آخرین های منتشر شده

رمان گرداب پارت۶

رمان گرداب

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان گرداب وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

 

توجه:زمان انتشار رمان گرداب هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 مکثی کردم و بعد یه قدم رفتم جلو و ادامه دادم:
-یه لیوان اب گرم براتون بیارم؟..صداتون خیلی گرفته..بخاطره دادهایی که میزدین اینجوری شده..هان؟..بیارم؟..

سرشو بلند کرد و چشمای قهوه ای و پر نفوذشو تو چشمهام دوخت:
-نه نمیخواد..بیا بشین کارت دارم..

با تردید رو مبل روبروش نشستم و نگاهش کردم که خیره شده بود به دستاش..

نفس عمیقی کشید و سر بلند کرد و تو صورتم نگاه کرد..

لبشو با سر زبون خیس کرد و خش دار به حرف اومد:
-چند روزه میخوام باهات حرف بزنم اما ازم فرار کردی و ندیدمت..گذاشتم یکم ارومتر بشی اما با اتفاق امروز باز همه چی بهم ریخت..اول بگم که بابت اتفاق چند روز پیش متاسفم..نمی خواستم اذیتت کنم..نمیدونم یهو چی شد….

نفسشو فوت کرد بیرون و ساکت شد..انگار اینکه میخواست قبول کنه اشتباه کرده براش سخت بود…

چقدر این پسر مغروره اخه..حتی همین الان هم عذرخواهی نمیکنه بابت کاری که کرده فقط میگه متاسفم…

دوست نداشتم با حرف زدن درمورده اون روز دوباره اتفاقاتش یادم بیاد اما حالا که شروع کرده، بهتر بود منم حرفامو میزدم…

از این که مجبور بودم همش جلوش کوتاه بیام و بله چشم بگم که یه وقت بیرونم نکنه، خسته شده بودم…

اب دهنمو قورت دادم و زبونمو رو لبای خشکیده ام کشیدم و اروم گفتم:
-من..راستش شما میدونی چرا اون شب تو کوچه خیابونا اواره شده بودم..فقط برای اینکه بهم دست درازی نشه اونوقت شب خودمو انداختم تو کوچه خیابون چون تو اون خونه بیشتر از خیابون احساس ناامنی میکردم…

نیم نگاهی بهش کردم که اخم هاش دوباره تو هم گره خورده بود و با جدیت به چشمام نگاه میکرد..

سریع نگاهمو ازش دزدیدم چون با نگاه کردن بهش همه ی حرفام یادم میرفت و ضربان قلبم اوج میگرفت و حالم زیر و رو میشد…

مشغول بازی با انگشتای دستم شدم و ادامه دادم:
-من دارم مثل یه کلفت اینجا زندگی میکنم..تموم کارا رو انجام میدم..البته که هیچ منتی هم نیست چون خودم خواستم انجام بدم..در قبالش هیچی جز امنیت از شما نخواستم..من تو این چند سالی که پدر و مادرم فوت کردن زندگی راحتی نداشتم..زیر نگاه های هیز و درنده ی شوهر عمه ام و پسرش به سختی زندگیمو گذروندم..این اواخر دیگه داشتن پیشروی میکردن..دیگه فقط نگاه نبود..گفتم که پسرش اون شب میخواست اذیتم کنه و من فرار کردم….

خودمو کشیدم سر بلند بلند و با التماس نگاهش کردم:
-اقا سامیار من دیگه کسی رو ندارم..فقط یه دوست دارم که اونم خانوادش اخلاقای خاص خودشونو دارن..ینی زیاد روی خوش نشون نمیدن که من بخوام تو خونشون بمونم..گفتم بهتون که اینجا هرکار بگین میکنم..هرجور که بخواهین..ازتون هم هیچی نمیخوام..جز امنیت..من حاضرم تمام عمر نوکری شمارو بکنم فقط ازتون میخوام که اسیبی بهم نرسه..فقط تا وقتی میمونم که بتونم یه جا واسه موندن پیدا کنم..باید ارثی که از پدرم بهم رسیده از خانواده ی عمه ام پس بگیرم..من فقط یه جای امن میخوام که توش بتونم شب راحت سرمو بذارم رو بالش……

با پشت دست اشکامو از روی صورتم پاک کردم و گریه ام شدت گرفت:
-اون شب که نذاشتین تو خیابون بمونم احساس کردم قابل اعتمادین..بهتون اعتماد کردم که اومدم تو خونتون..من به اندازه ی کافی تو زندگیم ضربه خوردم..دیگه بیشتر از این نمیتونم..نمیتونم….

دستمو گذاشتم رو صورتم و زار زدم…

نمیدونم چرا زبونم باز شده بود و داشتم اینطوری سفره ی دلمو پیشش باز میکردم…

فقط احساس کردم بهتره بدونه من چطور زندگی میکردم و چه اتفاقاتی تا الان برام افتاده..

تا شاید دلش کمی به رحم میومد و دیگه اتفاقات اون شب تکرار نمیشد…

صداش رو میون گریه هام شنیدم و تو همون حالم هم احساس کردم صداش برخلاف همیشه یه نرمش محسوس داره…

-خیلی خوب..گریه نکن..بهت قول میدم دیگه هیچ اتفاقی نمیوفته که خلاف خواسته ی تو باشه..دیگه تا خودت نخواهی اتفاق اون شب تکرار نمیشه…

یه لحظه هنگ کردم و دستامو اروم از روی صورتم پایین کشیدم و شوکه نگاهش کردم…

تا وقتی خودم نخوام؟..یعنی اگه من بخوام اون مشکلی نداره؟..

ابروهام با بهت رفت بالا و با چشمای خیس و کمی گرده شده، نگاهمو تو صورتش چرخوندم…

تعجبم بیشتر شد وقتی متوجه شیطنت کمرنگ و نامحسوسی تو عمق چشماش شدم..

داشت سربه سرم میذاشت؟…

گوشه ی لبمو اروم گزیدم که نگاهشو یه دور تا روی لبام کشید و دوباره برگشت تو چشمام و اروم گفت:
-قول میدم…

بی اختیار همونطور شوکه نفس راحت و بلندی کشیدم که گوشه ی لبش کج شد و یه لبخند کج نشست کنج لبش…

حتی مدل لبخند زدنش هم مغرورانه و خودخواهانه بود..

نگاهشو که از صورتم گرفت نفسم ازاد شد..دوباره نگاهش نفسمو حبس کرده بود..میترسم اخرش از دست نگاهاش یادم بره نفس بکشم و خفه بشم….

تکیه داد عقب و پای راستشو انداخت رو پای چپش و دستاشو باز کرد و گذاشت رو پشتی کاناپه…

اینقدر ژستش مردونه و با ابهت و به چشم من جذاب بود که نمی تونستم ازش چشم بردارم…

این مرد با تمام مردایی که من تو زندگیم دیده بودم فرق داشت و انگار همین تفاوت داشت کار دستم میداد….

نگاهشو کلافه دور خونه چرخوند و در همون حال گفت:
-خب بابت اتفاق امروز..

خیره شد تو چشمام و با مکث ادامه داد:
-مجبور شدم بگم زنمی..وگرنه درمورده تو پیش خودش هزار و یک فکر میکرد…من با دخترای زیادی بودم و میتونم خیلی راحت ذات و نیت هر دختری رو بفهمم..می دونم تو مث دخترایی که میان تو این خونه نیستی..نمی خواستم بی گناه بهت تهمت بزنه….

دلم هری ریخت و یه لحظه شوکه شدم از ذوقی که بابت حرفاش تو دلم پیچید…

لبمو محکم گزیدم..بخاطره من دروغ گفته بود؟

سریع خودمو جمع و جور کردم و با صدای ضعیفی گفتم:
-ممنون اما برادرتون نمیفهمن دروغ گفتین بهشون؟..بالاخره که متوجه میشن…

بی خیال شونه بالا انداخت:
-اون لحظه عصبانی بود و هرچی میگفتم بازم توجیه نمیشد و حرف خودشو میزد..اما بعد میره فکر میکنه و وقتی دوباره بیاد ارومتر شده و اونموقع میتونه منطقی تر فکر کنه…

-بازم میان اینجا؟

عمیق نگاهم کرد و اروم نجوا کرد:
-نترس..کلید خونه رو ازش گرفتم..دیگه بدون اجازه کسی نمیاد تو خونه…

نفس راحتی کشیدم و با قدردانی لبخند خوشگل و دندون نمایی بهش زدم..

اونم لباشو کج کرد و بلند شد و پشت به من داشت میرفت سمت اتاقش که سریع از جا پریدم و با هول گفتم:
-اقا سامیار؟..

با ابروهای بالا پریده برگشت طرفم و منتظر نگاهم کرد..

گوشه ی لبمو گزیدم و با من من گفتم:
-می خواستم بگم اگه مشکلی نداره فردا یه سر برم بیرون..باید دوستمو ببینم.

اخماشو دوباره کشید تو هم:
-مشکلی نی..هرجا خواستی برو فقط حتما بهم خبر بده که بدونم کجا و با کی میری و میایی..

یکم ناراحت شدم از تسلطی که میخواست روی من داشته باشه و به این شکل داشت منو تو دستش میگرفت و کنترلم میکرد….

من ذاتا دختر شر و شیطون و حاضرجواب اما در عین حال ترسویی بودم…

طوری که بخاطره زبون درازیم و خرابکاری ها و شیطونی هام همیشه سرزنش میشدم..

در کنار همه ی اینا ازادی هم داشتم اما حالا مجبور بودم خودمو کنترل کنم و جلوی همه ی عادتامو بگیرم که مبادا یه حرف یا یه کارم باعث بشه از این خونه بیرونم کنن…

مجبور بودم برخلاف همیشه بگم چشم و مطیع و رام این پسر باشم تا جون سورنمو نجات بدم..

مجبور بودم خودمو عوض کنم تا تو این خونه جا داشته باشم..

من خودم یه روزی نوکر و کلفت داشتم و حالا….

سرمو تکون دادم تا این فکرارو بریزم دور و در جواب سامیار چشمی گفتم که اونم بی توجه به حال بدی که داشتم، چرخید تا به راهش ادامه بده که دوباره چیزی یادم اومد و صداش کردم:
-اقا سامیار..اقا سامیار…

وقتی جدی و عصبی برگشت طرفم از حالت صورتش لبمو گزیدم که محکم گفت:
-باز چیه؟

نگاهمو دوختم به یقه ی لباسش:
-شام نمیخورین؟..

با کمی مکث رفت سمت اتاقش و همینطور که درو باز میکرد گفت:
-گرم کن میام الان…

با اینکه دیگه رفته بود تو اتاق و درو بسته بود اما اینقدر ازش حساب میبردم که چشمی گفتم و دویدم سمت اشپزخونه…..

نشستم روی اولین نیمکت تو پارک و دست عسل رو هم کشیدم تا کنارم بشینه…

با خنده دستمو گرفت و گفت:
-خب از اینا بگذریم..بگو ببینم تیپ و قیافه ی پسره چطوره..تا الان که همش از اخلاق و رفتاره سگیش گفتی..چطوره؟ خوشتیپ و خوش قیافه هم هست؟…

لبمو گزیدم و با هیجان گفتم:
-وای عسل..اگه ببینیش..خیلی خوشتیپه..صورت مردونه…یه قدی داره که وقتی من کنارشم تا زیر سینه اش میرسم..هیکل گنده و ورزشکاری..اخلاقشم که گفتم..دم به دقیقه پاچه ی من بدبخت رو میگیره..خیلی وحشیه عسل….

غش غش زد زیر خنده و منم از خنده اش به خنده افتادم..

همینطور که می خندیدم نگاهم چرخید و روی ماشین سیاه رنگی که تو خیابون کمی دور تر از ما پارک شده بود، خیره موند…

راننده با کت و شلوار مشکی خوش دوختی، دست به سینه به ماشین تکیه داده بود و نگاهشو یه لحظه از طرف ما برنمی داشت….

دوباره اخمام رفت تو هم و نفسمو با حرص دادم بیرون و چشمامو بستم…

صبح که به سامیار زنگ زدم و گفتم میرم دیدن دوستم پاشو کرد تو یه کفش که تنها نباید بری و اینقدر داد و بیداد کرد که اخر تسلیم شدم و رانتده ی شرکتشو فرستاد منو بیاره اینجا….

انگار خوده سامیار هم می دونست دشمن داره و خیلی احتیاط میکرد..حتی حواسش به منم بود…

عسل با پشت دستش زد به بازوم و با خنده گفت:
-اینقدر حرص نخور دیوونه..حالا که دیگه فرستاده دنبالت و تموم شده..اتفاقا من خیلی از این کارش خوشم اومد..اینکه حواسش هست یه نفر تو خونه اشه و ممکنه بخاطره اون تو دردسر بیوفته..واسه همین داره ازت مراقبت میکنه دختر..حالشو ببر بابا….

این کارای سامیار دلمو اتیش میزد..اون داشت از من محافظت میکرد و من داشتم باهاش چیکار میکردم…

اگه یه روز بفهمه مطمئنم منو زنده زنده اتیش میزنه..

باز بغضم گرفت:
-عسل اگه سامیار بفهمه من چرا یهو سر از زندگیش دراوردم منو زنده نمیذاره..تو اونو نمیشناسی..اصلا اعصاب نداره..اینقدر عصبی و شکاکه که کافیه بو ببره اونوقت یه ثانیه هم منو اونجا نگه نمیداره..فک میکنی مشکل من یکی دوتاست؟..اگه از این خونه سامیار شوتم کنه بیدار اونوقت جواب شاهین خان رو چی بدم..در این صورت اون زنده ام نمیذاره….

عسل پشت دستمو نوازش کرد و سرمو بلند کردم به چشمای روشن و براقش نگاه کردم که گفت:
-درست میشه نگران نباش..ما خیلی مصیبت ها کشیدم..خدا بزرگه..بالاخره یه راهی جلوی پامون میذاره تا از این یکی هم نجات پیدا کنیم..اینقدر بی تابی نکن..من مطمئنم تو بهترین تصمیم رو میگیری….

پوزخنده تلخی زدم:
-تصمیم چیه..من همینکه جون سورن رو بتونم نجات بدم شاهکار کردم..حداقل خیالم راحته سامیار برعکسه شاهین خان، وجدان داره..انسانیت داره..اینو از کاراش میفهمم..ولی منو بدجور از خودش ترسونده عسل..گاهی سر یه چیزای بیخودی هوار هوار میکنه که میگم مگه ارزش داشت گلوی خودشو جر بده….

برای اینکه از اون حال و هوا دربیام خنده ی موزیانه ای کرد و با لحن سرخوشی گفت:
-خیلی مشتاق شدم ببینمش سوگل..اصلا مرد باید همینطوری باشه..سگ اخلاق و وحشی..هی خشونت به خرج بده و حالتو بگیره…

چشم غره ای بهش رفتم و دوتایی خندیدیم..

عسل نگاهی به راننده کرد که هنوز همونطور تکیه داده به ماشین ایستاده بود و گفت:
-این یارو خسته نمیشه؟

منم نیم نگاهی بهش انداختم:
-نمیدونم..ولی دلم داره کم کم واسش میسوزه..دو ساعته همینطور ایستاده و حتی نگاهشم از روی خودمون اونورتر نمیبره…

عسل پوزخند زد:
-اینطوری دستور گرفته بیچاره..من می شناسمشون دیگه..بهش گفتن نگاه از روی سوگل برنمیداری تا وقتی برسونیش خونه..اما سوگل چرا باید اینقدر احتیاط کنه؟..یعنی تهدیدی چیزی شده؟…

-نمیدونم..از شاهین خان هرکاری برمیاد..به منم نمیگه چیکار میکنه..شاید از اینکه من دیگه تو اون خونه موندگار شدم خیالش راحت شده و تهدیداش رو شروع کرده….

عسل متفکر سر تکون داد که دوباره نگاهی به رانتده انداختم و گفتم:
-عسل بهتره بریم این یارو هم گناه داره..خسته شده حتما..بیا بریم تو رو هم برسونیم..

با هم از روی نیمکت بلند شدیم و گفت:
-من ماشین اوردم خودم میرم..مواظب خودت باش سوگل خیلی نگرانتم..هرروز بهم زنگ بزن..اصلا ارتباطت رو باهام قطع نکن باید از حالت خبر داشته باشم..زیادم سربه سر پسره نذار..سعی کن زودتر چیزی که شاهین خان میخواد پیدا کنی و از دست حفتشون راحت بشی….

-خداکنه زودتر تموم بشه..از این همه استرس و با ترس زندگی کردن خسته شدم..

دستشو روی بازوم کشید و گفت:
-نگران نباش همه چی درست میشه..همینکه سورن بیاد دیگه راحت میشی..بازم میگم فقط پا رو دم پسره نذار که به خودت سخت نگذره..یه خورده مطیع باش جلوش تا زودتر راحت بشی…

سرمو تکون دادم و بعد از روبوسی باهم و تاکید عسل به اینکه هرروز بهش زنگ بزنم از هم جدا شدیم….

راننده در عقب رو باز کرد و منتظر شد سوار بشم..

چشمامو تو کاسه چرخوندم و پوفی کشیدم و سوار ماشین شدم…

راننده درو بست و موبایلش رو از جیبش دراورد و یکم با گوشی حرف زد و بعد همینطور که گوشی هنوز بغل گوشش بود در ماشین رو باز کرد و پشت فرمون نشست…

شنیدم به کسی که پشت خط بود گفت:
-نگران نباشین اقا..چشم گوشی دستتون…

بعد بدون اینکه بچرخه یا نگاهم کنه گوشی رو از بین دوتا صندلی گرفت طرفم و گفت:
-اقا با شما کار داره..

با تعجب گوشی رو گرفتم و همینکه گفتم الو، صدای بم سامیار رو شنیدم:
-الو سوگل؟..

ابروهام از تعجب رفت بالا:
-بله؟.

-کارت تموم شد؟..جایی دیگه نمی خواهی بری؟..
-نه چطور؟..

-اگه جایی کار داری با امیر برو..بهش گفتم هرجا خواستی بری ببرتت..اگه کار داری یا خریدی چیزی..

تو دلم خالی میشد از این توجه های زیرپوستیش..اخه این پسر چرا اینطوری بود…

بی اختیار لحنم مهربون شد:
-نه دیگه کاری ندارم..میرم خونه..

بعد از کمی مکث اروم تر ادامه دادم:
-باید شام درست کنم..

حس کردم صدای اونم ارومتر شد:
-چی میخواهی درست کنی؟

لبخنده عمیقی زدم..حقا که مردا شکم پرستن..ببین واسه شکمش چطور اروم و بدون تحکم حرف میزنه…

گوشه ی لبمو گزیدم:
-چی درست کنم؟

-خیلی وقته لوبیاپلو نخوردم..

از عجله اش واسه جواب دادن خنده ام گرفت و نیم نگاهی به راننده انداختم که حواسش به من نبود و گفتم:
-درست میکنم..

-سالادم کنارش باشه..

لبمو محکمتر گزیدم که یه وقت صدای خنده ام بلند نشه:
-سالاد هم کنارش هست..دیگه چی؟

انگار یهو متوجه موقعیتش شد که تحکم باز به صداش برگشت و از اون حالت زمزمه وار دراومد:
-هیچی دیگه.. رسیدی خونه یه زنگ بزن..به امیر بگو وایسه همونجا تا قشنگ بری تو خونه و درو ببندی باشه؟..

-چشم میگم…

چند لحظه سکوت کرد و بعد نفس عمیقش فوت شد تو گوشی..

خواستم چیزی بگم که یهو از سمت چپ ماشین و طرفه راننده ضربه ی نسبتا محکمی خورد به ماشین و تکون محکمی خوردیم…

من سمت راست بودم و ضربه ها باعث میشد سرم چندین بار کوبیده بشه به شیشه ی کنارم و صدای جیغم بلند بشه..

 

گوشی از دستم افتاد و صدای هراسون امیر رو میشنیدم که صدام میکرد اما چشمام تار شده و گیج و منگ شده بودم…

دستمو محکم روی سرم فشردم و از درد ناله ای کردم..

دلم واسه امیر سوخت که اونطور وحشت زده و ترسون صدام میکرد..

دستمو بردم بالا یعنی خوبم که ارومتر بشه و حواسشو بده به رانندگیش که همون لحظه دوباره ضربه ای بهمون خورد…

صدای یاعلی گفتن امیر و جیغ من تو هم پیچید..

خودمو محکم گرفته بودم که به جایی کوبیده نشم و فقط جیغ میکشیدم..

تو خیابون شلوغی بودیم و نمیدونم چطور جرات همچین کاری پیدا کرده بودن…

نمیدونم چند ضربه بهمون خورده بود که بالاخره انگار بی خیال شدن و رفتن..

امیر فقط سعی میکرد ماشینو کنترل کنه که یه وقت از دستش در نره و نکوبه به جایی..

کمی بعد به هر سختی بود ماشین رو یه گوشه نگه داشت و پرید پایین و اومد در سمت منو باز کرد…

صداش میلرزید و کم مونده بود مرده گنده بزنه زیر گریه:
-خانوم..خانوم حالتون خوبه؟..تورو خدا یه چیزی بگین..جاییتون ضربه خورد؟..درد دارین؟..الان میبرمتون بیمارستان…

پیشونیمو به صندلی جلو تکیه داده بودم و با چشمای بسته و گریون فقط از درد سرمو تو دستم میفشردم…

امیر همینطور که سعی داشت منو به حرف بیاره و حالمو بپرسه، گوشی که از دست من افتاده بود کف ماشین رو پیدا کرد و برداشت….

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن