آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۳۱

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

سرم رو تکون دادم و با استرسی که به جونم انداخته بود، گفتم:
-باشه..فقط تورو خدا یه کاری کن که سامیار مشکوک نشه و نفهمه کار من بوده…

عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و سری به تاسف تکون داد..این یعنی اصلا امکانش نبود که سامیار نفهمه….

شاهین خان دوباره تاکید کرد حواسم رو جمع کنم و همه ی مدارک رو بردارم و بعد خداحافظی کرد و با ادم هاش رفت…

کمی رو نیمکت نشستم تا حالم جا بیاد…

اگه سامیار هم این مدت نقش بازی کرده باشه پس من هیچ شانسی نداشتم…

اون انقدر باهوش و قوی بود که از پس یکی مثل من راحت بربیاد…

اهی کشیدم و یهو یاد پیام و زنگ هاش افتادم…

سریع گوشی رو از کیفم دراوردم و رمزش رو وارد کردم و رفتم تو پیام ها…

پیام های اول گفته بود هرجا میخوام برم بگم امیر باهام بیاد…

همینطور که جلو میرفتم پیام هاش حالت عصبانی به خودش می گرفت و حتی اخرین پیامش تهدید بود که اگه هرچه زودتر نرم خونه اونوقت هرچی دیدم از چشم خودم دیدم…..

لبخنده تلخی به تهدیدش زدم و یهو دلم هواش رو کرد و بدجور براش تنگ شد..درحالی که از روی نیمکت بلند می شدم شماره اش رو گرفتم….

اولین بوق که خورد گوشی رو جواب داد و صدای دادش لبخندم رو عمیق تر کرد:
-کجایــــــــی تو؟

بغضم رو قورت دادم و مهربون گفتم:
-دارم میرم خونه…

-تا ده دقیقه دیگه خونه باش..زنگ می زنم به تلفنِ خونه جواب ندی من می دونم و تو..مگه نگفتم تنهایی جایی نمیری؟..چرا زنگ نزدی امیر بیاد دنبالت..می خواهی منو دیوونه کنی؟…..

-ببخشید یهویی شد…

-خیلی خب..زودتر برو خونه خطرناکه….

بغضم رو قورت دادم و چشمی گفتم و با چشم هایی که خیس شده بود، گوشی رو قطع کردم…

برای اولین تاکسی که دیدم دست بلند کردم و سوار شدم تا زودتر برسم خونه و عصبانی تر از این نکنمش……
.

با همون لباس حریر کوتاه که قدش تا وسط رون پام بود، روی تخت نشستم و شماره ی عسل رو گرفتم….

موهام رو لخت و فرق کج، سشوار و اتو کشیده و دورم ریخته بودم….

ارایش چشم غلیظ اما ماتی هم روی صورتم نشونده بودم و لب هام با اون رژ لب قرمز جیغ درشت تر از حد معمول دیده میشد…..

نمی دونم کارم درست بود یا نه اما نمی خواستم همینطوری از اینجا برم..من عشق رو برای اولین بار تجربه کرده بودم و داشتم توش شکست می خوردم…..

اینو نمی خواستم اما چاره ای هم نداشتم….

عسل بعد از چند بوق جواب داد..لبخنده تلخی زدم و در جواب “جانم”ی که گفت، گفتم:
-جانت بی بلا..خوبی عزیزم؟

فین فینی کرد که باعث لبخندم شد و با بغض گفت:
-نکن سوگل..خواهش میکنم..بیا و منصرف شو..بالاخره یه کاری واسه سورن میکنیم تا نجات پیدا کنه ولی خودتو بدبخت نکن….

-هیچ کاری نمیشه کرد عسل..خودت که میدونی من هرکاری که میشد کردم..ولش کن..بی خیالِ این حرفا….

نفس عمیقی کشیدم و بغضم رو قورت دادم:
-زنگ زدم بگم شاید یه مدت نتونم از خودم بهت خبر بدم..نمی دونم قراره چی پیش بیاد..تو اولین فرصت بهت زنگ میزنم..شاید سامیار بیاد سراغت..هیچی بروز نمیدی عسل..بگو از هیچی خبر نداری..عسل تو هیچی نمی دونی..خودتو تو دردسر نندازی..سامیار با کسی شوخی نداره…..

-سوگل منو ول کن..من از پس خودم برمیاد..تو می خواهی چیکار کنی؟..چطوری به اون شاهین اشغال اعتماد میکنی؟

-اعتماد نمی کنم عسل..راهه دیگه ای ندارم..سورن پیش اونه باید هرچی میگه انجام بدم تا بتونم نجاتش بدم….

سکوت کوتاهی کرد و بعد نفس عمیقی کشید و با صدایی که کمی می لرزید گفت:
-پس سامیار چی؟..یادت رفته هرچند موقت، اما بازم زنش محسوب میشی؟

بغض باز چنگ انداخت تو گلوم و حالم بد شد…

همین داشت منو می کشت..چطور می خواستم سامیار رو دور بزنم و برم با دشمنش….

تازه مدارکی که معلوم نیست با چه بدبختی پیدا کرده رو راحت داشتم برمی داشتم و انقدر درگیر سورن بودم که به عواقب کارم فکر نمی کردم…..

اب دهنم رو قورت دارم و گفتم:
-سورن چی عسل؟..معلوم نیست دارن چه بلایی سرش میارن که هردفعه زنگ میزنم حالش بدتر از دفعه ی قبله..ایندفعه اصلا نمی تونست حرف بزنه..حداقل خیالم راحته که سامیار حالش خوبه اما سورن نه..باید زودتر از اونجا بیارمش بیرون…..

یهو بغضش ترکید و زد زیر گریه:
-ولی یه بار دیگه فکر کن سوگل..شاید اگه به سامیار بگی درکت کنه..من مطمئنم اون تورو دوست داره و کمکت میکنه..سوگل خوب فکر کن…..

مردمک چشم هام رو تو کاسه چرخوندم و به سقف نگاه کردم تا اشک هام نریزه و ارایشم خراب نشه….

در همون حال گفتم:
-نمی تونم ریسک کنم..چاره ی دیگه ای ندارم عسل..چیزایی که گفتم فراموش نکن..تو اصلا چیزی نمی دونستی..به همه همینو میگی….

صدای هق هقش بلند شد:
-باشه نگران من نباش..مواظب خودت باش..تو اولین فرصتی که تونستی بهم زنگ بزن..اینجا از نگرانی دق میکنم یادت نره….

-باشه عزیزم..گوشیم امشب روشنه کاری داشتی پیام بده..فردا خاموشش میکنم…

-باشه خیلی مواظب خودت باش..بازم تونستی فکر کن..میشه یه کارای دیگه ای هم کرد…

لبخنده تلخی زدم و غمگین گفتم:
-سرنوشت منم این بوده دیگه..باید بسوزم و بسازم..اول دوری از سورن و حالا هم سامیار..به زور خودمو نگه داشتم عسل..دارم دق میکنم..من اگه یه روز با صدای غر زدنِ سامیار واسه صبحونه بیدار نشم، روزم شب نمیشه..حالا چطوری باید دوریشو طاقت بیارم……

-بمیرم الهی برات که تو هیچی شانس نداشتی..ولی می دونم درست میشه..یه تصمیمی گرفتی و حالا پاش وایسا..بالاخره روزای خوب هم میاد..شک نکن…..

پلک هام رو روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم:
-می ترسم تا اون موقع چیزی از من نمونه…

با گریه تشر زد:
-ساکت شو سوگل..بخدا بخواهی ناامید بشی من می دونم و تو..همه ی اینا بالاخره تموم میشه..یه روزی میرسه که همه ی اینا برامون میشه خاطره و بهشون میخندیم…..

لبخنده تلخی زدم..چقدر به نظر عسل همه چیز ساده و کودکانه بود..کاش واقعا هم همینطور بود….

سر زبونم رو روی لب های رژ خورده ام کشیدم و سعی کردم غم و غصه هام تو صدام تاثیر نداشته باشه:
-انشالله همینطوره عسل..من برم دیگه که الاناست سامیار پیداش بشه..فقط همین یه امشب رو وقت دارم….

بغضم اجازه نداد ادامه بدم و عسل هق زد و با گریه گفت:
-دوستش داری؟

نفسم حبس شد و پلک هام اروم روی هم افتاد..یه لحظه صورت جذاب و مردونه اش پشت پلک هام نقش بست….

اشک هجوم اورد به چشم هام..گوشه ی لبم رو گزیدم و بی اختیار زمزمه کردم:
-عاشقشم!

بلندتر زد زیر گریه:
-پس نرو خواهری..تورو خدا به سامیار همه چی رو بگو….

سرم رو چپ و راست تکون دادم و قبل از اینکه بغضم بترکه تند تند گفتم:
-نمیشه..نمی تونم..کاری نداری عسل؟..بهت زنگ میزنم..مواظب خودت باش..یادت نره چیا بهت گفتم…به خدا می سپارمت….

اجازه ندادم حرف بزنه و سریع گوشی رو قطع کردم…

داشت رفتن رو با حرف هاش واسم سخت و دو دلم می کرد..شاید درست می گفت و سامیار می تونست بهم کمک کنه…..

اما اگه یه درصد ممکن بود قبول نکنه اونوقت هم سامیار رو از دست میدادم، هم مدارک و سورن رو….

تو این موقعیت فرصت ریسک کردن نداشتم…

باید یه تصمیم درست می گرفتم، بدون هیچگونه ریسک و اشتباهی..وگرنه جون هر سه نفرمون به خطر میوفتاد…..

اب دهنم رو قورت دادم و بلند شدم جلوی اینه ایستادم…

صورت ارایش شده و چشم های سرخ از اشکم هیچ تناسبی با هم نداشتن..داشتم از غصه و ناراحتی دق می کردم……

دستی به صورت و موهام کشیدم و یکم آرایشم رو تمیز و تمدید کردم…

موهامو ریختم روی شونه هام و دستی به بینیم کشیدم و از اتاق رفتم بیرون…

تو اشپزخونه میزی که چیده بودم رو مرتب کردم و نگاهی به ساعت انداختم…نزدیک اومدنِ سامیار بود…..

اروم اروم لوبیاپلویی که درست کرده بودم رو کشیدم و به همراهه سالاد و نوشابه و ماست روی میز گذاشتم…

بغضم یه لحظه هم دست از سرم برنمیداشت و گلوم درد گرفته بود…

باید جلوی سامیار طبیعی رفتار می کردم تا به چیزی شک نکنه وگرنه بیچاره میشدم….

همینطور کنار میز ایستاده بودم و تو فکر بودم که مثل همیشه صدای چرخش کلید تو قفل در اومد و بند دلم پاره شد…..

دست هام لرزش خفیفی گرفته بود و اب دهنم رو مرتب قورت میدادم…

به سختی یه لبخنده مصنوعی روی لب هام نشوندم و با پاهایی لرزون از اشپزخونه رفتم بیرون….

سلام کردم که در رو بست و درحالی که هنوز پشتش به من بود جواب سلامم رو داد…

پالتوی کوتاه قهوه ای رنگش رو از تنش درمی اورد و همینطور که اویزونش می کرد گفت:
-چطوری؟

گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم و سر تکون دادم:
-خوبم تو چطوری؟..خسته نباشی..

چرخید طرفم و خواست جواب بده اما انگار با دیدنِ سر و وضعم شوکه شد که یه ابروش رو انداخت بالا و با تعجب نگاهی از بالا تا پایین و برعکس بهم انداخت….

گوشه ی لبش به لبخند کج شد و با لحن شیطون و مرموزی گفت:
-به به..

از لحنش خنده ام گرفت و لب هام کش اومد…

خنده ام رو که دید لبخندش عمیق تر شد و ایندفعه جفت ابروهاش رو انداخت بالا و اومد طرفم:
-چه خبره؟

گوشه ی لبم رو با شیطونی گاز گرفتم و با ناز پلک زدم:
-خبرای خوب..بیا برو لباست رو عوض کن که الان غذا سرد میشه..خیلی وقته کشیدم……

دستی به کتش کشید و جلوم ایستاد…

یه دستش رو به دیوار کنار صورتم تکیه داد و سایه انداخت روم و گفت:
-غذا می خوام چیکار..خودت بسمی..قول میدم سیر بشم…

لب هام رو جمع کردم و با دلی که هی میریخت و می لرزید، دست هام رو روی سینه اش گذاشتم:
-پشیمون میشیا..

چشم هاش رو ریز کرد و چند لحظه متفکر تو چشم هام خیره شد و نفس عمیقی کشید…

انگار از بوی غذایی که حسابی تو خونه پیچیده بود، فهمید چی درست کردم که چشم های ریز شده اش رو بست و دوباره بو بکشید….

نفسش رو محکم فوت کرد بیرون و با لحن بامزه و سرخوشی گفت:
-اووووف اووف..از این یکی نمیشه گذشت..بدو بریم بخوریم که بعدش میخوام خودتو یه لقمه کنم…..

همینطور که دست هام روی سینه اش بود هولش دادم عقب و با خنده گفتم:
-به همین خیال باش..برو لباستو عوض کن غذا از دهن افتاد…

با همون لبخنده کجش درحالی که با چشم هاش واسم خط و نشون میکشید سر تکون داد و رفت سمت اتاقش….

در اتاق که بسته شد لبخند منم محو شد و نفسم رو با اه عمیقی فوت کردم بیرون…

خدایا چطوری از این مرد دل بکنم و برم؟..دلم واسه خودش و کاراش ضعف میرفت و هرلحظه دلم بیشتر بی تابش میشد….

دوباره به سختی همون لبخند مصنوعی رو روی لبهام نشوندم و برگشتم تو اشپزخونه و کنار میزی که چیده بودم منتظر ایستادم….

کمی بعد سامیار که یه گرمکن مشکی رنگ به همراهه تیشرت یشمی و استین کوتاهه ساده ای پوشیده بود، درحالی که با یه حوله ی کوچیک صورت خیسش رو خشک میکرد، اومد داخل اشپزخونه…..

نگاهی به میز که خیلی با سلیقه چیده بودم کرد و متعجب و مهربون گفت:
-چه زحمت کشیدی امشب..حالا غذا بخوریم یا خجالت؟

سرم رو با خنده تکون دادم و بشقابش رو برداشتم و واسش غذا کشیدم و گذاشتم جلوش و واسه خودم هم کشیدم و نشستم روی صندلی روبروش……

سامیار قاشق و چنگال رو از کنار بشقابش برداشت و با چشم و ابرو به من و میز اشاره ای کرد و گفت:
-نگفتی چه خبره امشب؟

دوباره نقاب خونسردی و بی تفاوتی رو به صورتم زدم و اون لبخنده مضحک رو هم روی لب هام نشوندم و گفتم:
-بده خواستم تنوعی بشه؟..تازه کاری هم نکردم…

ابروهاش رو انداخت بالا و قاشقش رو که لبالب از برنج پر بود رو به دهن برد و وقتی قورتش داد نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-که اینطور!

چیزی نگفتم و اونم دیگه حرفی نزد و تو سکوت شام رو خوردیم…

با دیدن حرکات سامیار بخاطره غذای مورد علاقه اش که چطور داشت بخاطرش دیوونه میشد و با حرص و ولع می خورد، کم کم لبخند هام از اون حالت مصنوعی دراومده و کم مونده بود قهقهه بزنم…..

خیلی بامزه میخورد و با لذت سر تکون میداد و منم از دیدنش داشتم نهایت لذت رو می بردم..همه ی کارهاش واسم شیرین بود….

غذای تو بشقابش که تموم شد بالاخره اروم گرفت…

تکیه داد به صندلی و چشم هاش رو بست و نفسش رو محکم فوت کرد بیرون:
-سوگل اگه نمی شناختمت و با هم اینجوری اشنا نبودیم، حاضر بودم بخاطره دست پختت و مخصوصا این لوبیا پلوهای لعنتیت بگیرمت…..

چشم هام گرد شد و متعجب تک خندی زدم که چشمکی زد و از جاش بلند شد…

منم بلند شدم و بشقابم رو برداشتم و چرخیدم سمت سینک و گفتم:
-تو برو من اینجارو جمع کنم و یه چایی هم بزارم و بیام…

بشقاب رو گذاشتم تو سینک و تا خواستم بچرخم یهو دست های سامیار از پشت دورم حلقه شد و چسبید بهم….

سرش رو گذاشت روی شونه ام و همراه با هرم داغ نفس هاش روی گوش و گردنم، گفت:
-کارارو بزار واسه بعد..الان باید حرف بزنیم..باید بدونم این موش کوچولو امشب چش شده….

سر انگشتام رو روی دست هاش که روی شکمم تو هم قلاب کرده بود کشیدم و گفتم:
-چیزی نیست..بیکار بودم با غذا درست کردن و ارایش و این چیزا خودم رو سرگرم کردم…..

لب هاش رو به گوشم نزدیک کرد و اروم گفت:
-مطمئنی؟

چشم هام رو بستم و سرم رو از پشت به شونه اش تکیه دادم:
-اره..

بوسه ی کوتاهی روی شونه ام زد و گفت:
-می دونم هرچی که بشه میایی بهم میگی و پنهون کاری نداریم…

گوشه ی لبم روگزیدم و جواب ندادم..چی بهش می گفتم؟..من داشتم گند میزدم به رابطه ی قشنگی که داشتیم….

سامیار که دید چیزی نمیگم حلقه ی دست هاش رو باز کرد و کمی ازم فاصله گرفت و گفت:
-فعلا بی خیالِ اینا شو..بیا بریم کارت دارم…

جمله ی دومش رو انقدر شیطانی گفت که سریع منظورش رو گرفتم و با خنده گفتم:
-اِ سامیار اینطوری حرف نزن..

-دوست نداری؟

برگشتم طرفش و تکیه دادم به کابینت و دست هام رو تو سینه جمع کردم:
-چی رو؟

یه قدم فاصله ی بینمون رو برداشت و با سر انگشت هاش از شقیقه تا زیر چونه ام رو دست کشید و گفت:
-اینطوری حرف زدنم رو…

نذاشت جواب بدم و درحالی که چشم هاش رو تو کل صورتم می چرخوند، خم شد طرفم و زمزمه وار ادامه داد:
-شایدم نزدیک شدنم بهت رو..هوم؟

دست هام رو اوردم بالا و گذاشتم دو طرف صورتش..یکم کشیدمش سمت خودم و نزدیک صورتش لب زدم:
-بعد از سالها، این مدت واسه اولین بار بود که واقعا از ته دل خوشحال بودم..اولین بار بود که احساس خوشبختی و ارامش می کردم..در هر موقعیتی، هرچیزی که از طرف تو باشه رو من با جون و دل می پذیرمش…….

دست هاش رو از پهلوهام رد کرد و دو طرفم روی کابینت گذاشت و لب هاش رو مماس لب هام نگه داشت و گفت:
-این زبون ریختنات حتما یه دلیلی داره؟

سرم رو اروم به چپ و راست تکون دادم و با بغض لبخند زدم که چشم هاش رو بست و با یه حرکت لب هاش رو روی لب هام گذاشت…….

دست هام رو بردم دور گردنش و با حرارت جواب بوسه هاش رو میدادم….

همین رو می خواستم..باید یه خاطره ی خوب از خودم به جا می گذاشتم که حداقل یه جا به خوشی ازم یاد کنه….

سامیار همینطور که لب هام رو بین لب هاش گرفته بود، دست هاش رو از روی کابینت برداشت و انداخت زیر پاهام و کشیدم بالا…..

سریع پاهام رو دور کمرش حلقه کردم و دست های سامیار هم مثل یه طناب دور کمرم پیچیده شد….

یه دستم رو محکم دور گردنش حلقه کردم و با اون یکی دستم تو موهاش چنگ انداختم و لب هام رو محکمتر بهش فشردم….

چرخی زد و با دو قدم بلند خودش رو رسوند به کانتر و منو نشوند روش و خودش بین پاهام ایستاد…

نگاهی به چشم های خمار و پراز خواستنش کردم و با یه لبخنده پرمحبت، لبه ی تیشرتش رو گرفتم و کشیدم بالا…..

سامیار رو که از دست میدادم دیگه هیچی برای داشتن نداشتم..حداقل اینجوری خیالم راحت بود که تا اخر عمرم، روحی و جسمی متعلق به سامیار بودم…..

تیشرتش رو تا وسط شکمش کشیده بودم بالا که سامیار دست هام رو گرفت و چشم هاش رو بست و اروم پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم……..

سر انگشت هاش رو کشید روی دستم و با همون چشم های بسته بینیش رو اروم به بینیم مالید و نجوا کرد:
-مطمئنی؟

پلک هام روی هم افتاد و پچ زدم:
-بیشتر از همیشه!

نفس عمیقی کنار صورتم کشید و صدای اونم پچ پچ وار شد:
-چی شد یـ….

وسط حرفش، تیشرتش رو تو دست هام مشت کردم و لب هام رو محکم به لب هاش چسبوندم و با ولع بوسیدم و خوردم….

سامیار مکثی از تعجب کرد اما چند ثانیه هم نشد که چنگ زد تو موهام و محکم و با خشونت لب هام رو به دهن گرفت………

می بوسید و یکی از دست هاش موهام و با اون یکی دستش گردنم رو چنگ میزد…

همینطور که نشسته بودم روی کانتر و سامیار هنوز بین پاهام ایستاده بود، پاهامو اوردم بالا و دور کمرش حلقه کردم و بیشتر و بیشتر چسبیدم بهش…..

طوری لب هام رو می خورد که داشتم نفس کم میاوردم…

به زور خودم رو ازش جدا کردم و نفس زنان دوباره لبه های تیشرتش رو گرفتم و کشیدم بالا…

همینطور که نفس نفس میزد، دست هاش رو برد بالا و تیشرتش رو از تنش دراوردم…..

با دیدن سینه ی پهن و محکمش دلم لرزید..سر گذاشتن روی این سینه برام پر از حس امنیت بود….

دوست داشتم تا اخر عمرم این سینه متعلق به خودم باشه و بس….

دست هام رو روی بازوهاش گذاشتم و خم شدم روی سینه اش رو پر احساس بوسیدم…

سامیار نفس داغش رو محکم فوت کرد بیرون و صورتش رو برد تو گودی گردنم و با مکی که به لاله ی گوشم زد، سرم رو روی شونه ام کج کردم و اه بلندی کشیدم…..

سامیار “جـــون” ارومی گفت و دستش رو از گردنم کند و رون پام رو که دور کمرش حلقه بود رو تو مشتش گرفت…..

رون برهنه ام رو چنگ میزد و درحالی که گردنم رو هدف لب هاش قرار داده بود، خودش رو فشرد بهم که کمرم خم شد عقب….

کمی ازم فاصله گرفت و دستش رو پشتم گذاشت و تکیه گاه کمرم کرد و نفس زنان تو چشم های سرخ و خمار همدیگه نگاه می کردیم…..

تمام بدنم داغ شده بود و می لرزید..بدجور بی تابش شده بودم و سامیار هم دست کمی از من نداشت….

درحالی که هنوز به عقب خم بودم، دست هام رو گذاشتم دو طرف صورتش و کشیدمش سمت خودم و با بی قراری لب هام رو چسبوندم به لب هاش…..

همزمان لب هامون از هم باز شد و من لب پایینش و اون لب بالاییم رو گرفت بین لب هاش و محکم می بوسیدیم…..

تمام بدنم بی تابِ بودن با سامیار شده بود و انگار هرلحظه بیشتر از قبل می خواستمش…..
.قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن