آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۳۳

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

نفس عمیقی کشیدم و بی توجه به اسانسور، از پله ها سرازیر شدم..داشتم خفه میشدم…

یه پژو نقره ای جلوی در پارک بود..نگاهی به داخلش انداختم و با مکث سوار شدم….

سلام کردم و ادرس جایی که با شاهین خان قرار داشتیم رو بهش دادم…

چشم هام رو بستم و تکیه دادم به پشتی صندلی..سرم بخاطره گریه هام از درد داشت می ترکید و زیر دلم هم کمی درد داشت…..

انگشت هام رو روی چشم ها و پیشونیم کشیدم و داشتم محکم می مالیدم تا یکم اروم تر بشه که صدای پیامک گوشیگ بلند شد و یادم افتاد خاموشش نکردم…..

سریع گوشی رو از تو کیفم در اوردم..شاهین خان گفته بود گوشی رو حتما خاموش کنم…

یه پیام از سامیار داشتم..هرکار کردم نتونستم بدون خوندن پیامش گوشی رو خاموش کنم و پیامکش رو باز کردم…..

“سوگل بهتری؟..دردی چیزی نداری که؟”

با بغض لبخند زدم و واسه اینکه وسوسه نشم جواب بدم، سریع انگشتم رو رو روی دکمه ی بغل گوشی نگه داشتم و خاموشش کردم و دوباره انداختمش تو کیفم….

چی میشد ما یه جور دیگه و تو یه موقعیت دیگه با هم اشنا می شدیم؟..اونوقت من می شدم خوشبخت ترین دختر روی زمین اما حیف…..

انقدر تو فکر و خیال بودم که اصلا نفهمیدم کی به مقصد رسیدیم…

با صدای راننده چشم هام رو باز کردم:
-رسیدیم خانم…

تشکر کردم و بعد از دادن کرایه اش از ماشین پیاده شدم و کوله ام رو انداختم روی شونه ام و با دستم محکم بندش رو گرفتم…..

راه افتادم سمت جایی که قرار گذاشته بود..یه خونه ی نیمه ساز که خیلی هم بزرگ بود….

در بیرونی باز بود و وارد که شدم بعد از یه حیات چند متری، جلوم ساختمانی بود که هیچ در و پیکری نداشت و اصلا نمی فهمیدی چی به چیه….

پاهام حرکت نمی کرد و طول حیات رو به سختی طی کردم و سرم رو اروم بردم داخل ساختمان و صدا زدم:
-شاهین خان…

صدام بلند تو خونه ی خالی پیچید و دوباره به خودم برگشت..

با ترس نگاهی به اطرافم انداختم و دوباره و اینبار بلند تر صداش کردم:
-شاهین خان کجایی..من اومدم…

یکم تو سکوت گذاشت و کمی بعد صدای پایی تو خونه پیچید و هرلحظه نزدیک تر میشد…

با دیدن یه مرد قد بلند و هیکلی که پوست سیاه و ترسناکی داشت یه قدم رفتم عقب و اب دهنم رو قورت دادم….

نگاهش انقدر ترسناک بود که یه قدم دیگه هم رفتم عقب تا فاصله بیشتر بشه….

حس کردم پوزخندی گوشه ی لبش از این واکنش من نشست و بعد با یه دستش به داخل خونه اشاره کرد و با صدای کلفتی گفت:
-بفرمایید از این طرف..شاهین خان منتظر شماست…

بند کوله ام رو محکم فشردم و با تته پته گفتم:
-کجاست؟ قرار بود خودش بیاد..

دوباره با دستش به همون سمت اشاره کرد و گفت:
-همینجا هستن..من شما رو میبرم پیششون…

مجبور بودم برم راهه دیگه ای نداشتم..درحالی که تو دلم صلوات می فرستادم رفتم طرفش و تو یک قدمیش ایستادم….

کمی نگاهم کرد و بعد جلوتر راه افتاد و منم پشت سرش رفتم…

از توی چندتا اتاق خالی رد شدیم و بعد یه سالن بزرگ رو طی کردیم و دوباره رسیدیم به چندتا اتاق و بعد از رد شدن از اونا، یه در بود که انگار میرسید به پشتِ خونه و ازش که رد شدیم یه لحظه شوکه شدم و تو جام خشکم زد…..

یه محوطه ی خیلی خیلی بزرگ که پنج، شش تا ماشین مدل بالای سیاه رنگ با شیشه های دودی دور تا دور پارک شده بودن و کنار هر ماشین هم یه ادم گنده و خیلی هیکلی، دست به سینه ایستاده بود……

همینطور شوکه ایستاده بودم و نگاه می کردم که در عقبِ ماشینِ جلویی باز شد و شاهین خان با ابهت خاص خودش و اون قیافه ی ترسناکش پیاده شد…..
.

گـــ🔞ـردابــــ🔥ــ, [۰۵٫۱۱٫۱۸ ۱۱:۰۱]
#پارت۲۴۳

اب دهنم رو قورت دادم و بند کوله ام رو محکم تر تو مشتم فشردم….

نگاهمو از موهای جوگندمی و مرتبش کشیدم پایین تا روی چشم های یخی و ترسناکش..چقدر از این ادم متنفر بودم و به همون اندازه هم ازش می ترسیدم….

یه دستش رو تو جیب شلوارش فرو کرد و با اون یکی لبه ی پالتوش رو گرفت و با قدم های اروم و پیوسته به سمتم اومد…..

تو چند قدمیم ایستاد و یه ابروش رو انداخت بالا و گوشه ی لبش کج شد و با صدای کلفتش که ترس ادم رو بیشتر می کرد گفت:
-زبونتو موش خورده؟ یا پیش سلطانی کوچک جاش گذاشتی؟..سلامت کو؟

یه لحظه متوجه منظورش نشدم اما با کمی فکر فهمیدم داره فامیلی سامیار رو میگه…

نگاهی به ادم های اطرافم انداختم و دوباره نگاهش کردم و سر تکون دادم:
-سلام..چه نیازی بود به این همه ادم..مدارک رو می گرفتی و منم با سورن می رفتم…

گوشه های لبش رو داد پایین و دستش رو برد تو جیب داخلی پالتوش و سیگار و فندکش رو دراورد….

یدونه کشید بیرون و گذاشت گوشه ی لبش و گفت:
-هیچوقت نباید جنبه ی احتیاط رو فراموش کرد جانم..ادم همیشه باید محافظه کار باشه….

صدای تق روشن شدن فندکش بلند شد و سیگارش رو اتیش زد و بعد از پک عمیقی با دو انگشت از گوشه ی لبش برداشتش و درحالی که دودش رو بیرون میداد گفت:
-خب..مدارک رو اوردی؟

سرم رو به نشونه ی اره تکون دادم که دوباره گفت:
-کامل؟

-هرچی که تو گاوصندوقش بود و مربوط به تو میشد اوردم..چیز دیگه ای پیدا نکردم….

“خوبه” ای گفت و اشاره ای به کوله ام کرد:
-دربیار بده من ببینم…

زبونم رو روی لب های خشک شده ام کشیدم:
-سورن کجاست؟

یه ابروش رو انداخت بالا و دوباره پکی به سیگارش زد و گفت:
-همینجاست..مدارک رو بده بعد همه با هم میریم..تو باید یه مدت مخفی باشی..نباید سامیار پیدات کنه….

کمی این پا و اون پا کردم و بعد گفتم:
-ممنون اما من و سورن از اینجا میریم..خودم یه مدت مخفی میشم تا ابها از اسیاب بیوفته….

شاهین خان یه جوری بهم خیره شده بود که ترس تو دلم انداخت..چرا اینجوری نگاه می کرد…

بی اختیار شروع کردم به تند تند حرف زدن:
-من کارم رو درست انجام دادم و مدارک رو به هرسختی بود پیدا کردم..حالا نوبت شماست که سر قولتون بمونین..گفتین مدارک رو بیاری ولتون می کنم، منم اوردم..از اینجا به بعد دیگه راهمون جدا میشه…..

اخم هاش رو کشید تو هم و تا خواست چیزی بگه نگذاشتم و با بغضی که تو گلوم نشسته بود گفتم:
-خواهش میکنم سورن رو بهم نشون بده..کجاست؟

چند لحظه پلک هاش رو بست و بعد که باز کرد، نیم چرخی زد و با دست اشاره ای به یکی از بادیگاردهای کنار ماشین ها کرد….

اون هم درحالی که دست هاش رو جلوش روی هم گذاشته بود کمی خم شد و اطاعت کرد…

همینطور نگاهم به کارهاشون بود که مرده دست برد سمت دستگیره ی درِ عقب ماشینی که کنارش ایستاده و در رو باز کرد…..

کف دست ازادم رو روی قفسه ی سینه ام گذاشتم و روی قلبم رو محکم فشردم..بدجوری بی تابی می کرد….

همینطور به پاهایی که از ماشین بیرون اومده بود نگاه می کردم که کامل از ماشین پیاده شد و دلم هری ریخت…..

بعد از چندین ماه داشتم سورنم رو می دیدم…

یه شلوار جین مشکی، به همراه تیشرت ابی اسمونی و یه کت اسپرت مشکی تنش بود…

خیلی لاغرتر از اخرین باری بود که دیده بودمش….

بغضم از دلتنگی ترکید و دویدم طرفش و دست هاش رو که برام باز کرد، خودم رو انداختم تو بغلش و بلند زدم زیر گریه……

دست هاش محکم دورم حلقه شد و بینیش رو تو موهام فرو کرد و عمیق نفس کشید…

اون از موهای من و من از روی تیشرتش، همدیگه رو نفس می کشیدیم…

خدایا چقدر دلتنگش بودم..دلم داشت واسش درمی اومد..دست هام واسه بغل کردنش بی قراری می کردن….

محکم تر بغلش کردم که دست های اون هم دورم محکم شد و صدای مهربون و پر نوازشش تو گوشم پیچید:
-جان جان..جانم عزیزم..هیس اروم..اروم..جانم..عشق داداشی..خوبی؟..خوبی نفس؟…

صورتم رو تو گردن لختش فرو کردم و زار زدم:
-سورن..داداشی..داشتم واست میمردم..دلم واست یه ذره شده بود…

سرم رو کشیدم عقب و روبروی صورتش نگه داشتم..اون صورت گرد و چشم های سبز عسلی روشنش که همرنگ چشم های خودم بود رو می پرستیدم..واسه قد بلند و هیکل گنده اش و اون موهای خوشگل و درست شده اش جون میدادم……

سر انگشت های دست راستم رو روی صورتش کشیدم و چند قطره اشکی که ریخته بود رو پاک کردم:
-خوبی؟..خوبی عزیزم؟..چرا اینقدر لاغر شدی؟ ها؟..زیر چشمات گود شده..چی شده عزیزم..سورن…

دست هاش رو گذاشت دو طرف صورتم و پیشونیم رو محکم، دوبار پشت سر هم بوسید…

دوباره بینیش رو تو موهام فرو کرد و عمیق عطرم رو نفس کشید و با چشم های بسته زمزمه وار گفت:
-وقتی تو نبودی چطوری خوب باشم؟..وقتی نمی دیدمت چطور توقع داری لاغر نشم؟..اخ اگه بدونی دوریت چه بلایی سرم اورد….

میون گریه لبخند زدم و دست هام رو دور کمرش حلقه کردم و یه طرف صورتم رو به سینه ی امنش چسبوندم و با گله و شکایت و گریه گفتم:
-دیگه همه چی تموم شد..راحت شدیم..میریم یه گوشه با هم زندگی میکنیم..دیگه خسته شدم از این همه اتفاقِ بد..می خوام منم راحت زندگی کنم..می خوام با تو یه زندگی شاد داشته باشم سورن…..

انگشت هاش رو تو موهام فرو و نوازش کرد..خواست جواب بده اما قبل از اون صدای شاهین خان از پشت سرم بلند شد…..

یه تمسخر خاصی تو صداش موج میزد که نگرانم می کرد:
-اینقدر زود از ما خسته شدی عزیزم؟..دلت واسمون تنگ نشده بود این مدت؟..من که حسابی دلتنگتم..دوست دارم بشینیم مفصل با هم حرف بزنیم..فقط قبلش باید از اینجا بریم…..

چند لحظه بخاطره برداشتی که از حرفاش کردم، خشکم زد اما بعد سریع چرخیدم و بهش خیره شدم…

تو چند قدمی ما ایستاده بود و گوشه ی لبش لبخنده پرتمسخری نشسته بود…

با صدایی که بخاطره نفس حبس شده ام به زور درمی اومد، به سختی لب زدم:
-یعنی چی؟!

دست هاش رو به دو طرف باز کرد و شونه ای بالا انداخت:
-یعنی حالا حالاها پیش ما هستی خوشگلم..هم تو و هم داداش جونت..فعلا واسه اینده نقشه نریز….

دست هام مشت شد و لب هام لرزید:
-ا..اما..تو گفتی…

پرید تو حرفم و انگشت اشاره اش رو گرفت طرفم:
-اون حرفارو ولش کن..همه چی عوض شده..من یه همچین دختر خوشگل و توانایی رو از دست نمیدم….

با بهت سرم چرخید و به سورن نگاه کردم..اونم خشکش زده بود و از چشم هاش خون میچکید…

سورن با عصبانیت یه قدم رفت جلو و خشمگین گفت:
-مرد باش و سر حرفت بمون..این دختر رو کم عذاب ندادی دیگه ولش کن..ادم باش و به قولی که دادی عمل کن….

شاهین خان بی حرف و با پوزخند بهش نگاه کرد و جوابش رو نداد که سورن با عصبانیت خیز برداشت حمله کنه بهش و شاهین خان به اطرافش نگاهی کرد…..

و با همون نگاه، در عرض چند ثانیه همه ی ادم هایی که اونجا بودن دستشون سریع رفت سمت اسلحه ی تو کمرشون…

بدنم لرزید و سریع خودم رو انداختم جلوی سورن و بغلش کردم…

با ترس به خودم فشردمش و گفتم:
-خیلی خب..خیلی خب اروم باش..حرف می زنیم..بزار ببینم چی میگه..اروم باش عزیزم…

سورن رو ول کردم و چرخیدم سمت شاهین خان و با اخم های درهم گفتم:
-نمی تونی بزنی زیر حرفت..باید کاری که گفتی رو بکنی وگرنه مدارک رو نمیدم…

چشم هاش گرد شد و پق زد زیر خنده..انقدر اعصابم خورد بود که به خنده هاش اهمیت ندادم..فقط حواسم به ادم هاش بود و اینکه سورن کاری نکنه جونش به خطر بیوفته با این همه ادمِ مسلح…..

با حرص لب هام رو روی هم فشردم و بند های کوله ام رو تو دستم مشت کردم و با غیظ گفتم:
-من فکر کردم ادمی باهات قول و قرار گذاشتم..حتی اگه منو بکشی هم مدارک رو بهت نمیدم..این همه بدبختی و سختی نکشیدم که حالا دوباره درگیر تو و کارات باشم…..

دست هاش رو زد به کمرش و لبه های پالتوش رفت پشت دستش و اسلحه اش تو دیدم قرار گرفت:
-چطوری می خواهی بهم ندی؟

خودم هم می دونستم دارم زور بیخود میزنم و هیچ کاری از دستم برنمیاد و اخرش همون میشه که اون می خواد..اما نمی خواستم قبول کنم….

یه قدم رفتم عقب و با بغض گفتم:
-نمیدم…

دوباره زد زیر خنده و همینطور که دستش رو به طرفم دراز میکرد با خنده گفت:
-از وقت خاله بازیمون خیلی وقته گذشته خوشگلم..زودتر بده که باید بریم کلی کار داریم…

سرم رو به دو طرف تکون دادم و رفتم عقب تر که پوف بی حوصله ای کرد و اومد جلو…

همین که قدم برداشت طرفم سورن با حرص گفت:
-کجا مرتیکه…

شاهین خان برگشت چپ چپ نگاهش کرد و سورن خواست بیاد پیش من اما همون مردی که در ماشین رو واسش باز کرده بود و هیکلش دو برابره سورن بود، دستش رو گذاشت تخت سینه اش و با یه حرکت چسبوندش به ماشین و من جیغ زدم:
-ولش کن…

و تا حرکت کردم طرفشون شاهین خان رسید بهم و با یه دست بازوم رو گرفت و کشید طرف خودش….

به تقلا افتادم و همینطور که خودم رو تکون میدادم جیغ کشیدم:
-ولم کن..ولم کن نمیدم..تا مارو ول نکنی هیچی بهت نمیدم….

با دست ازادش کوله ام رو گرفت و کشید و منم دو دستی چسبیده بودم بهش و ولش نمی کردم…..

صورتش هرلحظه عصبانی تر میشد اما این اخرین فرصت من بود..اگه باهاش می رفتم دیگه ولم نمی کرد و بدبخت میشدم..باید نهایتِ تلاشم رو می کردم…..

درحال کشمکش بودیم و هی کوله رو میکشیدم که یهو عصبانی شد دست ازادش رفت بالا و با قدرت خوابوند زیر گوشم و همزمان صدای بلند و رعب انگیزه شلیک گلوله تو هوا پیچید…….

اب دهنم رو قورت دادم و با گریه و خوشحالی گفتم:
-پ..پلیسِ…

شاهین خان انقدر عصبانی بود که صورتش رو یکم چرخوند طرفم و با خشم گفت:
-بتمرگ تو ماشین..غلط اضافه کنی یه گلوله حرومت میکنم دختره ی نفهم…

چشم هام گرد شد و بی توجه به حرفش همونجا کنار ماشین ایستادم..عمرا اگه به حرفش گوش میدادم….

شاهین خان چند قدم اومد عقب و کنار من که رسید بازوم رو گرفت و با خودش کشید بغل یکی از ماشین ها سنگر گرفت….

خشمگین رو به یکی از افرادش که نزدیک تر بود گفت:
-صدا از کجا بود؟

-از جلوی ساختمان قربان..یه راه دیگه از این طرف داریم واسه فرار فقط باید بریم چک کنیم که مامورا این طرف نیومده باشن هنوز…..

شاهین خان دندون هاش رو روی هم فشرد و غرید:
-پس اینجا چه گوهی میخوری..برو ببین چه خبره زود بیا..من باید هرطور شده برم بیرون از اینجا….

مردِ “چشم قربان”ی گفت و همینطور که خم بود با قدم های اروم و اسلحه ای که دستش بود، رفت یه جایی پشت سر ما تا راهی که می گفت رو چک کنه…..

اب دهنم رو قورت دادم و نگاهی بهش انداختم..قیافش انقدر ترسناک شده بود که داشتم سکته می کردم…..

صورتش از فشارِ زیاد به کبودی رفته بود و از چشم هاش خون می چکید و فکش از فشار دندون هاش جابجا میشد…..

سریع نگاه ازش گرفتم و گوشه ی لبم رو گزیدم..خدا به دادمون برسه..می ترسیدم از شدت عصبانیت یه بلایی سر من بیاره…

چند دقیقه بعد همون مرده که رفته بود راه دوم رو چک کنه سراسیمه برگشت و با اضطراب گفت:
-قربان کل ساختمان محاصره شده..هیچ راهی برای فرار نداریم…

نفس راحتی کشیدم و تو دلم خداروشکر کردم..کاش زودتر از اونجا خلاص می شدیم..نگرانِ سورن هم بودم..کاش کنار خودم بود….

همینطور با ترس به اینطرف و اونطرف نگاه میکردم که یهو صدای دوتا شلیک بلند شد و تو یه لحظه انگار غوغا شد و دو طرف شروع به تیراندازی کردن…..

مامورهای پلیس گوشه و کنارِ ساختمان و روی پشت بام مستقر شده بودن و با تیراندازی که از طرف ادم های شاهین بهشون شده بود، اون ها هم شروع به تیر اندازی کرده بودن…..

صدای بلند گلوله هایی که تو هوا میپیچید و داد و نعره هایی که هرچند لحظه بلند میشد و انگار تیر میخوردن، منو بیشتر و بیشتر میترسوند و نگران می کرد…..

شاهین خان بی توجه به اونا بازوی من رو محکم تر فشرد و همینطور نشسته من رو با خودش کشید عقب تر و کامل پشت ماشین مخفی شدیم و جیغ های من هم بی اختیار و از روی ترس با صدای هر شلیک بلند میشد……

شاهین خان دندون هاش رو محکم روی هم فشرد و با کلافگی غرید:
-خفه شو..ببند دهنتو..

چشم هام رو از صدای عصبانیش محکم بستم و دست هام رو روی گوش هام گذاشتم…

ترسم با هر صدای شلیک بیشتر میشد..اصلا معلوم نبود این تیراندازی اخرش به چی ختم میشد….

صدای یکی از پلیس ها دوباره تو بلندگو بلند شد که ازشون می خواست مقاومت نکنن..حتی من هم می دونستم دارن زور بیخود میزنن و اخرش چاره ای جز تسلیم شدن ندارن…..

افراد شاهین همینطور یکی یکی عقب نشینی می کردن و می دونستن اگه ادامه بدن به قیمت جونشون تموم میشه….

تا جایی که همشون اسلحه هارو انداختن و دو تا دستشون رو به حالت تسلیم بردن بالا….

شاهین خان با خشم زیرلب هرچی از دهنش درمیومد بهشون می گفت و هرلحظه فشار دست روی بازوی من بیشتر می شد…..

اسلحه اش هنوز دستش بود و مطمئن بودم داره فکر میکنه که یه جوری خودش رو نجات بده…

از همین می ترسیدم..اون همیشه یه راه دوم واسه خودش داشت…

اب دهنم رو قورت دادم و با ترس و لرز گفتم:
-بهتره تسلیم بشی..دیگه هیچ راه فراری نداری..همه چی تموم شد….

چپ چپ نگاهم کرد و غرید:
-خفه شو..پلیس دنبال خودت راه انداختی واسه من اوردی؟..ارزوی دستگیری منو به گور میبری عزیزم…..

چشم هام گرد شد و با بهت لب زدم:
-من پلیس اوردم؟..به من چه ربطی داره..من که هر غلطی گفتی واست انجام دادم..اینقدر خرم که وقتی سورن پیش توعه پلیس بیارم؟….

خشمگین هیسی گفت و من بهت زده ساکت شدم..فکر می کرد من پلیس اوردم؟..کاشکی این کار رو کرده بودم و حالا انقدر نمی ترسیدم…..

همینطور نشسته بودم و منتظر بودم ببینم میخواد چکار کنه که چشمم به همون راهی افتاد که من رو ازش اورده بودن اینجا……

دهنم باز موند با دیدن کسی که از همون راه اومد و پشت سرش کلی پلیس وارد شدن و هرکدوم به یه طرف رفتن….
.قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن