیش سامیار بود که یهو با صدای شلیک گلوله تو جام پریدم و جیغ بلندی کشیدم….

حواسم تازه جمع شد و وقتی با دقت بیشتری به فیلم نگاه کردم، جیغ دوم رو کشیدم…

و کمی بعد هیستریک، سومی رو هم کشیدم…

اون مرد به صورت افتاده بود و از سرش خون سرازیر میشد روی زمین و اطرافش….

کسی که دوربین دستش بود رفت جلو و از همه طرف قشنگ فیلم گرفت..این فیلم ادم رو دیوونه می کرد…..

خدا خدا می کردم فقط پدر سامیار نباشه…

با دیدن اون همه خون حالم داشت بهم میخورد..دوتا دستم رو روی دهنم فشردم و عق زدم…

دویدم سمت دستشویی تو اتاق سامیار و تو روشویی خم شدم…

هیچی بالا نمی اوردم و فقط عق می زدم و زور به دل و روده ام می اومد…

پر صدا گریه می کردم و عق می زدم..

مشتم رو چندبار پر از اب کردم و پاشیدم به صورتم..چقدر راحت ادم می کشت این عوضی و ککش هم نمی گزید….

من چطور این فیلم رو بدم به اون قصی القلب..اینکه سامیار دیوونه میشد به کنار، چطوری راضی بشم اون اشغال کارهاش بدون مجازات بمونه؟……

حتما قتل های دیگه ای هم داشته و این کار چیزی نیست واسش….

با وحشت سرم رو بلند کردم..سورن..وای سورن…

مطمئنا کشتن سورن واسش مثل اب خوردن بود…

اگه این مدارک رو واسش نمی بردم خیلی راحت بدبختم میکرد..ولی پس سامیار چی…

از بدبختی خودم زدم زیر گریه و دست هام رو به سنگ روشویی بند کردم و همونجا سر پاهام نشستم…

خدایا داشتم دیوونه میشدم…

هق زدم و لب هام رو روی زانوم فشردم…

چکار کنم..من چکار کنم..چه خاکی باید تو سرم بریزم….

اگه این مدارک رو نمی بردم سورنم رو خدایی نکرده از دست می دادم و اگه می بردم سامیار رو بیچاره می کردم و خون خیلی ها پایمال میشد…..

با فکر به سورن، با وحشت از جا بلند شدم و شیر اب رو بستم و از اتاق زدم بیرون..دلم یهو اشوب شده بود…

رفتم سراغ لپتاب و فلشی که با خودم اورده بودم رو وصل کردم بهش..سریع فیلم رو کپی کردم و واسه خودم ریختم….

سی دی هارو یکی یکی گذاشتم تو لپتاب و بدون اینکه به محتواشون نگاه کنم، تند تند کپی کردم تو فلش خودم و و از مدارک هم با گوشیم عکس گرفتم و بعد سری همه رو جمع کردم و دوباره ریختم تو پاکت…..

رفتم سمت گاوصندوق و پاکت رو مثل قبل گذاشتم داخلش و بقیه مدارک رو هم گذاشتم روش….

درش رو بستم و لباس هارو هم مرتب کردم و در کمد رو هم بستم….

باید میرفتم زنگ میزدم و صدای سورن رو میشنیدم تا اروم بگیرم وگرنه دیوونه میشدم…

همینطور که صورتم غرق اشک بود و پر صدا گریه می کردم، اتاق رو مرتب کردم و رفتم تو اتاق خودم….

گوشی و فلش رو از جیبم دراوردم و گذاشتم جلوم روی تخت و با ترس بهشون خیره شدم….

اب دهنم رو قورت دادم و گوشی رو برداشتم و سریع شماره ی شاهین خان رو گرفتم و همینطور که پوست لبم رو می جویدم، منتظر به بوق ها گوش می دادم……

زیر لب با گریه نالیدم:
-جواب بده..جواب بده لعنتی…

نمی دونم بوق چندم بود که تماس برقرار شد و با شنیدن صداش دوباره حالت تهوع گرفتم و حالم بد شد:
-به ببین کی زنگ زده..امیدوارم خبرای خوبی واسم داشته باشی….

ابروهام رو کشیدم توهم و با نفرت گفتم:
-می خوام با سورن حرف بزنم..

مکث کوتاهی کرد و بی توجه به حرفم، بی خیال و خونسرد گفت:
-می دونی چند وقته رفتی تو اون خونه؟..بهت گفته بودم من وقت ندارم باید هرچه زودتر مدارک رو پیدا کنی..مثل اینکه جون داداشت اصلا واست مهم نیست خانوم کوچولو…..

حالم بدتر شد..فقط سامیار حق داشت به من بگه خانوم کوچولو..از زبون هیچکس دیگه نمی خواستم اینجوری خطاب بشم….

دستم رو مشت کردم و با حرص گفتم:
-به من نگو خانم کوچولو…

چند ثانیه سکوت کرد و بعد صدای قهقهه اش رفت هوا..یه جوری می خندید انگار خنده دار ترین جک سال رو واسش تعریف کردم….

بدنم می لرزید و لبم رو محکم گاز گرفته بودم…

خدایا حتی اگه یک روز به اخرِ عمرم مونده باشه فقط میخوام مرگ این ادم رو با چشم هام ببینم و دیگه هیچی نمی خوام…

فقط اگه لحظه ی جون دادنش رو می دیدم دلم شاید یکم خنک میشد…

از بین دندون های قفل شده ام غریدم:
-چیز خنده داری گفتم؟

میون خنده چند تا سرفه کرد و بعد با تمسخر گفت:
-مثل اینکه نشنیدی چی گفتم..جون داداشت انقدر برات بی ارزشه؟..اگه می دونستم خیلی وقت پیش مجوز مرگش رو صادر می کردم..هرچند هنوزم دیر نشده…..

با این حرفش لحظه ی کشتن اون مرد اومد جلوی چشم هام و تنم رو لرزوند…

اب دهنم رو قورت دادم و با ترس و صدای لرزونم گفتم:
-گفتم پیدا میکنم..یه چیزایی دستگیرم شده..میام نشونت میدم اگه درست بود برات میارم..حالا گوشی رو بده سورن..می خوام باهاش حرف بزنم…..

تو دلم از سامیار عذرخواهی می کردم..راهه دیگه ای نداشتم..جون سورن تو خطر بود….

صدای شاهین خان سرحال شد و با سرخوشی گفت:
-خوبه..خیلی خوبه..می دونستم از پسش برمیایی..افرین دختر روزم رو ساختی..می….

پریدم تو حرفش و با نفرت گفتم:
-گوشی رو بده به سورن…

بی توجه به لحن تند و پر از نفرت من، بی خیال گفت:
-الان سورن تو رو از کجا بیارم؟..مگه من هرجا برم اون پسره ی مریضو رو میذارم تو جیبم و با خودم اینور اونور میکنم؟..اگه رفتم اون خونه پیام میدم موقعیتش رو داشتی زنگ بزن باهاش حرف بزن…..

پسره ی مریضو چیه دیگه؟..

توجهی به بقیه حرف هاش نکردم و با دلهره گفتم:
-سورن چی شده؟..حالش خوبه؟..مریض چیه؟..چی میگی درست حرف بزن..بخدا یه تار مو از سرش کم بشه قید جونم رو میزنم و هرکاری از دستم بربیاد واسه نابودیت میکنم..تا وقتی میتونی از من سواری بگیری که سورن حالش خوب باشه..فهمیدی؟……

پوزخندی زد و با همون خونسردی اعصاب خورد کنش گفت:
-نگران نباش حالش خوبه..یکم انگار پذیرایی ما بهش نساخته حالش نامیزون شده..مدارک رو بیار خوب میشه نگران نباش….

-شاهین خان…

پرید تو هم و اون هم جدی شد:
-اومدی و نسازیا..ببین با این لحن تهدیدی که میگی شاهین خان خوشم نمیاد..بعد مجبورم برم از داداشت پذیرایی کنم و اونوقت تو ازم ناراحت میشی عزیزم..بیا و دختر خوبی باش تا باهم کنار بیاییم……

با صدای خفه ای جیغ زدم:
-خدا لعنتت کنه..انشالله بمیری یه دنیا از شرت خلاص بشن…

گوشی رو قطع کردم و انداختم روی تخت و با جفت دستام مشت زدم به تخت…

خودم رو انداختم روی تخت و با انگشت هام محکم چشم هام رو فشردم..حالم افتضاح بود….

اون فیلم از جلوی چشم هام کنار نمی رفت و از طرفی هم نگران حال سورن شده بودم..اگه بلایی سرش میاوردن چی…..

اب دهنم رو قورت دادم و چشم هام رو بستم و همینطور هرلحظه یه فکر می اومد تو سرم و عذابم میداد…

سامیار..سورن..داشتم بخاطرشون دیوونه میشدم…

نمی دونم چقدر بود که همینطور دراز کشیده بودم و تو فکر بودم که صدای پیامک گوشیم بلند شد…..

از جا پریدم و گوشی رو از روی تخت چنگ زدم…

پیامک شاهین خان رو باز کردم..

“اگه سامیار هنوز نیومده زنگ بزن با داداشت حرف بزن”

شماره رو گرفتم و با دستی که بدجور می لرزید گوشی رو کنار گوشم نگه داشتم و منتظر شدم…

چند بوق که خورد گوشی برداشته شد و صدای خش خشی اومد و کمی بعد صدای بی حال و خش دار سورن پیچید تو گوشی:
-سلام عزیزم…

دلم از صداش ریخت..چه خبر بود اونجا..

گوشی رو دو دستی چسبیدم و با عصبانیت و حرص گفتم:
-چی شده؟..چه خبره؟..این چه حالیه..صدات چرا اینطوریه..سورن…

بی حال خنده ی ارومی کرد و با مهربونی خاص خودش گفت:
-اروم عزیزم..چیزی نیست قربونت بشم..یکم سرما خوردم..خوب میشم نگران نباش…

-سورن راستشو بگو..

-جدی میگم عزیزم..نگران نباش چیزی نیست…

زدم زیر گریه و با زاری گفتم:
-ببخشید..ببخشید داداشی..بخدا هرکار از دستم برمیاد دارم می کنم..نجاتت میدم..خیلی زود از دست اون عوضیا نجاتت میدم….

دوباره بی حال خنده ی ارومی کرد:
-هیس دختره ی دیوونه..چرا گریه میکنی..میگم یکم سرما خوردم چرا اینقدر بزرگش میکنی….

-خیلی بی حالی سورن..بگو چی شده…

نفس عمیقی کشید و با صدایی که غم و ناراحتی توش موج میزد گفت:
-نترس..نگران من نباش سوگل..کار درست رو انجام بده..به اینجا فکر نکن..هرکاری میدونی درسته بکن…

-نجات دادنِ تو از هرچیزی مهمتره…

دوباره تکرار کرد:
-نه..فقط کاری که درسته انجام بده عزیزم..

با اینکه نمی دونستم منظورش چیه اما باشه ای گفتم و چون صدای شاهین خان دراومده بود زود خداحافظی کردیم….

گوشی رو چسبوندم به سینه ام و همزمان با دو قطره اشک که ریخت روی صورتم، زیر لب نجوا کردم:
-خدایا خودت راه درستو نشونم بده تا هممون نجات پیدا کنیم..امیدم فقط به خودته…..

فلش رو تو وسایلم قایم کردم تا دست کسی نیوفتاده و سریع اماده شدم تا برسم سر قرار با شاهین خان….

نمی خواستم عکسارو واسش بفرستم..نباید تا وقتی سورن رو ول نکرده چیزی بدم دستش..تو گوشی خودم میدید خیالم راحت تر بود….

قبل از اینکه از خونه برم بیرون گوشیم رو دراوردم و یه پیام واسه سامیار فرستادم…

“سلام سامی..من یه سر میرم پیش عسل و زود برمی گردم خونه..کاری داشتی زنگ بزن عزیزم”

واسش فرستادم و گوشی رو سایلنت کردم و انداختم تو کیفم…

جلوی اینه جاکفشی دستی به سر و صورتِ رنگ پریده ام کشیدم و کلید رو برداشتم..بسم الهی گفتم و با ترید از خونه زدم بیرون….

از قبل زنگ زده بودم به اژانس و یه ماشین واسم فرستاده بودن…

نگاهی به دو طرف کوچه انداختم و سریع نشستم تو ماشین و ادرس پارکی که قرار داشتیم رو بهش دادم….

انقدر ترسیده بودم که دلم می خواست بگردم تو خونه ای که توش امنیت و ارامش داشتم…

خونه ی سامیار واسه من سراسر راحتی بود و هیچ ناراحتی و غصه ای نداشتم…

نفسم رو فوت کردم بیرون و گوشی رو از کیفم دراوردم و نگاهی بهش انداختم…

چشمام یه لحظه با دیدن تعداد میس کال و پیام های ارسالی از طرف سامیار گرد شد..چه خبر شده بود؟….

تا خواستم برم تو پیام ها و ببینم چی فرستاده، صدای راننده بلند شد:
-خانم رسیدیم…

گوشی رو تو دستم فشردم و با مکث کوتاهی دوباره انداختمش تو کیفم..بعد نگاه می کردم ببینم چکار داشته..الان اگه میدیدم استرس می گرفتم…

کرایه رو حساب کردم و با ترس و لرز از ماشین پیاده شدم….

هی دور و بر رو می پاییدم که یه وقت اشنایی چیزی نبینم و واسم دردسر نشه…

جایی که قرار گذاشته بودیم ایستادم و دور خودم چرخی زدم و خیالم راحت شد که به اندازه کافی خلوت هست و کسی نمی بینه…..

روی یه نیمکت نشستم و با استرس پام رو روی زمین می کوبیدم و سرم هی می چرخید به دو طرفم…..

دست هام رو تو هم پیچیدم و نگاهی به پشت سرم انداختم و چون توقع نداشتم شاهین خان رو ببینم، به شدت جا خوردم و نفسم حبس شد…..

با اون هیکل گنده و سبیل های پر و کلفتش، از همیشه ترسناک تر به نظر میرسید….

دوتا از ادم هاش هم کمی عقب تر، دو طرفش حرکت می کردن و باهاش بودن…

بهم که رسید بی اختیار از جا بلند شدم و مقابلش ایستادم..چون می دونستم هرکاری از دست این مرد برمیاد واسه همین ازش خیلی می ترسیدم…..

پوزخندی زد و با تمسخر همیشگیش گفت:
-علیک سلام..دلمون برات تنگ شده بود خانم خوشگله..خیلی وقته فقط حرف زدیم و همدیگه رو ندیدیم….

ساکت شد و وقتی دید جواب نمیدم، ابروهاش رو انداخت بالا و با حرکت سرش به نیمکت پشت سرم اشاره کرد:
-بشین ببینم چه کردی…

اب دهنم رو قورت دادم و اروم نشستم…

اشاره ای به بادیگاردهاش کرد که حواسشون به اطراف باشه و بعد خودش هم کنارم نشست….

از گوشه ی چشم نگاهی بهم انداخت و یه دستش رو روی پشتی نیمکت گذاشت و راحت لم داد و گفت:
-خب؟..بده ببینم چی پیدا کردی؟

کیفم رو تو دستم فشردم و بالاخره به حرف اومدم:
-سورن…

پرید تو حرفم و نگذاشت ادامه بدم:
-من سر قولم هستم..اگه چیزایی که می خواستم پیدا کرده باشی، همه چی همونطور میشه که صحبت کردیم….

-حالش چطوره؟

بی حوصله سر تکون داد و با دستش به کیفم اشاره کرد:
-خوبه..زودتر نشون بده اون لامصبو ببینم….

باید از فرصت پیش اومده نهایت استفاده رو می کردم…

کیفم رو روی پام گذاشتم و درحالی که زیپش رو باز می کردم، گفتم:
-باید یه روز حتما ببینمش…

-اوکی..ترتیبشو میدم..البته بستگی به چیزایی که پیدا کردی هم داره…..

سرم رو تکون دادم و گوشی رو از کیفم دراوردم که دیدم صفحه اش خاموش روشن میشه..بازم سامیار بود….

لبم رو گزیدم و با استرس به شاهین خان نگاه کردم و با ترس گفتم:
-سامیار زنگ میزنه…

جفت ابروهاش رو انداخت بالا و لبش رو کج کرد:
-جواب بده خب..

سرم رو تند تند به دو طرف تکون دادم:
-نه نه..اگه بپرسه کجایی چی جوابش رو بدم…

سری به تاسف تکون داد و فکر کنم تو دلش داشت به این همه سادگی و پخمه بودن من می خندید که حتی یه دروغ هم بلد نبودم بگم…..

تماس که قطع شد سریع رفتم تو گالری و عکس هایی که اون شب گرفته بودم رو اوردم….

مطمئن بودم مدارک همیناست..چون هم روی پاکتشون اسم شاهین صمدی نوشته شده بود، هم اینکه دوتا شناسنامه و چندتا پاسپورتی که تو پاکت بودن همشون با عکس شاهین خان بودم و اسم های متفاوت……

من مدارک رو پیدا کرده بودم اما نمی دونستم چطوری باید ازشون استفاده کنم که حداقل شاهین خان زیر قولش نزنه و سورن رو ازاد کنه و دیگه بی خیال ما بشه…..

گوشی رو دادم دستش و با دیدن اولین عکس که از یکی از شناسنامه ها بود، چشم هاش برق زد و لبخند نرم نرمک نشست گوشه ی لبش….

گوشی رو محکمتر گرفت و زد عکس بعدی…

همینطور با دیدنِ هر عکس لبخندش بزرگ تر میشد و حال من رو بیشتر بهم میزد….

تمام عکس هارو نگاه کرد و بعد گوشی رو برگردوند بهم…

بیشتر لم داد روی نیمکت و با اون لبخند خوشحالش گفت:
-کجا بود مدارک؟..چطوری پیدا کردی؟

سرم رو برگردوندم و کلافه نفسم رو فوت کردم بیرون و گفتم:
-یه جوری پیدا کردم بالاخره..یه گاوصندوقِ مخفی داشت تو خونه که پیداش کردم و رمزشم یواشکی دیدم..خب حالا چی میشه؟……

پای راستش رو انداخت روی پای چپش و دست هاش رو روی پشتی نیمکت دراز کرد و گفت:
-تو مدارک رو برمیداری و میایی پیش من..هرچه زودتر بهتر..سامیار وقتی یه دفعه تو و مدارک غیب بشین، میوفته دنبالت..باید یه جای امن مخفیت کنم تا ابا از اسیاب بیوفته…..

اب دهنم رو قورت دادم و با ترس گفتم:
-اما اینجوری که نمیشه..اخرش چی؟..بالاخره هرجور که باشه منو پیدا میکنه..باید یه جوری پیش ببریم که نفهمه دزدیدنِ مدارک کار من بوده..اینجوری امنیتم بیشتره…..

از گوشه ی چشم نگاهم کرد و گفت:
-یعنی اینقدر احمقه که نفهمه؟..خیلی سامیار رو دست کم گرفتی..من هنوزم کامل مطمئن نیستم که به تو شک نداشته باشه..شاید همه ی این کاراش فیلم باشه..به اینم فکر کن……

چشم هام گرد شد و اب دهنم رو دوباره پر سر و صدا قورت دادم..یعنی امکانش بود؟….

با استرس نگاهمو تو پارک چرخوندم و با صدای ارومی گفتم:
-یعنی میشه؟..ولی اون خیلی به من اعتماد داره..نه نه اصلا شک نداره..مگه میشه….

لبم رو گزیدم و چشم هام رو بستم…

وقتی صدایی ازش نشنیدم، چشم هام رو باز کردم و با تردید بهش نگاه کردم:
-یعنی اینقدر خوب نقش بازی میکنه؟

کف دست هاش رو زد سر زانوهاش و با یه حرکت بلند شد:
-هرچیزی ممکنه..حواست رو بیشتر جمع کن..سامیار زرنگ تر از این حرفاست..یا تو خوب نفش بازی کردی، یا اون چشمش کور شده و نتونسته حقیقت رو ببینه…..

بازم شاهین خان اومد و شک و تردید انداخت تو دل من..خدا ازت نگذره عوضی….

حالا از امروز همش به سامیار شک دارم و فکر می کنم داره نقش بازی میکنه و می دونه من کی هستم و چرا اونجام…..

شاهین بی توجه به حال من به ادم هاش اشاره کرد و درحالی که پالتوش رو مرتب می کرد، گفت:
-منتظر خبرم باش..بهت میگم تصمیم چیه و مدارک رو چکار باید بکنی..حواست باشه فقط تا اون موقع کار مشکوکی انجام ندی…..

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن