آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۳۲

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

لب هامون دوباره جدا شد و با دستش که پشتم بود کمرم رو صاف کرد…

پیشونیمون چسبید به هم و نفس های داغمون پخش شد تو صورت همدیگه…

سامیار بوسه ی کوتاهی روی بینیم زد و نفس زنان و بی طاقت گفت:
-بریم تو اتاق؟

نفس عمیقی کشیدم و سرم رو به نشونه ی “اره” تکون دادم که رون پاهامو گرفت و همینجور که پاهام دور کمرش حلقه بود، از روی اپن بلندم کرد….

دست هام سریع دور گردنش حلقه شد و از بالا تو چشم هاش خیره شدم..لب هام می خندید و گلوم از بغض درد گرفته بود….

همه چی یه طرف، اینکه مجبور بودم نقش بازی کنم تا سامیار چیزی نفهمه از همه سخت تر بود…..

برای اینکه انقدر فکر و خیال نکنم دوباره کمی خم شدم روش و تمام اجزای صورتش رو یکی یکی می بوسیدم..پیشونی، بینی، گونه، لب، چونه، گوش و گردنش..

همه جا رو با لب های داغ و بی قرارم مهر کردم و روی گردنش بیشتر از همه جا مکث کردم و محکم بوسیدم…..

وقتی کبودی روی گردنش رو دیدم، لبخند زدم و سر انگشت هام رو کشیدم روش و اروم گفتم:
-فردا بیدار شدی اول برو جلوی اینه و اینجارو ببین..از خودم یه نشونه گذاشتم واست…

اون لبخند کج جذابش رو زد و مثل خودم اروم گفت:
-تو هم فردا بیدار شدی می تونی گوشه به گوشه ی بدنت رو چک کنی..از خودم روی تمام بدنت نشونه میذارم…..

از جوابش و اینکه هیچوقت کم نمی اورد خنده ام گرفت و چنگ زدم تو موهاش و اروم موهاش رو کشیدم:
-بدجنس…

رسیده بودیم پشت در اتاق سامیار و دیگه جوابی بهم نداد..یه دستش رو از بدنم جدا کرد و در اتاق رو باز کرد و رفت داخل و دوباره بست…..

دست هاش پهلوهام رو فشرد و با بوسه ی کوتاهی روی لب هام، از خودش جدام کرد و انداختم روی تخت…..

روی ارنج جفت دست هام بلند شدم و یکم خودم رو کشیدم عقب….

سامیار زانوش رو گذاشت روی تخت و اومد روم…

پاهاش رو دو طرف بدنم گذاشت و خم شد..یه دستش رو روی پای لختم گذاشت و نوازش وار کشید بالا….

بدنم مور مور میشد و دلم هری می ریخت..بدن جفتمون داغ شده و حرارت ازش ساطع میشد….

سامیار همینطور دستش رو اورد بالا و برد زیر پیراهن کوتاهم..اون یکی دستش رو هم از کنارم برداشت و و برد پشتم..

انگشت هاش رو روی کمرم کشید و زیپ لباسم رو پیدا کرد و بازش کرد…

روی زانوهاش ایستاد و بندهای پیراهن رو از روی شونه هام گرفت و همینطور که انگشت هاش رو روی تنم می کشید، اروم کشیدش پایین…..

اب دهنم رو قورت دادم و نگاهش کردم…

لبخنده خمار و منتظری زد که منم لبخند زدم و بدنم رو یکم از روی تخت بلند کردم…..

پیراهن رو دراورد و پرتش کرد پایین تخت و نگاهش رو به بدنم دوخت..چشم هاش سرخ شده بود و نفس زنان هی اب دهنش رو قورت میداد….

دوباره خم شد و کم کم دراز کشید رو بدنم..از داغی و حرارت بدنش اهی کشیدم که دستش رو گذاشت روی یه طرف صورتم و پچ زد:
-جونـــم..

دست هامو قاب صورتش کردم و کشیدمش سمت خودم…

لبخند زدم و با چشم هایی که به زور کمی باز نگه داشته بودم و بغضی که یه لحظه هم دست از سرم برنمی داشت، خیره تو چشم هاش، اروم صداش کردم:
-سامی…

نفسش رو فوت کرد تو صورتم و لب هام رو بوسه ی کوتاهی زد و نجوا کرد:
-جـــــونِ سامی؟

بغضم رو قورت دادم و پیشونیم رو تکیه دادم به پیشونیش و با تمام احساس داشته و نداشته ام تو چشم هاش خیره شدم و برای اولین بار لب زدم:
-دوستت دارم..خیلی دوستت دارم..اینو هیچوقت یادت نره…

چشم هاش برقی زد و لبخند بسیار زیبایی روی لب هاش نشست:
-منم عزیزم..

قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید روی صورتم که اخم های سامیار کمی رفت تو هم و تا خواست چیزی بگه لب هامو محکم گذاشتم روی لب هاش و با شدت شروع به بوسیدن کردم…..

مکثی کرد اما بعد دست هاش رو روی بدن برهنه ام گذاشت و با همون شدت به بوسه هام جواب میداد و همه جای بدنم رو با انگشت های داغش دست میکشید…..

از لب هام رفت پایین و همینطور که لب و زبون داغش رو روی بدنم می کشید، بی قرار دستم رو به کمرش رسوندم و کمر گرمکنش رو گرفتم که دربیارم اما خودش زودتر دست به کار شد و از تنش دراورد و انداخت پایین تخت کنار پیراهن من…

بی قرار و بی طاقت، با بدنی که بدجور عرق کرده بود، دوباره برگشت روم و بازی انگشت ها و لب هاش رو روی تن بی تابم شروع کرد…..

دستم رو روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم..دل و کمرم خیلی بدجور درد گرفته بود و اروم نمیشد….

تو جام چرخی زدم و دستمو روی شکمم گذاشتم و بی اختیار ناله ی بلندی از درد کردم…

سامیار با صدام از خواب پرید و تو جاش نیمخیز شد و چون پشتم بهش بود، خم شد طرفم و خوابالود گفت:
-چیه چی شده؟..جاییت درد میکنه؟

چشم هام رو با خجالت بستم و ملافه رو کشیدم روی تن برهنه ام…

سامیار دستش رو گذاشت روی بازوم و چرخوندم طرف خودش که دوباره نالیدم…

دستش رو از روی ملافه سر داد سمت شکمم و اخم هاش عمیق تو هم فرو رفت:
-درد داری؟

دوباره قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید و سر تکون دادم:
-خیلی..دل و کمرم…

خم شد شلوارش رو از پایین تخت چنگ زد و همینطور که تنش میکرد گفت:
-خیلی خب..الان میام…

دستم رو روی شکمم مالیدم و با گریه گفتم:
-کجا میری؟..نرو…

از کنار تخت خم شد طرفم و با کف دستش یه طرف صورتم رو گرفت و پیشونیم رو بوسه ای زد و اروم گفت:
-برم ببینم مسکنی چیزی پیدا میکنم بیارم…

سر تکون دادم که دوباره پیشونیم رو بوسید و از اتاق رفت بیرون…

پاهام خیس و لزج شده بود..خونریزیم یکم زیاد بود و تمام پاها و ملافه ی زیرم رو کثیف کرده بود..حالم داشت بد میشد….

به سختی ملافه ای که روم بود رو پیچیدم دورم و از روی تخت بلند شدم..کمرم از درد راست نمیشد و اشک از چشم هام می ریخت و کل صورتم خیس شده بود…..

همینطور خم خم خودم رو رسوندم به حمام تو اتاق سامیار و در رو بستم و سریع دوش رو باز کردم و رفتم زیرش…..

فقط می خواستم خودم رو تمیز کنم و یه لباس راحت بپوشم..باید خودم رو سرپا نگه می داشتم..امروز خیلی کارها داشتم……

زیر دوش بودم که تقه ای به در خورد..رفتم کنار و دست هام رو روی صورتم کشیدم:
-بله؟

سامیار عصبی و شاکی از پشت در گفت:
-واسه چی از جات بلند شدی؟..مگه درد نداشتی؟

-حالم داشت بد میشد الان میام..

دستگیره ی در کشیده شد پایین و همزمان گفت:
-خوبی؟

چشم هام گرد شد و سریع خودم رو رسوندم پشت در و گرفتمش که نتونه بازش کنه:
-چیکار میکنی سامیار؟

-میام کمکت..

خنده ام گرفت و در رو هل دادم بستم و گفتم:
-نمیخواد تموم شد..یه حوله بهم میدی؟

صدایی ازش نیومد و کمی بعد دوباره تقه ای به در خورد..لای در رو باز کردم و حوله ی کوچیکی که دستش بود رو گرفتم و دوباره درو بستم…..

یکم حالم بهتر شده بود اما هوز هم درد داشتم و زیر دلم تیر می کشید…

خودم رو سریع خشک کردم و حوله به زور پیچیدم دورم..خیلی کوتاه بود و از بالا تا سینه هام و از پایین تا زیر باسنم به زور رسیده بود….

موهام رو همونطور خیس دورم ول کردم و رفتم بیرون…

سامیار پشت در ایستاده بود و تا منو دید اول ابروهاش رو انداخت بالا و با بی حیایی یه نگاه از بالا تا پایینم انداخت و دوباره به صورت اخم کرده ام خیره شد….

لب هاش کج شد و اومد جلو دور کمرم و یه بازوم رو گرفت و بردم سمت تخت و اروم نشوندم..خداروشکر اون ملافه ی خونی رو عوض کرده بود….

همینطور نگاهش می کردم ببینم چکار میخواد بکنه…..

یه حوله ی کوچک اورد انداخت روی سرم و جلوم ایستاد و مشغول خشک کردن موهام شد…

لبخنده پر ذوقی زدم و چشم هام رو با ارامش بستم..چقدر وقتی مهربون و نگران میشد خوب بود….

خواست سشوار بکشه که با هزار التماس و خواهش که درد دارم و نمی تونم بشینم و این حرفا بی خیال شد و اشاره ای به لباس هایی که برام از اتاقم اورده بود کرد تا بپوشم……

یه تاپ و شلوارک راحتی و با دیدن لباس زیری که اورده بود لبم رو محکم گزیدم و با خجالت نگاهش کردم….

به روی خودش نیاورد و پشت به من خودش رو با کمدش مشغول کرد تا راحت لباس بپوشم….

زبونم رو روی لب هام کشیدم و اروم گفتم:
-خیلی ممنونم….

لباس رو که پوشیدم اومد و دوتا بالش پشت کمرم گذاشت تا راحت بشینم و خودش هم کنارم نشست و سینی پر از خوراکی که از اشپزخونه اورده بود رو گذاشت روی پاهامون……

یه لیوان شیر و عسل..چند کاسه کوچیک پر از گردو و بادوم و پسته..یه بشقاب خرما و کنارشون یه بسته قرص مسکن و یه لیوان اب….

اول شیر و عسل رو داد دستم و با اون اخم های تو هم رفته اش گفت:
-تا اخر میخوری…

با اکراه لیوان رو ازش گرفتم و یه قلوپ خوردم..از شیر متنفر بودم اما از دست سامیار هرچیزی می خوردم….

همینطور خیره نگاهم می کرد تا اخرین قطره رو خوردم و خیالش راحت شد…

از پسته و بادوم ها هرکدوم کمی به خوردم داد و بعد با حوصله خرمارو نصف میکرد هسته اش رو درمیاورد و گردو میذاشت وسطش و تو دهنم می کرد…..

اخ که اون سینی خوردنی چقدر بهم چسبید رو فقط خدا می دونست و بس…

دلم می خواست زمان از حرکت بایسته و تو همین لحظه بمونم..داشتم به بدترین لحظه های زندگیم نزدیک میشدم..از چند ساعت دیگه همه چیز عوض میشد…..

سامیار یه کیس اب گرم هم اورده بود..اول یه مسکن داد خوردم و بعد کمکم کرد دراز بکشم و کیسه رو گذاشت زیر کمرم….

خودشم به پهلو کنارم خوابید و دستش رو گذاشت روی شکمم و اروم اروم ماساژ میداد و خیره شده بود تو چشم هام…..

لبخند تلخی بهش زدم و دستم رو گذاشتم روی صورتش که سرش رو یکم کج کرد و بوسه ای به کف دستم زد و گفت:
-بهتری؟

لبخند تلخم پررنگ تر شد:
-مگه میشه تو اینقدر بهم برسی و بهتر نشم؟..ممنون خیلی خوبم….

اون یکی دستش رو گذاشت زیر گردنم و کشیدم تو بغلش..بینیش رو مالید به بینیم و در همون حال گفت:
-یه حالی هستی..چشمات انگار بغض داره..از چیزی ناراحتی؟..اتفاقی که نیوفتاده؟….

بغضم رو قورت دادم و سرم رو به دو طرف تکون دادم:
-خوبم چیزی نیست…

-اگه چیزی بشه بهم میگی..مگه نه؟

نفسم رو فوت کردم بیرون و چشم هام رو بستم و بیشتر تو بغلش فرو رفتم..هیچی نداشتم که بهش بگم…

سامیار حس کرده بود که اتفاقی افتاده و این خیلی واسه من بد بود..نباید به چیزی شک می کردم اما منم با اون حالم بهتر از اون نمی تونستم نقش بازی کنم…..

اینقدر تو همون حالت موندیم تا اینکه دست سامیار روی شکمم از حرکت ایستاد و نفس های منظمش نشون میداد که به خواب رفته…..

من هم دردم بهتر شده بود و حالا از غصه و ناراحتی و بغض خوابم نمیبرد….

همینطور به سامیار خیره شده بودم و هر چند لحظه یکبار یه قسمت از صورتش رو می بوسیدم و از همون موقع، لحظه به لحظه دلتنگ تر می شدم…….

هوا روشن شده بود که از جا بلند شدم..با وجوده رسیدگی سامیار دردم خیلی ارومتر شده بود و می تونستم سرپا بشم….

نگاهی به ساعت انداختم..شش صبح بود و دیگه باید بلند میشدم تا به کارهام برسم…

رفتم سرویس و ابی به صورتم زدم و برگشتم تو اتاق سامیار..از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم..دلم می خواست همینطور بشینم و زل بشم بهش….

اهی کشیدم و خم شدم پتو رو روش مرتب کردم و گونه اش رو هم بوسیدم و بعد رفتم تو اتاق خودم….

برای اینکه سامیار شک نکنه هیچ کاری نکرده بودم…

اروم اروم و با بعض مشغول جمع کردن وسایلم شدم..دلم داشت می ترکید..فکرش رو هم نمی کردم دوری از سامیار انقدر واسم سخت باشه….

اشک تو چشم هام هی جمع میشد و قبل از اینکه بریزه روی صورتم سریع پاکش می کردم..باید قوی باشم…

هرچند وسایل زیادی نداشتم اما همون هارو هم تو کوله پشتیم به زور جا دادم و یه مانتوی نخی تا بالای زانوم و یه شلوار جین و کیف و کفشم رو بیرون گذاشتم که موقع رفتن بپوشم……

رنگ همشون مشکی بود و انگار داشتم به مراسم عزاداری میرفتم..واقعا هم همینطور بود…

من واسه قلبم باید مراسم ختم می گرفتم و خون گریه می کردم اما حتی جرات این کارو هم فعلا نداشتم..اگه سامیار میدید بیچاره میشدم…..

یک ساعتی تو اتاقم خودم رو مشغول کردم و بعد رفتم تو اشپزخونه…

مثل همیشه مرتب و با سلیقه مشغول چیدن میز صبحانه داشتم..سامیار صبحانه اش رو همیشه کامل می خورد و اگه یه چیزی کم می بود نق زدنش شروع میشد….

داشتم چای دم می کردم که صدای قدم های سامیار اومد و دلم ریخت..این اخرین لحظه های ما بود..خدایا به داد من و دلم برس….

اب دهنم رو قورت دادم و لبخندی روی لبم نشوندم و با شادی تصنعی برگشتم طرفش:
-سلام عزیزم..صبحت بخیر…

اخم هاش یکم تو هم بود و ته اون چشم های سیاهش، نگرانی موج میزد…

سرش رو تکون داد و با چند قدم خودش رو رسوند بهم..یه دستش رو روی پهلوم و اون یکی دستش رو پشت کمرم گذاشت و نرم کشیدم تو بغلش…..

سرم رو روی سینه اش گذاشتم و لبخندم رنگ گرفت از صدای تپش تنده قبلش…

کمرم رو نوازشی کرد و سرش رو روی شونه ام خم کرد و تو گوشم گفت:
-بهتری؟..دردی چیزی که نداری؟

انگشت هام رو روی سینه اش کشیدم و همه ی محبتم رو ریختم تو صدام:
-خوبم عزیزم اینقدر نگران نباش..بیا بشین صبحونه بخور دیرت نشه…

روی موهام رو بوسید و همینطور که ازم جدا میشد و پشت میز می نشست، گفت:
-امروز نمیرم شرکت..میمونم خونه یه وقت حالت بد نشه…

چشم هام گرد شد و خشکم زد..اگه میموند که من هیچ غلطی نمی تونستم بکنم…

سریع پشتم رو کردم بهش که از صورت شوکه شده ام چیزی نفهمه و نفس عمیقی کشیدم و با من من گفتم:
-من حالم خیلی خوبه سامیار..نگران نباش برو به کارات برس..تازه قراره عسل هم امروز بیاد پیشم..تنها نیستم….

درحال لقمه گرفتن نچی کرد و مردد گفت:
-مطمئنی میاد؟..تنها نمونی تو خونه…

دوتا فنجون چای که ریخته بودم رو گذاشتم روی میز و روی صندلی روبروی سامیار نشستم:
-نه میاد..

” نرو دنیـــــا تو میری زیر و رو میشه
بعضی قصه ها با خداحافظی شروع میشه”

لبخندی بهش زدم که دستش رو به طرفم دراز کرد و از خدا خواسته به طرفش پرواز کردم…

یه دستم رو دور گردنش حلقه کردم و روی پاش نشستم…

” میمونم تو دنیایی که جهنمه
بین این همه غصه و غمِ لعنتی که تو زندگیمه”

یه لقمه واسه من می گرفت و به دستم میداد و یکی هم خودش می خورد..

دستم از دور گردنش باز و لب هام از بوسیدنش سیر نمیشد….

“روزای تاریــــکه..تنهایی نزدیــــکه..
تازه اوله ماجرای دیوونگیمه
از پا افتادم تا..از دستت دادم تا..
حس کنم چقد جای خالی تو زندگیمه”

صبحانه مون که تموم شد سامیار لبخندی بهم زد و دستم رو تو دستش گرفت و به سمت لب هاش برد….

لب های داغش رو پشت دستم گذاشت و پلک هاش روی هم افتاد و با مکث بوسید….

“روزای تاریــــکه..تنهایی نزدیــــکه..
تازه اوله ماجرای دیوونگیمه
از پا افتادم تا..از دستت دادم تا..
حس کنم چقد جای خالی تو زندگیمه”

با بغض نگاهش کردم و از روی پاش بلند شدم..سامیار هم بلند شد و روبروم ایستاد….

یه قدم برداشت که بره اما یهو برگشت و دست هاش رو دو طرف صورتم گذاشت و خم شد پیشونیم رو هم بوسید..

کمی لب هاش رو روی پیشونیم نگه داشت و بعد ولم کرد و با قدم های بلند به طرف اتاقش رفت و من هم پاهام لرزید و افتادم روی صندلی پشت سرم……

” از پا افتادم تا..از دستت دادم تا..
حس کنم چقد جای خالی تو زندگیمه”

کمی بعد سامیار مثل همیشه از اتاقش اومد بیرون..با کت شلوار مشکی..پیراهن سفید..پالتوی کوتاه و کیفی که همیشه دستش بود….

لبخنده کوچکی زدم و با پاهای لرزون از روی صندلی بلند شدم…

“یادت رفته گفتم بمونی پیشم
من تو زندگیم هرچی که بگی همون میشم”

شونه اش رو تکیه داد به درگاه اشپزخونه و با یه حالت خاصی خیره شد بهم..انگار منتظر بود این دم اخری بگم چه مرگمه…..

سرم رو انداختم پایین و اروم گفتم:
-مواظب خودت باش..

چند لحظه ای سکوت شد و بعد نفسش رو محکم فوت کرد بیرون و گفت:
-اگه دوباره درد داشتی یا کاری چیزی بود زنگ بزن بهم خودمو زود می رسونم…

“باشه” ای گفتم که سر تکون داد و چرخید رفت سمت در…

“چشات میگن دنباله اون روزا نگرد
بعضی موقع ها غیرممکنه قصه هارو از نو شروع کرد”

از پشت نگاهش می کردم که کفشش رو پوشید و بعد جلوی اینه موهاش رو مرتب می کرد..

تا خواست در رو باز کنه، با بی طاقتی صداش کردم:
-سامیار…

دستش روی دستگیره ی در موند و با تعجب چرخید و همزمان منم دویدم طرفش….

“روزای تاریــــکه..تنهایی نزدیــــکه..
تازه اوله ماجرای دیوونگیمه”

بهش که رسیدم بی معطلی دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و محکم تو اغوشش فرو رفتم….

دست های سامیار یکه خورده کمی تو هوا موند و بعد که به خودش اومد، کیفش رو انداخت روی جاکفشی و محکم بغلم کرد…..

“از پا افتادم تا..از دستت دادم تا..
حس کنم چقد جای خالیت تو زندگیمه”

صورتم رو تو گردنش فرو کردم و بوی تنش رو با لذت نفس کشیدم..اشک تو چشم هام جمع شده بود….

سامیار یه دستش رو روی موهام کشید و بعد سرم رو بلند کرد و گنگ تو صورتم خیره شد….

“روزای تاریــــکه..تنهایی نزدیــــکه..
تازه اوله ماجرای دیوونگیمه”

بی توجه به صورت متعجبش کف دستم رو روی صورتش گذاشتم و چند بار پشت سر هم لب هاش رو بوسیدم….

انقدر تعجب کرده بود که حتی نمی تونست همراهیم کنی..فقط هر لحظه داشتم مشکوک ترش می کردم ولی دست خودم نبود..دل کندن ازش سخت بود….

“از پا افتادم تا..از دستت دادم تا..
حس کنم چقد جای خالی تو زندگیمه”

جفت دست هام رو دو طرف صورتش گذاشتم و دوباره لب هاش رو بوسیدم:
-دوستت دارم…

پیشونیم رو به چونه اش چسبوندم و با بغض تکرار کردم:
-دوستت دارم…

“از پا افتادم تا..از دستت دادم تا..
حس کنم چقد جای خالی تو زندگیمه”
(تنهایی نزدیکه..رضا شیری)

سرم رو کشید عقب و با اخم های درهم و چشم های شاکی و نگرانش نگاهم کرد و گفت:
-داری اعصابمو خورد میکنی سوگل..بگو ببینم چته؟…

اب دهنم رو قورت دادم و چشم هام رو ازش دزدیدم:
-چیزی نیست..فقط بخاطره اتفاق دیشب یکم دوری ازت سخت شده..همین…

از گوشه ی چشم لبخند شیطونی که سریع روی لب هاش نشست رو دیدم و لبخند تلخی روی لب هام نشست…..

دستش رو اروم روی کمرم حرکت داد و زبونش رو روی لبش کشید و شیطون گفت:
-میخواهی نرم؟

مشت ارومی به سینه اش کوبیدم و به زور خندیدم:
-نخیر..نمی خواد فداکاری کنی برو شب میبینمت…

شونه هاش رو انداخت بالا و “باشه” ای گفت..کیفش رو برداشت و جوری که انگار دلش نمی خواد اما مجبوره بره، نگاهم می کرد….

داشتم با دلتنگی نگاهِ اخرم رو تو کل صورتش می چرخوندم که دو انگشت اشاره و وسط دستش رو زد به گوشه ی پیشونیش و سرش رو یکم خم کرد و گفت:
-من همیشه و همه جا پیشت هستم..نگران چیزی نباش..فعلا….

تا خواستم جواب بدم چرخید و از خونه زد بیرون..و در که بسته شد بی معطلی پاهای من هم از توان افتاد و همونجا اوار شدم روی زمین…

انقدر بلند و وحشتناک به هق هق افتادم که سریع جلوی دهنم رو گرفتم صدام بیرون نره……

همون پشت در روی زمین یخ زده دراز کشیدم و یه دستم رو روی شکم دردناکم گذاشتم و اون یکی دستم رو روی دهنم و بلندتر زدم زیر گریه…..

داشتم پشت اون در جون میدادم…

پاهام رو تو شکمم جمع کردم و زار زدم:
-خدایا این یکی خیلی سخته..این در توانم نیست..میمیرم..از دوری سامیار میمیرم..تو که می خواستی ازم بگیریش چرا سر راهم قرارش دادی…..

یه طرف صورت داغ شده ام رو به پارکت های خنک چسبوندم و از درد شکمم وسط گریه، ناله ای کردم….

با هق هق به سختی از روی زمین بلند شدم و با کمک دیوار خودم رو به اشپزخونه رسوندم و یه مسکن قوی خوردم که حداقل بتونم به کارهام برسم……

روی صندلی نشستم و سرم رو روی میز گذاشتم..گریه ام یه لحظه هم قطع نمیشد و دلم اروم نمی گرفت…..

یکم که گذاشت نفس عمیقی کشیدم و سرم رو بلند کردم..دستم رو روی صورتم کشیدم و اشک هام رو پاک کردم….

هنوز گلوم از بغض درد می کرد و چشم هام می سوخت اما با گریه هم چیزی درست نمیشد….

باید زودتر می رفتم و این کار رو برای همیشه تموم می کردم و سورن رو نجات می دادم….

با یاده سورن جون تازه ای گرفتم و از روی صندلی بلند شدم و با قدم های بلند رفتم سمت اتاقم و با چونه ای لرزون شروع به اماده شدن کردم….

موهام رو محکم گوجه ای بستم و لباس هایی که اماده کرده بودم رو پوشیدم…

پاکتی که روز قبل از گاوصندوق برداشته بودم رو تو کوله ام جا دادم..تنها کاری که تونسته بودم بکنم این بود که از همه ی مدارک یه کپی گرفته بودم و داده بودم عسل برام قایم کنه..شاید یه روزی به درد سامیار می خورد……

اماده که شدم زنگ زدم اژانس یه ماشین خواستم و تا برسه، تو خونه چرخیدم و هر گوشه یه خاطره برام مرور میشد و رفتن رو برام سخت تر می کرد…..

انقدر همه جای خونه رفتم و رفتم و یاده خاطراتمون کردم تا اینکه صدای ایفون بلند شد…

کلیدهای خونه رو روی کانتر گذاشتم و بدون اینکه برگردم خونه رو ببینم و دودل بشم، زدم بیرون و در رو محکم پشت سرم بستم……
.قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن