آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت۵

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر  روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

بعد از چند روز حالا روم نمیشد باهاش حرف بزنم..

سکوتمو که دید دوباره گفت:
-بله؟..بفرمایید؟

نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که پر از ترس بود و میلرزید گفتم:
-سامیار..

اینقدر ترسیده بودم که اقاش رو هم خوردم..

چند ثانیه سکوت شد و بعد صدای متعجب سامیار با تردید بلند شد:
-سوگل؟

بی اختیار با شنیدن اسمم از زبونش زدم زیر گریه و دوباره صداش کردم:
-سامیار..

صدای بلند و با عجله ی کشیده شدن پایه ی صندلی روی زمین تو گوشی پیچید و بعد دوباره صدای سامیار:
-چی شده؟..بهت میگم چیشده..گریه نکن حرف بزن…

با ترس به در نگاه کردم و با صدای خفه ای گفتم:
-یکی اومده تو خونه..من میترسم..تورو خدا بیا..زود بیا..

صدای دادش بلند شد:
-چی؟..یعنی چی یکی اومده تو خونه؟..نگفت کیه؟..تو کجایی الان؟

ترسم بیشتر شد وقتی دیدم سامیار از چیزی خبر نداره و با هق هق گفتم:
-من..من تو اتاقمم..اومده پشت در..میگه..میگه بیا بیرون تا..تا بگم کی هستم…

-اصلا..میشنوی سوگل؟..به هیچ وجه درو باز نمیکنی..من دارم میام..نترس یکم دیگه اونجام..

بی اختیار دلم گرم شد و احساس امنیت کردم..

نمی دونم چرا یه حسی داشتم که انگار سامیار به من ضرر نمیزنه و میتونه ازم پیش همه دفاع و حمایت میکنه…

حتی با کاری که اون شب باهام کرده بود بازم این حس رو داشتم..

باشه ای گفتم و گوشی رو قطع کردم و نشستم روی تخت منتظره سامیار تا بیاد…

دوباره تقه ی محکمی به در خورد و اونی که پشت در بود با عصبانیت و صدای دورگه ای گفت:
-درو باز کن ببینم..زود باش..

در جوابش مثل خنگا دوباره با بغض سرمو به نشونه ی نه تکون دادم..

همینطور من بی حرف روی تخت نشسته بودم و اون هم پشت در اصرار داشت برم بیرون تا ببینه من کی هستم اما سامیار گفته بود اصلا از اتاق بیرون نرم پس نباید میرفتم….

نمیدونم چقدر گذشته بود که در خونه اینقدر با عجله و سریع باز شد که محکم خورد به دیوار پشتش و صدای بلندش تا توی اتاق هم اومد…

با گریه بلند شدم و دویدم سمت در اتاق و کلیدو تو قفل چرخوندم و از اتاق پریدم بیرون..

همزمان با بیرون رفتن من، صدای سامیار هم بلند شد..

محکم و جدی و با جذبه:
-سوگل کجایی؟

خواستم بدوام سمت سالن که تو راهرو تکیه داده به دیوار، مردی رو دیدم با هیکلی بزرگ و اخمایی درهم و نگاهی عصبانی، خیره شده بود بهم…

منم با ترس و مظلومانه نگاهش کردم که صدای سامیار از پشت سرم باز بلند شد:
-تو اینجا چکار میکنی؟:

#پارت۴۳

چرخیدم طرفش و با دیدنش چشمام برق زد..

دلم قرار گرفت و انگار خیالم راحت شد که دیگه کسی نمیتونه بهم اسیب بزنه..

با چند قدم خودمو رسوندم بهش و یه جوری که انگار پشتش قایم شده بودم، ایستادم و به اون مرد خیره شدم…

با چشمای سرخ نگاهشو بین ما چرخوند و پوزخندی زد و گفت:
-هر دفعه که میام یه پله پیشرفت کردی..قدیما زنارو تو خونه ات نگه نمیداشتی الان اتاق و راحتی و تا زنگ میزنن با این حال و روز خودتو میرسونی و و و..دیگه چه چیزایی باید ازت ببینیم سامیار..خجالت نمیکشی؟..کی قراره تمومش کنی؟..کی ادم میشی؟…

سرمو با ناراحتی انداختم پایین..

هرکی بود حق داشت و درست میگفت..سابقه ی سامیار خراب بود و بودن من تو این خونه هم یه مهر تایید بود…

هرکی دیگه هم بود و سامیار رو میشناخت فکر میکرد منم یکی از اون دخترایی هستم که سامیار واسه تختش میاره..

با صدای سامیار سر بلند کردم:
-کارای من به شما ربطی نداره ولی محض اطلاعت میگم سوگل اونطور که تو فکر میکنی نیست…

به نیمرخش نگاهی انداختم که از عصبانیت کل صورتش منقبض شده بود و با غضب به پسره نگاه میکرد..

اونم متقابلا همین قیافه رو به خودش گرفته بود و هردو مثل دوتا خروس چنگی روبروی هم گارد گرفته بودن…

پسره پوزخنده پررنگ تری زد و با تمسخر گفت:
-چه فرقی؟ مثلا این چیش از بقیه متفاوت تره؟..بهتر سرویس میکرده؟..تو تختت بهتر از بقیه میتونه راضیت کنه؟..یا اینکه….

با نعره ای که سامیار کشید حرف تو دهن پسره موند و منم که بخاطره حرفای پسره درمورده خودم منتظره اشارهای واسه گریه کردن بودم، زدم زیر گریه….

با نعره ای که سامیار کشید حرف تو دهن پسره موند و منم که بخاطره حرفای پسره درمورده خودم منتظر اشاره ای واسه گردن بودم، زدم زیر گریه….

-خــــــفه شو..خـــفه شو..به چه حقی میایی تو خونه ام و به مهمونم توهین میکنی؟..مامان جونت اینارو یادت نداده که نباید کسی رو نشناخته قضاوت کنی؟…اون که همیشه ادعا داشت تونسته حداقل تو تربیت تو یکی کوشا باشه پس چی شد؟..تو که تر زدی به همه ی…..

یهو وسط حرفش با خشم چرخید طرف من و با همون صدای بلند و با تحکم گفت:
-چیه؟ چته؟..تو چرا گریه میکنی؟..بسه اینقدر بغل گوشم زر زر نکن..بسه دیگه…

چشمام گرد شد و از ترس دو قدم رفتم عقب و چسبیدم به دیوار..

چرا یهو گیر میده به من..من که کاریش نداشتم..

با شک نگاهمو از صورت سرخش گرفتم و به پسره نیم نگاهی انداختم..نگاه اونم خیره به من بود..

چونه ام لرزید و سرمو انداختم پایین…

سامیار که خیالش راحت شد منو حسابی ترسوند و دیگه صدام درنمیاد دوباره چرخید سمت پسره و گفت:
-مگه نگفتم دور منو خط بکشین؟..من دیگه هیچکدوم از شماهارو نمیشناسم..واسه من تموم شدین..هم تو و هم اون مادرت که جز تو به هیشکی دیگه فکر نمیکرد..واسه من مردین..حتی به یادتونم نمیوفتم دیگه..شما هم منو ول کنین..نمیخوام ببینمتون…

پسره دستاشو بالاگرفت و با لحن ارومتر و ملایمتری گفت:
-خیله خب..یکم اروم باش..حرف میزنیم…

-من با شما جماعت بی رحم و گربه صفت هیچ حرفی ندارم که بزنم…
-این دختر کیه؟..

سامیار نگاهی به من انداخت و با پوزخندی غلیظ و حرصی پنهان گفت:
-تو فک کنم زنم..فرمایش؟…

دلم هری ریخت و با دهن باز خیره شدم به سامیاری که بی توجه به من، پیروزمندانه داشت به پسره که حدس میزدم داداشش باشه نگاه میکرد…

ابروهای پسره اینقدر بالا رفت که کمی مونده بود تو موهاش گم بشه..

اول شوکه به سامیار نگاه کرد و کمی بعد اینقدر از عصبانیت صورتش کبود شد که گفتم الان سکته میکنه…

دستاشو به کمرش زد و با حرص و عصبانیت گفت:
-خاک تو سرت..خاک تو سرت سامیار..اینقدر با این هرزه ها پریدی که اخرشم یکی از همونا اویزونت شد..برو بمیر که تا اخر عمرت باید با یه زن فاسد زندگی….

از چشمام خون میچکید جای اشک..داشتم میمردم..

داشتم از قضاوت نابجا و تهمت هایی که بهم میزدن جون میدادم…

اول چونه ام و بعد کل وجودم میلرزید..

قبل از اینکه سامیار حرفی بزنه یه قدم رفتم جلو..اینجا دیگه پای ابرو و پاکیم وسط بود..نمی تونستم ساکت بمونم…

سعی کردم گریه امو کنترل کنم و با صدایی که بدجور میلرزید گفتم:
-چ..چطور به خودتون اجازه میدین..درمورده کسی که..اولین باره میبینین قضاوت کنین..مگه شما منو میشناسین؟..مگه منو تا حالا دیدین؟..تو این نیم ساعت..چی از من دیدین که به خودتون اجازه میدین هزار جور انگ و تهمت بهم بزنین..نمی..نمی بخشم..هرچیزی که بخواد ذره ای نجابتمو زیر سوال ببره نمی بخشم….

پسره با اخم بهم نگاه می کرد و چیزی نمیگفت و کمی بعد هم سرشو انداخت زیر..

سامیار نگاهم کرد و اروم گفت:
-خیلی خب بسه..

با چشمای خیس و بیچاره وار نگاهش کردم:
-چی بسه؟..چرا..چرا هیچی نمیگین..بهشون بگین من…

پرید تو حرفم و محکمتر از قبل گفت:
-گفتم خیلی خب دیگه..قرار نیست تو بگی من چیکار کنم، چیکار نکنم..هیچکس حق دخالت تو زندگی منو نداره…

پسره پوزخندی زد و با لحنی که هنوز تمسخر و حرص داشت، گفت:
-حتی زنت؟

سامیار هم پوزخنده پررنگی زد و گفت:
-حتی زنم…

بعد خیلی جدی و خشن چشماشو ریز کرد و با جذبه گفت:
-اینجا چی میخواهی سامان..ما قبلا حرفامونو زدیم..حرف نگفته ای نمونده که دوباره بلند شدی اومدی اینجا..دیگه چی میخواهی؟

پسره که حالا فهمیدم اسمش سامان و داداش بزرگه سامیاره اومد جلو و گفت:
-مامان حالش خوب نیس سامیار..

تا حرفش تموم شد سامیار زد زیر خنده..اونم چه خنده ی بلندی..قهقهه میزد…

من با تعجب و سامان با عصبانیت نگاهش میکردیم و اونم همینطور با حرص میخندید…

کم کم خندشو جمع کرد و با ابروهای بالا داده به سامان نگاه کرد و گفت:
-مثل دفعه قبل؟..که اومدم و دیدم سالمتر از من و تو نشسته داره گل میگه و گل میشنوه؟..برو سراغ ترفنده بعدی این یکی دیگه رو من جواب نمیده…

-سامیار اوندفعه مجبور شدیم دروغ بگیم..اون مادرته باید بیایی دیدنش حالش اصلا خوب نیست…

صدای عربده ی سامیار دوباره بلند شد و ایندفعه از همیشه بلندتر بود..

صدای نعره ی سامیار دوباره بلند شد و ایندفعه از همیشه بلند تر بود…

سامیار عصبی بود..خیلی سریع از کوره درمیرفت و همیشه درحال داد و فریاد کردن بود…

اما نمیدونم چرا این یکی دادش تنمو لرزوند..

یه لرزه ی دردناکی ته صداش بود که انگار میخواست با فریاد کشیدن قایمش کنه اما اینقدر زیاد بود که بازم حس میشد…

من همینطور خیره و بی پلک زدن نگاهش میکردم که نفس زنان به برادرش نگاه میکرد…

-کدوم مادر؟..کدوم مادر لعنتی..اون واسه تو مادر بود..واسه من حتی در حد یه زن بابا هم نبود..

دلهره گرفته بودم..اینقدر عصبانی بود که با خودم گفتم الان سکته میکنه…

بی قرار پا تند کردم سمت اشپزخونه و یه لیوان اب ریختم و برگشتم تو سالن..

تمام سر و صورتش عرق کرده و گردنش سرخ شده بود…

لیوان ابو گرفتم طرفش:
-اقا سامیار بیا یکم اب بخور اروم بشی…

با درد عجیبی که تو چشماش بود چند لحظه خیره نگاهم کرد..

نمیدونم چرا

اینقدر حالش عجیب بود که بی اختیار یه ان بغضم ترکید و زدم زیر گریه…

تمام صورتش از حرص و عصبانیت کبود شده بود..دندوناشو محکم روی هم فشرده بود اما بازم فکش میلرزید….

لیوانو جلوش تکون دادم و نالیدم
-تورو خدا یه خورده اب بخور..من دارم سکته میکنم..بخور تورو خدا..

با نگاه سرگردونش کمی تو چشمام نگاه کرد و بعد لیوانو ازم گرفت و یه نفس سر کشید…

لیوانو داد دستم و چند نفس عمیقی کشید و یکم ارومتر شده بود..

با چشم و ابرو به اتاقم اشاره کرد..این یعنی میری تو اتاقت و درو هم میبندی و بیرون نمیایی…

واسه اینکه اروم بشه گفتم:
-چشم..چشم میرم..

لیوانو روی میز گذاشتم و نیم نگاهی به سامان انداختم که خیره و یه جور خاصی نگاهشو بین ما دوتا میچرخوند…

پا تند کردم و رفتم تو اتاقم..روی تخت نشسته بودم و از استرس تند تند صلوات می فرستادم…

یک لحظه هم صدای داد و فریاده سامان و سامیار قطع نمیشد..

انگار حتی حرف زدنشونم با فریاد بود..

دستامو رو با اسمون بلند کردم:
-خدایا تو به دادشون برس..امروز رو ختم به خیر کن..التماس میکنم این دوتا برادر رو یکم اروم کن..

بعد از ساعتها داد و فریاد و عقده خالی کردن و شکستن یه سری وسایل، بالاخره سامان رفته بود و خونه یکم ارامش گرفته بود…

نمی دونستم برم بیرون یا نه…

دلم واسه سامیار اروم و قرار نداشت که الان تو چه حالیه و داره چیکار میکنه…

بی طاقت رفتم سمت در و اروم بازش کردم و از لای در سرکی به سالن کشیدم..

هرچی چشم چرخوندم نتونستم پیداش کنم..

یهو دستش از پشت کاناپه اومد بالا..چون کاناپه ای که روش دراز کشیده بود پشتش به سمت اتاقا بود واسه همین نتونسته بودم ببینمش…

دستی که بالا اورده بود رو تکون داد و با صدای گرفته ای گفت:
-اینجام سوگل بیا…

این مرد انگار همه جای خونه دوربین داشت و همیشه درحال چک کردنش بود که منو در همه حال میدید…

در اتاقمو بستم و رفتم طرفش..

بهش که رسیدم از حالت خوابیده بلند شد و ارنج دستاشو به زانوهاش تکیه داد و انگشتاشو تو موهاش فرو کرد و محکم کشید…

همینطور که سرش به زیر بود با همون صدای گرفته اما محکم گفت:
-خوبی؟..نترسیدی که؟…

ابروهام پرید بالا و چشمام یکم گرد شد..سامیار و این سوال؟..حتما دنیا به اخرش رسیده…

سرمو گیج تکون دادم و سعی کردم حواسمو بیارم سر جاش..

صدای منم اروم و خجول بود:
-نه مهم نیست..

مکثی کردم و بعد یه قدم رفتم جلو و ادامه دادم:
-یه لیوان اب گرم براتون بیارم؟..صداتون خیلی گرفته..بخاطره دادهایی که میزدین اینجوری شده..هان؟..بیارم؟..

سرشو بلند کرد و چشمای قهوه ای و پر نفوذشو تو چشمهام دوخت:
-نه نمیخواد..بیا بشین کارت دارم..

با تردید رو مبل روبروش نشستم و نگاهش کردم که خیره شده بود به دستاش..

نفس عمیقی کشید و سر بلند کرد و تو صورتم نگاه کرد..

لبشو با سر زبون خیس کرد و خش دار به حرف اومد:
-چند روزه میخوام باهات حرف بزنم اما ازم فرار کردی و ندیدمت..گذاشتم یکم ارومتر بشی اما با اتفاق امروز باز همه چی بهم ریخت..اول بگم که بابت اتفاق چند روز پیش متاسفم..نمی خواستم اذیتت کنم..نمیدونم یهو چی شد….

نفسشو فوت کرد بیرون و ساکت شد..انگار اینکه میخواست قبول کنه اشتباه کرده براش سخت بود…

چقدر این پسر مغروره اخه..حتی همین الان هم عذرخواهی نمیکنه بابت کاری که کرده فقط میگه متاسفم…

دوست نداشتم با حرف زدن درمورده اون روز دوباره اتفاقاتش یادم بیاد اما حالا که شروع کرده، بهتر بود منم حرفامو میزدم…

از این که مجبور بودم همش جلوش کوتاه بیام و بله چشم بگم که یه وقت بیرونم نکنه، خسته شده بودم…

اب دهنمو قورت دادم و زبونمو رو لبای خشکیده ام کشیدم و اروم گفتم:
-من..راستش شما میدونی چرا اون شب تو کوچه خیابونا اواره شده بودم..فقط برای اینکه بهم دست درازی نشه اونوقت شب خودمو انداختم تو کوچه خیابون چون تو اون خونه بیشتر از خیابون احساس ناامنی میکردم…

نیم نگاهی بهش کردم که اخم هاش دوباره تو هم گره خورده بود و با جدیت به چشمام نگاه میکرد…

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن