آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت ۳۹

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

نگاه..نگاه..فقط نگاه..

نمی تونستم چشم ازش بردارم..روحم داشت به طرفش پرواز می کرد و قلبم به شدت می کوبید….

کف دستم رو روی شیشه گذاشتم و با چشم های تار از اشک نگاهش کردم و زیر لب نجوا کردم:
-سلام عزیزم من اومدم..امروز چطوری؟..چرا چشماتو باز نمیکنی سامیار..دلم داره واسه دیدن چشمای بازت درمیاد..خیلی دلتنگتم..سامیار..زود بیدار شو که کلی چیز هست باید واست تعریف کنم……

پشت اون یکی دستم رو روی گونه هام کشیدم و اشک هام رو پاک کردم و لبخنده محوی زدم:
-مامانتم اینجاست..اون سامان برج زهرمار هم هست..وقتی بیدار شدی باید حسابی دعواش کنی چون خیلی منو اذیت کرده..اما عیب نداره حقمه..میگه من مقصر تیر خوردن توام..بیراهم نمیگه دیگه نه؟…..

هق زدم و پیشونیم رو به شیشه چسبوندم:
-اگه بهت همه چی رو گفته بودم این اتفاقات پیش نمی اومد..اگه نیومده بودم تو خونه ات الان اینجا نخوابیده بودی..ولی من راهه دیگه ای نداشتم..میدونم که درک میکنی..جون سورن تو خطر بود..اگه جای تو و سورن برعکس بود بازم همینکارو می کردم……

دوباره اشک روی صورتم رو پاک کردم و لب زدم:
-بیدار شو..چشماتو باز کن سامیار..من دارم دق میکنم..دارم میمیرم برات..بیشتر از این مجازاتم نکن دیگه بیدار شو….

نگاهم رو به صورت ارومش دوختم و اروم و با گریه خندیدم:
-درضمن..تا بیدار نشی از سامی گفتن خبری نیست..چشم هاتو که باز کردی و نگاهم کردی اونوقت میتونی اینو از زبونم بشنوی..شنیدی؟..پس زودتر خوب شو عشقم….

انگشت هام رو حرکت دادم و اون شیشه ی یخ زده رو به جای صورت سامیار نوازش کردم و نجواگونه گفتم:
-دوستت دارم..خیلی دوستت دارم…

دستی روی شونه ام نشست و وقتی چرخیدم نگاهم به صورت خیس و پر از غم مادر جون افتاد….

لبخنده تلخی زد و دست هاش رو باز کرد که سریع خودم رو انداختم تو بغلش و هق زدم…

دستش رو کشید روی کمرم و محکمتر بغلم کرد..

چادرش رو تو مشتم گرفتم و پیشونیم رو به شونه اش تکیه دادم و با گریه لب زدم:
-مادرجون من دارم میمیرم..دیگه طاقت ندارم..تورو خدا یه کاری کنین…

سرم رو بلند کرد و با انگشت هاش اشک های روی صورتم رو پاک کرد و با بغض لبخند زد:
-خوب میشه..بخاطره تو هم شده خوب میشه..تنهات نمیزاره..من پسرمو خوب می شناسم..رفیق نیمه راه نیست….

سرمو با زهرخندی تکون دادم:
-میدونم..خوب میشه..باید خوب بشه…

سرم رو بیشتر بلند کردم و عسل رو دیدم و لبخندی بهش زدم…

از کنار عسل چشمم افتاد به ندا که با گریه و یه حس عجیب به من و خاله اش خیره شده بود….

بی اختیار لبخندی به اون هم زدم که چشم هاش رو بست و سرش رو انداخت پایین…

لبخند روی لب هام خشک و شک زنانه ام بیشتر شد…

یه چیزی این وسط بود که اون از من خوشش نمی اومد و من هم هرموقع میدیدمش بی اختیار واکنش نشون میدادم….

اخم هام رو کمی کشیدم تو هم و نگاهی به عسل انداختم که حواسش به من بود…

سرش رو به نشونه ی “بی خیال باش” تکون داد و اومد طرف من و مادرجون و کمک کرد دوتامون روی صندلی های تو سالن نشستیم….

کنار مادرجون نشستم و بی اختیار سرم کج شد و گذاشتم روی شونه اش و چشم هام بسته شد…

وقتی نزدیک مادرجون بودم احساس می کردم سامیار بهم نزدیک ترِ و احساس ارامش بیشتری می کردم….

با صدای ندا، چشم هام رو کمی باز کردم و نگاهش کردم که بی توجه به من خم شد مادرجون رو بوسید و با اون صدای اروم و جذابش گفت:
-خاله با من کاری نداری؟..باید برم دانشگاه..کلاسم که تموم شد میرم یه سر خونه و میام دوباره…

مادرجون با صدای گرفته ای گفت:
-نه عزیزم برو به سلامت..سلام برسون به مامانت اینا…

ندا سر تکون داد و دوباره مادرجون رو بوسید و خداحافظی کرد و چرخید سمت سامان…

با اون هم خداحافظی کرد و حتی واسه عسل هم سری تکون داد اما من رو رد داد و از کنارمون رد شد و رفت…..

شونه ای بالا انداختم و دوباره سرم رو روی شونه ی مادر جون گذاشتم و چشم هام رو بستم…..

انگار تو این موقعیت چقدر واسم مهم بود که اون چطوری باهام رفتار می کنه…

اون لحظه هیچی جز خوب شدنِ سامیار مهم بود…

همینطور چشم هام بسته بود و تو فکر و خیال بودم که صدای سوت بلنده دستگاهی هممون رو از جا پروند….

نگاهی به بقیه انداختم و با وحشت گفتم:
-چیه؟..صدای چیه؟..از اتاقِ سامیار میاد؟…

دویدم سمت پنجره و همزمان دکتر و چندتا پرستار رو دیدم که با عجله داشتن می اومدن سمت اتاق سامیار….

با ترس و گریه رو به دکتر گفتم:
-دکتر چی شده؟

دستش رو تو هوا تکون داد و رفتن داخل و در رو بستن…

چرخیدم سمت شیشه و به سامیار نگاه کردم..صورتش از همیشه رنگ پریده تر و لب هاش سفید تر شده بود….

صدای نگرانِ سامان و گریه ی مادرجون تو گوشم بود و داشت حالم رو بدتر می کرد…

کف دستم رو روی شیشه کشیدم و صداش کردم:
-سامیار…

نگاهم افتاد به مانیتور کنارش و با دیدن اون خط های کوه مانندی که حالا تبدیل به یه خط صاف شده بودن خشکم زد…..

بی اختیار صدای وحشت زده ام کمی بلند شد:
-سامیار تورو خدا..نه…

پرستارِ تو اتاق اومد پشت شیشه و با یه حرکت پرده رو کشید و جلوی دیدم رو گرفتم…

با ضعف دست هام رو تکیه دادم به دیوار و بی جون روی دو زانو افتادم زمین…

عسل بلند صدام کرد و کنارم نشست اما نگاهه ماتم زده ی من به زمین بود و اون خط های صاف شده از جلوی چشم هام کنار نمیرفت….

چه بلایی داشت سر سامیارم می اومد….

صدای سوت دستگاه قطع شده بود اما دکتر و پرستارها همچنان داخل اتاق بودن و هیچ خبری به ما نمیدادن….

داشتم دیوونه میشدم..

همونجا روی زمین نشسته و تکیه داده بودم به دیوار و مات شده بودم به روبه روم….

بغضم هر لحظه بزرگ تر میشد و بدون پلک زدن اشک های داغ از چشمم می ریخت و تا زیر چونه ام شره کرده بود…..

عسل کنارم نشسته بود و دستش دور شونه ام حلقه شده بود و صدای ذکر گفتنِ زیرلبش رو می شنیدم…

من هم برای اینکه دلم کمی اروم بگیره شروع کردم به صلوات فرستادن…

چند لحظه بعد کسی کنارم نشست و وقتی چرخیدم، سامان رو دیدم که روی سر پاهاش نشسته بود و نگاهه نگرانش به صورتم بود….

بدون هیچ عکس العمل خاصی خیره اش شدم که نگاهش رو اروم به زیر کشید و با لحن خسته و نگرانی گفت:
-چیزی نمیشه نگران نباش..پاشو برو کنار مامان روی صندلی، اینجا نشین زمین سرده…

ابروهام کمی رفت بالا و با صدای گرفته ای گفتم:
-خوبه همینجا راحتم..

اخم هاش رو طبق معمول کشید تو هم و چشم غره ای بهم رفت:
-پاشو میگم..لج کن..

سرم رو انداختم پایین و اروم، با مظلومیت و بریده بریده گفتم:
-نمی تونم..بلند..شم…

پاهام سست شده بود و کل بدنم رو ضعف گرفته بود..حتی توانِ یک ثانیه روی پاهام ایستادن رو هم نداشتم….

سامان دستش رو انداخت زیر بغلم و به عسل که طرف دیگه ام بود گفت:
-کمک کن بلند شه…

عسل هم طرف دیگه ام رو گرفت و با انداختن وزنم روی دست هاشون از جا بلند شدم اما هنوز قدم برنداشته بودیم که در اتاق سامیار باز شد و دکتر اومد بیرون….

درجا خشک شدم و پلکم پرید و نگاهم تو چشم هاش دو دو زد..

سرش رو تکون داد و با همون جمله ی اولی که گفت سرم دوباره گیج رفت و قلبم تیر کشید و دیگه چیزی نشنیدم و بی حال روی دست های سامان و عسل افتادم:
-متاسفانه بیمار ایستاد قلبی داشت و….

صدای جیغ و گریه تو گوشم پیچیده بود…

تو قبرستون بودیم و من کمی دور تر از جمعیت ایستاده بودم و نگاهم به زن و مردهای سیاه پوش بود….

چشم هام رو ریز کردم و چرخی دور خودم زدم..من اینجا چکار می کردم…

هرچی نگاهم رو بین جمعیت می چرخوندم یه اشنا پیدا نمی کردم تا ازش بپرسم اینجا چه خبره….

با قدم های کوتاه و اروم رفتم جلو..از صدای سوزناک گریه و ضجه ها، من هم بغضم گرفته بود بود و اشک تو چشم هام جمع شده بود….

لب هام رو روی هم فشردم:
-من اینجا چیکار میکنم..مامان..بابا…

دوباره چرخی زدم و به سنگ قبرها نگاه می کردم و دنبال اسم مامان و بابام می گشتم…

سرم همینطور پایین بود که صدای گریه و جیغ و صلوات فرستادنِ جمعیتِ جلوی روم بلندتر شد…

سرم رو بلند کردم و با دیدنِ تابوتی که روی دست چند نفر حمل میشد و صدای صوت قران، بدجور بهم ریختم..حتی نمی دونستم کی توی اون تابوت خوابیده اما حالم خیلی بد شده بود…..

اخم هام رو کشیدم توهم و با قدم های بلندتر رفتم طرفشون…

با دعا و صلوات و جیغ زن ها، تابوت رو زمین گذاشتن و پاهای من بی اختیار به طرفش کشیده می شد….

انگار جمعیت از جلوی من کنار میرفتن و راه رو برام باز می کردن تا برم جلو…

کنار تابوت و قبری که هنوز خالی بود زانو زدم و دست لرزونم رو بردم سمت پارچه ی سفیدی که روی صورتش کشیده شده بود…..

اب دهنم رو قورت دادم و لبم رو محکم و با استرس به دندون گرفتم…

اروم پارچه رو از روی صورتش کنار کشیدم و یه ان با دیدنش چشم هام گرد شد و یکه خورده و با وحشت مات موندم بهش…..

بدنم یخ کرده بود و اون پارچه ی سفید رنگ رو تو دستم مشت کردم…

نگاهه یکه خورده ام رو اوردم بالا و به ادم های روبروم نگاه کردم..حالا می تونستم مادرجون و سامان رو بین بقیه ببینم….

سرم رو گیج تکون دادم و نگاهم رو دوباره به صورت رنگ پریده ی سامیار دوختم…

این سامیار من بود که انقدر راحت اینجا خوابیده بود؟…

دستم رو روی شونه اش گذاشتم و شوکه شده تکونش دادم:
-سامیار..بلند شو..اینجا چیکار میکنی..بلند شو ببینم…

محکم تر تکونش دادم و وقتی هیچ حرکتی نکرد، لبم رو محکم گزیدم..کم کم داشتم از شوک در می اومدم….

با ناامیدی دوباره تکونش دادم:
-سامیار..عزیزم…

سرم رو بلند کردم سمت مادرجون که ضجه میزد و سامیار رو صدا می کرد…

سرم رو چپ و راست تکون دادم و همراه با قطره اشکی که روی گونه ام چکید نالیدم:
-چه خبره اینجا مادرجون..

وقتی بدون اینکه جواب بده چادرش رو کشید روی صورتش و گریه اش شدت گرفت، به سامان نگاه کردم و سرم رو سوالی تکون دادم….

اون هم جوابم رو نداد و انگشت شصت و اشاره اش رو روی چشم هاش فشرد و سرش رو خم کرد و شونه هاش ازگریه لرزید…..

تنم از ترس لرزید و دوباره به سامیار نگاه کردم و محکمتر تکونش دادم:
-سامیار تو قول دادی..قول دادی تنهام نذاری..بلند شو..بی معرفت..تو قول دادی..سامیار…

کمی نگاهش کردم و اشک هام با سرعت بیشتری روی صورتم ریخت و خودم رو روی زمین کشیدم و اون فاصله چند سانتی که بینمون بود رو برداشتم و دستم رو روی صورتش کشیدم…..

نفس نفس می زدم و صدام به سختی در می اومد:
-پاشو..تو حق نداری منو تنها بزاری..فهمیدی؟..پاشو بی معرفت..پاشو…

با دوتا دستم محکم تکونش دادم و با گریه و اخرین توانم جیغ زدم:
-سامیـــــــــار….

به ضرب روی تخت نشستم و درحالی که نفس نفس می زدم نگاهم رو تو اتاق چرخوندم…

دستم رو روی سینه ام کشیدم و با چشم های گشاد شده و پر از وحشت نالیدم:
-چیزی نیست..چیزی نیست..خواب بود..خواب…

با ترس دوباره نگاهم رو چرخوندم..اتاق تاریک بود و یکی کنار تختم روی صندلی نشسته بود و سرش رو لبه ی تخت گذاشته و انگار خوابیده بود…..

انقدر ترسیده بودم که دستم رو گذاشتم روی شونه اش و اروم تکونش دادم…

یهو سراسیمه از خواب پرید و با وحشت نگاهم کرد…

عسل بود و از نگاهه ترسونش دلم ریخت و دست هام رو مشت کردم..چرا اینطوری نگاهم می کرد؟….

پاشد سریع چراغ رو روشن کرد و ارومتر نگاهم کرد و گفت:
-چی شده؟..خوبی؟..

مانتوم رو از قسمت سینه ام جمع کردم تو مشتم و تا خواستم حرف بزنم یهو حرف های دکتر قبل از بیهوش شدنم پیچید تو گوشم….

هنوز گیج بودم و خواب و واقعیت رو قاطی کرده بودم…

با وحشت تو جام نیمخیز شدم و بازوی عسل رو چنگ زدم:
-سامیار..سامیار کو؟..کجاست..حالش خوبه؟…

دست ازادم رو بردم سمت سوزن سرم تو دستم و با یه حرکت از دستم دراوردمش…

عسل بلند و عصبی تشر زد:
-چه مرگته..داری چه غلطی میکنی..

دستم رو روی خونی که از دستم سرازیر شده بود گذاشتم و نفس زنان گفتم:
-منو..ببر پیش..سامیار..کجاست..دکتر..چی میگفت؟…

بازوم رو گرفت و درحالی که کمک میکرد از تخت بیام پایین با عصبانیت بیشتری گفت:
-اروم..میگم اروم دختره ی نفهم..اروم بیا پایین…

سریع راه افتادم سمت در اتاق و با گریه گفتم:
-دکتر گفت ایست قلبی..

دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و با حرص گفتم:
-ولم کن..

از اتاق رفتم بیرون و نگاهی به سر و ته راهرو انداختم..نمی دونستم کجا هستم…

چشم هام رو ریز کردم و برگشتم سمت عسل:
-طبقه ی چند هستیم؟..مراقبت های ویژه کدوم طبقه بود؟…

پوفی کرد و گفت:
-طبقه ی دومه ولی…

دیگه به حرفش گوش ندادم و دویدم سمت پله ها..سرم شدیدا گیج میرفت و حالت تهوع داشتم…

بی توجه به اسانسور از پله ها رفتم بالا و عسل هم دنبالم می اومد و هی صدام می کرد و فحش میداد….

دلم میخواست می تونستم یه جوری ساکتش کنم..داشت بدجور رو اعصابم راه می رفت..میدونست من الان هرکاری از دستم برمیاد اما بازم ول کن نبود……

دستم رو که از پشت کشید با حرص چشم هام رو محکم بستم و سعی کردم اروم باشم…

عسل..عسل..کاش دست از سرم برمی داشتی تا یه وقت با این حالم چیزی بهت نگم و دلت رو بشکونم….

ایستادم و اروم چرخیدم طرفش:
-عسل چی میگی؟

اخم هاش رو کشید تو هم و با عصبانیت نگاهم کرد:
-صبر کن می خوام یه چیزی بهت بگم..

-نمی خوام..نمی خوام ولم کن..تا وقتی سامیار رو نبینم هیچی نمی خوام بشنوم..بذار واسه بعد…

سریع چرخیدم و راهم رو ادامه دادم که زیر لب فحشی بهم داد و با حرص گفت:
-برو گمشو اصلا..به درک…

بهش توجه نکردم و دویدم سمت اتاقی که سامیار داخلش بود…

وقتی رسیدم بی توجه به پرستاری که صدام می کرد و ازم می خواست بایستم، دستگیره ی در رو گرفتم و با یه حرکت کشیدم پایین و رفتم داخل…..

با دیدن تخت سامیار که حالا خالی بود، دلم هری ریخت و خشکم زد…

سامیار کجا بود؟..نکنه خواب نمیدیدم و همه چی واقعیت بود؟..خدایا نه….

عسل و پرستار باهم وارد اتاق شدن و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، پرستار با عصبانیت گفت:
-خانوم چه خبرته؟..سرتو انداختی پایین و اومدی داخل..می دونی اینجا مراقبت های ویژه اس؟…

با ترس نگاهم رو به عسل دوختم که با حرص نگاهم کرد و گفت:
-دو ساعت دارم میگم صبر کن..سامیار رو منتقل کردن یه اتاق دیگه…

اب دهنم رو قورت دادم و گیج نگاهش کردم:
-چرا؟

لب هاش رو جمع کرد و با شیطنت گفت:
-نمیدونم..شاید واسه این باشه که حالش خوب شده….

-دروغ میگی؟..می خواهی منو دلخوش کنی اره؟

اروم و مهربون خندید و دستم رو گرفت و از اتاق کشید بیرون و گفت:
-نه عزیزم..واقعا حالش خوبه..تو بیهوش شدی و ادامه ی حرف دکتر رو نشنیدی..گفت که با شوک برگردوندنش و الان حالش خوبه….

دستم رو روی دهنم گذاشتم و با گریه و ذوق گفتم:
-واقعا؟..الان مادرجون اینا پیشش هستن؟

-نمیدونم سوگل منم پیش تو بودم..ولی مامانش از حال تو که مطمئن شد گفت میره سامیار رو ببینه….

پشت دستم رو روی اشک هام کشیدم:
-خدایا شکرت..باورم نمیشه..تا چشم هاش رو باز نبینم نمیتونم باور کنم…

سرش رو تکون داد و سوار اسانسور شدیم و عسل دکمه ی طبقه سه رو زد و حرکت که کرد، دستم رو محکم فشرد و لبخنده مهربونی زد…..

جواب لبخندش رو دادم و با ایستادن اسانسور ازش پیاده شدیم…

سرم رو بلند کردم و سامان رو دیدم که دست هاش رو تو جیب شلوارش فرو کرده و سرش پایین بود و طول راهرو رو قدم میزد…..

بی توجه به اختلافات و دعواهایی که داشتیم، بلند و با ذوق صداش کردم:
-سامان….

سر بلند کرد و برخلاف چیزی که انتظار داشتم، لبخنده نامحسوسی زد و حرکت کرد به طرفم:
-بهتری؟..چرا بلند شدی؟

کف دست هام رو با هیجان مالیدم بهم و با ذوق گفتم:
-خوبم..سامیار..بهوش اومده؟

سر تکون داد و به درِ یه اتاق درست پشت سرش اشاره کرد…

اب دهنم رو قورت دادم و انگشتم رو به طرف اتاق گرفتم و با تته پته گفتم:
-اونـ..اونجاست؟

عسل ریز ریز خندید و سامان هم با همون لبخندی که هی سعی می کرد محوش کنه گفت:
-اره..از وقتی هم بهوش اومده داره سراغ تورو میگیره..زن و شوهر کپی هم هستین..اونم فک می کنه تو طوریت شده بهش نمیگیم..خدا خوب در و تخته رو جور کرده…..

مات موندم تو دهنش..زن و شوهر؟..من رو به عنوان زن سامیار پذیرفته بود؟…

نگاهم رو شوکه تا چشم هاش بالا کشیدم که مهربون نگاهم کرد و پلکی زد و بعد با چشم و ابرو به اتاق اشاره کرد یعنی زودتر برو داخل…..

با ذوق نگاهش کردم و بعد نگاهی به عسل انداختم که ریز ریز میخندید و تا دید نگاهش می کنم گفت:
-برو دیگه..نکنه زیرلفظی می خواهی؟

چشم غره ای بهش رفتم و رفتم سمت اتاق اما هنوز دستم رو روی دستگیره نگذاشته بودم که در از داخل باز شد و مادر جون با کلافگی اومد بیرون…..

چشمش که به من افتاد چشم هاش رو گرد کرد و گفت:
-اِ اومدی..داشتم می اومدم دنبالت..بیا برو خودتو به این پسره نشون بده تا مارو نخورده…

با تعجب نگاهش کردم و صدای خنده ی سامان و عسل بلند شد…

مادرجون نگاهی به سامان انداخت و با چشم غره گفت:
-زهرمار چرا میخندی؟..پسره سرمو خورد از بس مث بچها نق زد…

از خوشی زیاد یهو بغضم ترکید و بلند به گریه افتادم..خدایا شکرت…

مادرجون دست هاش رو گذاشت دو طرف صورتم و اشک هام رو پاک کرد:
-ای وای..چی شد مادر…

-حالش خوبه؟
.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن